چرا حضرت علي (ع) و ديگر امامان ما با اينكه علم لدني داشتند از مرگ خود جلوگيري نكرده اند؟ مگر اين خودكشي نيست و خودكشي در اسلام حرام است؟يا گروهي مي گويند قيام امام حسين (ع) بر سر زن بوده ؟ اين مسائل را باز كنيد تا روشن شويد.

سه‌شنبه ۲۶ دی ۱۳۹۶ - ۰۰:۰۰
امام علی
 قیام امام حسین (ع) خودکشی نیز نبود. چون خودکشی آن است که شخص خود را بدون حجّت شرعی به کشتن دهد ؛ امّا آنجا که شهید شدن در راه خدا امر خداست ، نه تنها رفتن به سوی شهادت خودکشی مذموم نیست بلکه وظیفه ی شرعی است. اگر امر دایر شود بین ماندن یک شخص و ماندن اصل اسلام ، اصل اسلام مقدّم است ؛ لذا در چنین موردی فرد باید فدای اصل دین شود. در زمان امام حسین (ع) نیز اگر آن حضرت شهید نمی شد اصل دین نابود می گشت. لذا خود حضرت در همان آغاز حرکت فرمودند: « إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ وَ عَلَى الْإِسْلَامِ السَّلَامُ إِذْ قَدْ بُلِيَتِ الْأُمَّةُ بِرَاعٍ مِثْلِ يَزِيد ـــ ما از آنِ خداییم و بسوی او باز می گردیم ؛ براسلام باید سلام وداع گفت ؛ چرا که امّت به چوپانی چون یزید مبتلا گشته است.»( بحار الأنوار،ج‏44،ص326)
امام حسین (ع) را بین دو راهی قرار داده بودند. او یا باید بیعت می نمود یا باید کشته می شد. و اگر امام حسین (ع) با یزید بیعت می کرد اسلام نابود می گشت ؛ چون اینجا دیگر جای تقیّه نیست. چون یزید علناً اسلام را منکر بود. در زمان ما نیز اگر امر دایر شود بین ماندن ما و ماندن اصل اسلام ، اسلام مقدّم است لذا ما باید خود را فدای اسلام کنیم.
3ـ علم غیب امام موجب تکلیف نمی شود.
دانش و آگاهى پيامبران و ائمه اطهار عليهم السلام بر دو قسم است: نخست، علوم و دانشهايي است كه از راههاى عادى براى آنان فراهم مى آيد كه دراينگونه از دانشها با ديگر مردم تفاوت زيادى ندارند. و ديگر، علومى است كه براى آنان از راههاى ماوراء طبيعى (وحى و الهام) حاصل مى گردد. علامه طباطبايى (ره)- صاحب تفسير الميزان- در اين باره مى‏گويد: علم امام (ع) به اعيان خارجيه و حوادث و وقايع- طبق آنچه از ادله نقليه و براهين عقليه بر مى‏آيد- دو قسم است:
قسم اول: امام (ع) در هر شرايطى- به اذن خداوندى- به حقايق جهان هستى آگاه است، اعم از آنها كه تحت حس قرار دارند يا آنها كه از دايره حس بيرون مى‏باشند مانند موجودات آسمانى و حوادث گذشته و وقايع آينده.
