
اشاره
در ادامه سلسله مباحث اخلاقی استاد مصباح یزدی در این شماره نیز بخش دیگری از بحث «تزکیه نفس» را به محضر اهل معرفت تقدیم می داریم:تکامل وجودی نفس
در دو جلسه گذشته مباحثی را به عنوان مقدمه بحث تزکیه نفس مطرح کردیم. همان گونه که اشاره شد، این عنوان از قرآن کریم اخذ شده و از اصطلاحات قرآنی در این زمینه است: «و نفس و ما سوّیها فالهمها فجورها و تقویها قد افلح من زکیّها و قد خاب من دَسّیها.» (الشمس: 710) این تعبیر متضمن دو معناست: نفس انسان از یک سو، استعداد رشد، تکامل، نموّ و تعالی دارد و از سوی دیگر، در معرض آفات و آسیب هاست. ممکن است بعضی امور آن چنان ضربه های مهلکی به نفس وارد کنند که نه تنها آن را از رشد و نموّ باز دارند، بلکه موجب سقوطش نیز بشوند.گاهی ممکن است با این تعبیرات، به عنوان تعبیرات ادیبانه و شاعرانه برخورد شود. ولی حقیقت این است که هم به استناد آیات و روایات بی شماری که در این زمینه وجود دارد و هم با تأیید کسانی که این راه ها را طی کرده و نتایج آن را با علم حضوری دریافته اند، نفس موجودی قابل رشد و تکامل است. به عنوان تشبیه، نفس همچون دانه ای است که سبز می شود؛ جوانه کوچکی است که می تواند درخت تنومندی شود و به بار بنشیند. تکامل نفس به گونه ای حیرت آور است که با آن مرتبه وجودی اولش، اصلاً قابل مقایسه نیست.
از سوی دیگر، این جوانه ممکن است به درختی تبدیل شود که در اثر آفت زدگی از میوه دادن باز بماند؛ درختی خشک، پوسیده، بی ثمر و غیرقابل استفاده. حتی ممکن است همچون بسیاری از فعل و انفعالات طبیعی که برای درختان پدید می آید و جنگلی را طعمه حریق می کند، این درخت از درون آتش بگیرد.
نفس انسان هم ممکن است مبتلا به آفتی شود که نه تنها میوه ندهد، بلکه از درونش آتش ببارد: «فاتقوا النار التی وقودها الناس و الحجارة» (بقره: 24)؛ از آتشی بپرهیزید که آتش گیره آن یا هیزمش خود انسان ها هستند. یا آیه شریفه ای که می فرماید: «التی تطّلع علی الافئدة» (همزه: 7)؛ آتشی نیست که جسم را می سوزاند، بلکه آتشی است که روح، قلب و دل انسان را آتش می زند.
به هر حال، این سرنوشتی است که پیش روی نفس ماست. این ها واقعیت دارد، شوخی و شعر نیست.
تکامل روح
تکامل روح به چه معناست؟ آیا به این معناست که حجم نفس، در اثر تکامل زیاد می شود؟ حقیقت این است که تا انسان خود مراحلی از تکامل روح را طی نکرده باشد، نمی تواند با تمثیلات به امور مادی، حقیقت رشد و تکامل نفس را درک نماید. هر چند از برخی قراین می توان در این زمینه چیزهایی را به دست آورد، اما مادامی که انسان نمونه ای از یک واقعیت هرچند مرتبه ضعیف آن را درک نکرده باشد، نمی تواند حقیقت آن را درک کند. برای تقریب به ذهن می توان به برخی انسان ها اشاره کرد که فاقد یکی از حواس پنج یا شش گانه هستند. برای مثال، اگر شما بخواهید به فردی که حس بویایی ندارد و اصلاً بوی خوب و بد را درک نمی کند، توضیح دهید که گل سرخ محمدی چه بویی دارد؛ هرگز نمی تواند بفهمد که اصلاً بوی خوب یعنی چه؟ یا کور مادرزاد هیچ گاه نمی تواند تصوری از رنگ سبز داشته باشد.اما اگر همین فرد، کور مادرزاد نباشد، بلکه پس از مدتی بینایی، دچار نابینایی شده باشد، می تواند تاحدی تصوری از سبزی رنگ ها داشته باشد. از این رو، اگر ما نمونه ای از یک چیز، هرچند ضعیف، را درک کردیم، می توانیم در ذهن خود آن را تقویت کنیم و تعمیم دهیم. اما اگر هیچ نمونه ای از یک واقعیت را درک نکرده باشیم، نمی توانیم چیزی از آن را بفهمیم.