قسم دوم: علم عادى است كه پيامبر (ص) و نيز امام (ع) مانند ساير افراد، در مجراى اختيار و بر اساس علم عادى است و آنچه را شايسته مى‏بيند، انجام مى‏دهد».( ربانى خلخالى، على، چهره درخشان حسين بن على(ع) ص 134- 140)
بديهى است كه پيشوايات ما وظيفه نداشتند در تمام موارد طبق علومي كه از راههاى غير عادى براى آنها حاصل مى شد عمل كنند بلكه تكاليف دينى آنها همواره بر طبق علومى بوده كه از مجارى عادى براى آنها پيدا مى شده است. مثلا پيامبر (ص) و امامان عليهم السلام منافقين را خوب مى شناختند و مى دانستند كه آنها ايمان واقعى ندارند ولى هرگز با آنها مثل كفار رفتار نمی کردند ؛ بلكه از نظر معاشرت و ازدواج و ديگر احكام با آنها مانند ساير مسلمانان رفتارمى كردند. و همچنين هنگاميكه در مسند قضاوت و حل و فصل مشكلات مردم مى نشستند، مطابق قوانين قضایى اسلام حكم مى كردند و از علوم غير عادى خود استفاده نمى نمودند. بنابراين در موضوع اطلاع ائمه عليهم السلام از كشته شدن خود و خصوصيات آن از دانشهايي است كه از راههاى غير عادى براى آنها حاصل مى شد ، مي گوييم كه آنان وظيفه نداشتند به مقتضاى آن علم از آن پيش آمدها جلوگيرى نمايند بلكه وظيفه آنان اين بود كه مثل ساير مردم با اين پيش آمدها روبرو شده و به علم خود ترتيب اثر ندهند ؛ بلکه اساساً نمی توانستند که ترتیب اثر دهند ؛ چون متعلّق علم غیب امام ، همان قضای حتمی خداست که تغییر آن غیر ممکن می باشد. به بيان ديگر بديهى است كه سر انجام هر انسان مرگ خواهد بود و هيچ آفريده اى در اين جهان عمر ابدى نخواهد داشت، قرآن مجيد هم مى فرمايد:«كل نفس ذائقه الموت»( سوره عنكبوت/ 57) يعنى هر زنده اى سرانجام مزه مرگ را خواهد چشيد و هر كس به علتى ازدنيا خواهد رفت. ائمه اطهار عليهم السلام نيز ازاين قانون مستثنى نبودند تنها فرق آنان با ديگران در اين است كه، ديگران از علت و وقت مرگ خود خبر ندارند اما آنان خبرداشتند، مثلا اميرالمومنين على (ع) در ماه رمضان سال آخر عمر مى دانست كه عمرش بپايان رسيده و به وسيله شمشير ابن ملجم شهيد خواهد شد. و همچنين امام حسين عليه السلام مى دانست كه از اين مسافرت برنمى گردد و درصحنه كربلا شهيد خواهد شد، اما چون مى ديدند كه رضاى خدا در شهادت آنان است به خواست خدا كاملا تسليم و راضى بودند، زيرا مى دانستند كه خداوند بدون مصلحت چيزى را نمى خواهد و اصولا معرفت و شناخت پيامبران و امامان نسبت به خدا و عظمت اوبه اندازه اى سرشار و عميق بوده كه خود را در برابر اراده آفريدگار به حساب نمى آوردند و در پيشگاه او كاملا مطيع و فرمانبردار بودند و چيزى جز رضا و خشنودى خدا در نظر نداشتند بلكه اصلا خود را فراموش مى كردند و فقط متوجه فرمان وخواسته خدا بودند. (بيست پاسخ، هيئت تحريريه موسسه در راه حق)

ـ چرا علم غیب موجب تکلیف نمی شود؟

1ـ عمل براساس علم غيب، در برخى از موارد با حكمت بعثت پيامبران و نصب امامان منافات دارد؛ زيرا در اين صورت، جنبه اسوه و الگو بودن خود را از دست خواهند داد و ساير افراد بشر، از وظايف فردى و اصلاحات اجتماعى - به بهانه برخوردار بودن ائمه از علم غيب و عمل بر اساس علم خدادادى - سر بازخواهند زد.
عمل دائمى براساس علم غير عادى، موجب اختلال در امور است؛ زيرا مشيت و اراده غالب خداوند به جريان امور، بر اساس نظام اسباب و مسببات طبيعى و علم عادى نوع بشر تعلق گرفته است. به همين جهت پيامبر و ائمه‏عليهم السلام براى شفاى بيمارى خود و اطرافيانشان، از علم غيب استفاده نمى‏كردند.صافى گلپايگانى، معارف دين، ج‏1، ص‏121.
2ـ هر چند بر طبق روايات فراوان، امامان‏عليهم السلام نسبت به حوادث گذشته، آينده و حال علم و آگاهى دارند ، اما از رواياتى ديگر استفاده مى‏شود كه اين علم به صورت بالفعل نيست بلكه شأنى است؛ يعنى، هرگاه اراده كنند و بخواهند كه چيزى را بدانند، خداوند سبحان آنان را عالم و آگاه خواهد كرد: «اذا اراد الامام ان يعلم شيئاً اعلمه اللَّه ذلك»؛ اصول كافى، ج‏1، «باب ان الائمه اذا شاؤا ان يعلموا علموا» و بحارالانوار، ج 26، ص 56، 116و117.؛ «هر گاه امام اراده كند كه چيزى را بداند، خداوند او را آگاه خواهد كرد».
پس علم غيب امام‏عليه السلام شأنى است؛ نه فعلى و براساس همين نكته، ممكن است نسبت به نحوه شهادت خود با همه جزئيات آن، علم نداشته باشد؛ چون اراده نكرده كه بداند.مظفر، محمد رضا، علم امام، ترجمه و مقدمه على شيروانى، ص‏73؛ قابل ذكر است مظفر اين پاسخ را به عنوان يك احتمال ذكر مى‏كند، ولى آن را نمى‏پذيرد.
3ـ پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم و امامان معصوم‏عليهم السلام تكاليف و وظايفى مخصوص به خود دارند و به همين جهت، آنان در عين اينكه مى‏دانستند دشمن در فلان جنگ غلبه خواهد كرد، وظيفه داشتند اقدام كنند و يا با اينكه مى‏دانستند كارى كه انجام مى‏دهند، منجر به شهادتشان خواهد شد(مثل خوردن ميوه مسموم و يا رفتن حضرت على‏عليه السلام به مسجد كوفه در شب نوزدهم رمضان)، اين كارها را انجام مى‏دادند. اين اعمال براى آنان، وظيفه‏اى مخصوص بود؛ مثل نماز شب كه براى رسول اكرم‏صلى الله عليه وآله واجب و براى ساير مسلمان‏ها، مستحب است.
4ـ پاسخ اساسى به اين سؤال در گرو شناخت چگونگى علم غيب امام است. پاسخ‏هاى پيشين نيز اگر بر اساس مطالب آتى تفسير شود، توجيه صحيحى پيدا خواهد كرد. اين بيان متوقف بر ذكر چند مطلب است:
الف. قضا و «قدر» الهى: قدر به معناى حد و اندازه است و مقصود از قدر الهى، اين است كه خداوند براى هر پديده و مخلوقى، ويژگى‏هاى وجودى خاصى قرار داده است و تحت تأثير علت يا علل خاصى آن را موجود مى‏گرداند؛ يعنى، پديد آمدن يك شى‏ء از علت خاص و نيز داشتن اوصاف و ويژگى‏هاى وجودى خاص، قدر آن شى‏ء و حد و اندازه وجودى آن است. به تعبير ديگر، تقدير الهى، همان نظام علت و معلولى حاكم بر جهان هستى است كه هر پديده‏اى، معلول علت خاصى است و قهراً اوصاف و خصوصيات وجودى‏اش، متناسب و برآمده از همان علت است.
«قضا» به معناى قطعى كردن، فيصله دادن و به انجام رساندن كار است و مقصود از قضاى الهى، اين است كه خداوند به هر پديده‏اى - با تحقق علت تامه‏اش - ضرورت وجود اعطا كرده است. تحقّق حتمى معلول، به دنبال تحقّق علت تامه، قضاى الهى است. قضا و قدر الهى در حقيقت از شئون خلق و ايجاد خداوند است و مى‏توان آن را به صفت خالقيت برگرداند.