برای کسی که نمونه ای از کمال نفس را درک نکرده است، تعابیری همچون تعالی روح، اوج روح، رسیدن به ملکوت و قرب خدا، تنها در حد الفاظ زیبایی است که گاه خودش هم ممکن است آن ها را به صورت عادت به کارببرد، اما تصور درستی از آن ها نداشته باشد. البته توصیفاتی کلی می توان برای آن ها ذکر کرد که انگیزه ای برای وی حاصل شود تا آن ها را پی گیری کند. در غیر این صورت، حقیقت آن را نمی توان درک کرد. انتظار درک آن هم نمی رود. ان شاء الله وقتی به آن مرتبه کمال رسیدیم، حقیقت آن را هم درک می کنیم. اما تا زمانی که به آن مرحله نرسیده ایم، چه باید بکنیم؟
خدای متعال ما را تشویق می کند که این راه را بپیماییم و به سراغ کمال برویم. کدام کمال؟ تا انسان مرحله ای از آن را درک نکرده باشد، انگیزه ای برای پیمودن آن راه ندارد. این جا با بر شمردن اوصافی کلی آن را وصف می کنند. بدین ترتیب، توان و قدرت انسان بالا می رود. برای مثال، لذت یک مفهوم بسیار عام است؛ از انجام عبادت و مناجات هم می توان لذت برد. در برخی روایات آمده که کسانی از لذت مناجات محروم می شوند. امام سجاد علیه السلام در مناجات «خمس عشرة» می فرمایند: «واستغفرک من کل لذة بغیر ذکرک»؛ از هر لذتی که جز در سایه یاد و انس تو بردم، استغفار می کنم. پس معلوم می شود یاد خدا و انس با خدا هم لذتی دارد.
انسان معمولاً به دنبال لذت های مادی و محسوس می رود. مثلاً، برخی افراد با این که می دانند استعمال مواد مخدر زیان آور است، اما به دلیل لذت هایی که دارد به طرف آن کشیده می شوند. همه مردم اجمالاً می دانند استفاده از مواد مخدر لذت آور است. از این رو، برخی به دنبال آن می روند. آن هایی هم که بحمدالله مبتلا نشده اند، با آن که می دانند مواد مخدر نئشه آور است، از لذت آنی آن می گذرند. قرآن می فرماید: ما در آخرت به شما خمر می دهیم: «و انهارٌ من خمر لذة للشاربین.» (محمد:15)
این از نهایت الطاف الهی است. خداوند انواع مثال ها را برای انسان ها که نمی توانند حقیقت کمال و لذایذ آن را درک کنند، می زند تا آنان را به دنبال کردن یک سلسله مفاهیم کلی تشویق نماید. هر کس هر نوع لذتی در این عالم شنیده و یا درک کرده و یا هوس کرده که بداند چه لذتی دارد، در آن دنیا خداوند به مراتب بسیار عالی تر آن را به وی می دهد. «انهار من لبن لم یتغیر طعمه و انهار من خمر لذة للشاربین.» (محمد: 15)
همه انسان ها از لذت های حسی، یعنی همان هایی که حیوانات دیگر هم دارند، لذت می برند. اما انسان های دیگری هم هستند که دنبال لذت های دیگرند و حاضرند این لذت های حسی را هم فدای آن ها کنند.
برخی عاشق مقام و موقعیت اند. مقام یک عنوان اعتباری است؛ رئیس، آیة الله، پرفسور، علامه، فیلسوف، دکتر و... عناوین اعتباری اند. بسیاری خوششان می آید پشت میز ریاست بنشینند و افرادی دست به سینه بایستند و به آن ها بله قربان بگویند.