ب. علم الهى به قضا و قدر پديده‏هاى عالم هستى: خداوند از ازل عالم است به اينكه چه پديده‏اى با چه اوصاف و ويژگى‏هايى، تحت تأثير علت تامّه‏اش موجود است. علم خداوند به پديده‏هاى هستى، علم با واسطه (علم به صورت آنها) نيست؛ بلكه خود پديده‏ها با تمام وجودشان نزد او حاضرند. بنابراين علم خداوند، به حقايق عالم هستى، همان گونه كه در متن واقع موجودند، تعلق مى‏گيرد. علم خداوند، علم حضورى به واقع عينى است. از سوى ديگر چون در مرتبه وجودى خداوند، زمان و مكان معنا ندارد، علم او به پديده‏هاى عالم هستى، در بستر زمان نيست؛ بلكه گذشته و حال و آينده يك جا و يكسان نزد او حاضر است. اما براى ما كه موجودات زمانى و محصور به زمان هستيم و تحقق عينى حوادث و پديده‏ها را از دريچه زمان مى‏نگريم، برخى از حوادث در گذشته بوده و يا در آينده موجود خواهد شد.
بنابراين علم خداوند به مخلوقات‏خويش، بدين معنا است كه حقايق و حوادث هستى، همراه با بستر زمانى‏شان (گذشته، حال و آينده) يك‏جا نزد او حاضر است. به همين جهت اين علم خداوند، موجب تغيير آنها نيست. علم خداوند، علم به متن واقع و حضور عين واقع، در نزد او است؛ يعنى، علم او به مخلوقات و پديده‏هاى هستى، به همان صورت كه در متن واقع موجودند، تعلق مى‏گيرد.
علم خداوند به افعال اختيارى انسان نيز بر همين منوال است؛ يعنى، خداوند از ازل به افعالى كه براساس اراده و اختيار انسان از او صادر مى‏شود، علم دارد و علم الهى به اين واقعيات عينى - همان گونه كه در خارج موجودند - تعلق مى‏گيرد و به همين جهت، اين علم به خودى خود موجب جبر يا تغيير واقع عينى (تحقّق فعل اختيارى به دنبال تحقق علت تامه‏اش) نمى‏شود.
ج. علم امام: امام علاوه بر علم عادى - كه براى نوع بشر قابل تحصيل است - از علم لدنى و خدادادى (علم غيب) نيز بهره‏مند است. امام به حسب علو رتبه وجودى‏اش، با لطف و اذن الهى به سرچشمه علم الهى متصل است و از حقايق حوادث عالم - همان گونه كه در متن واقع هستند - آگاه مى‏باشد؛ يعنى، علم غيب امام، از سنخ علم الهى و متصل به آن منبع است. اين دانش، علم به واقع عينى است و معنا ندارد كه منشأ تغيير در حوادث عالم باشد. براساس علم غيب، حقايق حوادث عالم، از جمله افعال اختيارى خود امام، همراه با علت تامه‏اش - كه علم عادى و اراده از اجزاى اين علت است - نزد او حاضر است و اين حضور، حضور بى‏واسطه عين معلوم و واقع عينى نزد امام است.
بر اين اساس، امام حقيقت افعال اختيارى خود را - مانند خوردن ميوه مسموم و يا ضربت خوردن به دنبال حركت به مسجد كوفه - از منظرى بالاتر (منظر علم الهى) مى‏نگرد. به همين جهت از آنجا كه علم غيب امام، تأثيرى در حوادث عالم ندارد - چون به معناى حضور عين وقايع نزد عالم است - امام عكس‏العملى نشان نمى‏دهد و براساس علم عادى خود عمل مى‏كند و به همين علت، اين علم براى امام تكليف‏آور نيست؛ چون علمى موجب تكليف است كه مكلّف بتواند براساس آن علم، منشأ تغيير و تأثير باشد.