این مسائل در اثر چه چیزی پیدا می شود؟ عموم مردم که مثلاً سلطان یا رئیس جمهور نمی شوند. لذت های از این دست که برای افراد پیدا می شود در اثر ارتباطی است که با یک شخصیت عظیمی پیدا می کنند. می گویند فلانی پیش او مقرّب شده است. قرب هم یک مفهوم اعتباری است. این که شخصی نزد دیگری مقرّب است، یعنی با او رابطه نزدیکی دارد. این هم یک جاذبه ای دارد. غیر از لذت خوردنی ها و آشامیدنی هاست. برخی کسانی که با یک مقام عالی ارتباط دارند از این که آن شخص مثلاً جواب سلام آنان را داده و یا نامه ای برایشان نوشته است و یا یک وقت به حضور وی شرفیاب شده اند، بسیار افتخار می کنند تا جایی که حاضرند از بسیاری خوردنی ها و آشامیدنی ها و لذت های دیگر صرف نظر کنند تا به آن لذت اعتباری برسند. این نوعی لذت معنوی است؛ حسی و مادی نیست.
کسی که پیش یک انسان ضعیف، که اگر غذا به او نرسد، می میرد و اگر به آب دسترسی نداشته باشد که خودش را تمیز کند می گندد، قرب پیدا می کند و از جواب سلام او این قدر افتخار می کند، اگر پیش خدا قرب پیدا کند، چه خواهد کرد؛ خدایی که همه هستی در دست اوست و با یک «کُنْ»، همه هستی را می آفریند و با یک امساک او همه هستی از بین می رود. اگر انسان به او نزدیک شود، چقدر لذت خواهد برد؟ تعبیر قرب، نزدیک ترین مفهومی است که می تواند ما را به اوج کمالی که انسان می تواند به آن برسد، رهنمون کند.
مفهوم قرب در فرهنگ اسلامی بسیار رواج پیدا کرده است، به گونه ای که هر عبادتی که می خواهیم انجام دهیم می گوییم: قربة الی الله. "قربة الی الله" یعنی می خواهم به خدا نزدیک شوم. فلسفه رواج این مفهوم در فرهنگ اسلامی این است که «قرب» نزدیک ترین مفهومی است که قادر است انسان را به حقیقت مقامی که او می تواند به آن برسد، آشنا کند.
به هر حال، این از الطاف الهی است که «قرب» را در فرهنگ مسلمان ها وارد و ما را با این مفهوم آشنا کرده است.
جالب این که حتی کفار و مشرکان هم از این مفهوم استفاده کرده اند. از نظر مشرکان، عالی ترین چیزی که انسان می تواند به آن برسد، قرب به خداست. آنان می گفتند: «ما نعبدهم الا لیقربونا الی الله زلفی» (زمر: 3)؛ ما هم که بت می پرستیم، برای این است که بت ها ما را به خدا نزدیک کنند. بت پرستان هم که بت می پرستند، این کار را قربة الی الله انجام می دهند؛ یعنی به این امید که بت ها بتوانند آن ها را به خدا نزدیک کنند. با این تفاوت که آن ها راه را عوضی گرفتند. آنان، خدا و قرب الی الله را قبول دارند و نیز می دانند که کمال انسانی در قرب الی الله است، اما گمان می کنند که راه تقرب به خدا از طریق بت ها ممکن است؛ باید بت ها را پرستش کنند تا بت ها یا ارباب ایشان، آن ها را به خدا نزدیک کنند. آنان خیال می کنند ارتباط با خدا غیرممکن، اما ارتباط با بت ها امکان پذیر است؛ زیرا بت ها قابل رؤیتند، اما خدا این گونه نیست؛ از این رو، نمی شود با او ارتباط برقرار کرد! غافل از این که در انسان زمینه ای و به اصطلاح چشمی وجود دارد که اگر آن چشم باز شود، خدا را می بیند: «ولکن تدرکه القلوب بحقائق الایمان.»(1)پعلی علیه السلام فرمود: من هرگز خدایی را که ندیدم عبادت نکردم. «لا تدرکه العیون بمشاهدة العیان» نه با این چشم، «و لکن تدرکه القلوب بحقائق الایمان» دلم یک چشمی دارد که اگر باز شود خدا را می بینم.
این هم نوعی ارتباط است که اسمش دیدن دل است، وگرنه دل چیزی به نام چشم ندارد. استعدادی برای روح و قلب انسان حاصل می شود که می تواند رابطه خاصی با خدا پیدا کند؛ آن چنان رابطه ای که وقتی کسی چشم باز می کند، یک چیزی را می بیند. دل انسان هم با خدا چنین رابطه ای را پیدا می کند.