افزون بر اين، وقتى امام با لطف و اذن خدا به مرتبه اعلاى كمال و علو وجودى مى‏رسد و با منبع علم الهى تماس مى‏يابد، در اوج مقام فنا در ذات حق است. او در اين مقام خود را نمى‏بيند و خود را نمى‏پسندد. او فقط خدا را مى‏بيند و تنها مشيت الهى را مى‏پسندد. در اين مقام، چون اراده و مشيت او را - براساس نظام علت و معلولى و قضا و قدر - در تحقّق حوادث و پديده‏هاى هستى مى‏يابد، خواسته‏اى برخلاف آن ندارد. از ديگر سو، تلاش براى تغيير اين حوادث از جمله شهادت خود، قطع نظر از اينكه تأثيرى ندارد، با مقام فنا و رضا و حب لقاءاللَّه نيز سازگار نيست. با توجّه به اين جواب، ساير پاسخ‏ها نيز مى‏تواند، توجيه درستى پيدا كند.
پاسخ اول - كه ائمه‏عليهم السلام را مكلف به علم عادى مى‏دانست؛ نه علم غيب - چنين مستدل و موجه مى‏شود؛ كه علم غيب امام، از سنخ علم الهى يعنى علم به واقع عينى است؛ همان گونه كه در خارج محقق مى‏شود. چنين عملى تأثيرى در تغيير حوادث عالم ندارد و به همين دليل تكليف‏آور نيست.
پاسخ دوم نيز با توجّه به حقيقت علم امام، كامل مى‏شود. اينكه علم غيب امام، شأنى است - يعنى هرگاه امام اراده كند كه بداند، مى‏داند - كاملاً درست است؛ اما جاى اين احتمال هست كه ائمه‏عليهم السلام با علم شأنى، از كيفيت شهادت خود آگاه بوده‏اند؛ يعنى اراده كرده‏اند كه بدانند. روايات متعددى، نيز دلالت بر علم ائمه‏عليهم السلام به شهادتشان دارد.اصول كافى، ج‏1، ص‏258، ح 1-8.
در پاسخ سوم، اگر مقصود از اينكه تكليف ائمه‏عليهم السلام با ساير افراد بشر متفاوت است، اين باشد كه خداوند دو سنخ تكليف جعل و تشريع كرده است (يك دسته براى پيامبرصلى الله عليه وآله و امام و يك دسته براى ساير افراد بشر)؛ اين سخن نادرست و غير مطابق با واقع است. تكاليف الهى براساس مصالح و مفاسد آن، تشريع شده و همه افراد بشر - از جمله پيامبر و امام - در آن مشترك‏اند و به جز چند حكم خاص - كه نبى اكرم‏صلى الله عليه وآله داشته‏اند - بقيه احكام يكسان است.
اما اگر مقصود اين باشد كه علم غيب ائمه‏عليهم السلام به نحوه شهادتشان، برخلاف علوم عادى بشر،تكليف وجوب حفظ جان از خطر و هلاكت را براى آنان به دنبال نمى‏آورد، پاسخ صحيحى است. اين مسئله در گرو شناخت حقيقت علم الهى آنان است كه در توضيح آن گذشت.
بنابراين علم ائمه‏عليهم السلام به آينده، از سنخ علوم عادى نيست و اقدام به امورى كه منجر به شهادت آنان مى‏شود، خود را در هلاكت انداختن نيست. افزون بر اين درجات و كمالاتى براى امامان مقدر شده كه راه رسيدن به آن، از طريق تحمل همين بلاها و مصايب است.
براى توضيح بيشتر ر.ك:
الف. طباطبايى، سيد محمد حسين، تفسير الميزان، ج‏18، ص‏192؛ ج‏13، ص‏72و74؛ ج‏19، ص‏92؛ ج‏12، ص‏144؛ ج 4، ص‏28؛
ب. همو، معنويت تشيع، مقاله علم امام، ص‏215؛
پ. رشاد، محمد حسين، در محضر علامه طباطبايى، ص‏121.

منبع :پرسمان/معارف

پربازدیدها

پربحث‌ها