بنابراین، با چشم دل می توان خدا را دید. الحمدلله به برکت تعالیم انبیا، قرآن کریم و ائمه اطهار ما باور کردیم که چنین چیزی هست و آن کمالی که مطلوب فطری انسان است و حتی مشرکان هم دنبال آنند، نزدیک شدن به خداست. بهترین تعبیر برای «قرب»، نزدیکی به خداست.
در قرآن کریم از همه تعبیرات استفاده شده تا انسان ها برای حرکت به سوی خدا تشویق شوند؛ تعبیرهایی همچون: خانه های زیبا، قصرها، درختان، نهرها، شیر، عسل، خمر، حورالعین، ولدان مخلدون و... که همگی حقیقت دارد. آن قدر این ها لذت دارد که همه لذت های دنیایی حتی در مقابل یکی از آن لذت ها چیزی به حساب نمی آیند. این گونه تعبیرات، از یک سو، تشویقی است برای انسان که می تواند محرک و انگیزه خوبی برای حرکت او به سوی خدا باشد و از سوی دیگر، نوعی انذار است که اگر نروی، می پوسی و وجودت بیهوده می شود.
شما اگر در باغچه حیاط خود یک نهال سیب کاشته باشید، مرتب به آن رسیدگی کنید به امید این که سال پنجم میوه بدهد، اگر سال پنجم مشاهده نمودید که برگ هایش زرد شده و سیب هایی داده که اصلاً قابل خوردن نیست، آیا ناراحت نمی شوید؟ به راستی که خیلی حسرت دارد. وجود آدمی نیز همچون نهالی است که به دست خدا در سرزمین دنیا غرس شده است. از این رو، باید این نهال را آبیاری کرد تا میوه بدهد. اگر پنجاه سال گذشت و میوه نداد، حسرت ندارد؟! اگر یک درخت پس از سال ها مراقبت، میوه نداد، می روید سراغ یک درخت دیگر. اما اگر نهال انسان با گذشت پنجاه سال میوه نداد، آیا می شود آن را دور انداخت؟ جا داشت هر ساعت میوه بدهد، اما پنجاه سال گذشت و هیچ میوه نداد! حسرت دارد. ولی ای کاش به همین میوه ندادن اکتفا می شد. نه تنها میوه نمی دهد، بلکه آتش می گیرد و هستی انسان را می سوزاند. تازه پس از سوختن، تمام نمی شود، آتشی است که «لایموت فیها و لایحیی.» (طه: 74) اگر کسی در آن آتش بیفتد، حالتی است که نمی شود گفت مرده یا زنده است بد جایگاه و بد محل اقامتی است. «انّها ساءت مستقرا و مقاما.» (فرقان: 66) به فرشتگان و موکّلین دوزخ التماس می کنند که از خدا بخواه مرگ ما را برساند. جواب می شنوند: هرگز، شما الی الابد همین جا خواهید بود و همین سرنوشت شماست. «کل ما نضجت جلودهم بدلناهم جلودا غیرها.» (نساء: 56) پوست ها می سوزد، چروکیده می شود، تاول می بندد، خشک می شود، خاکستر می شود، دوباره از نو. «بدلناهم جلودا غیرها لیذقوا العذاب.» نو به نو پوست می روید تا خوب عذاب را بچشند.
این گونه تعبیرات در قرآن کم نیستند؛ صدها آیه با تعبیرات غلاظ و شداد وجود دارند که با خواندن آن ها پشت انسان می لرزد. تمام آن ها برای این است که انسان را متوجه کند که چه خطرهایی در پیش رو دارد. خدا این ها را از سر ظلم، قساوت و بی رحمی نصیب انسان نمی کند. این همان چیزهایی است که انسان در دنیا انجام داده است. همان اعمال انسان است که به این صورت در آمده است. باطن اعمال دنیایی در آخرت این گونه است: «ان الله لا یظلم من الناس شیئا و لکن الناس انفسهم یظلمون.» (یونس: 44) این بدبختی است که خودتان به روز خودتان آورده اید. مگر نگفتیم؟ مگر پیامبران را نفرستادیم؟ مگر شما را از این روز نترساندند؟ «الم یأتکم رسل منکم یقصون علیکم آیاتی و یُنذرونکم لقاء یومکم هذا.» (انعام: 130) شما گوش ندادید، تقصیر خدا چیست؟!
انسان موجودی مختار است و اوست که باید با اختیار خود بهشت را به دست آورد. ملائکه از آن لذتی که مؤمنان از بهشت می برند، محرومند. حورالعین بندگان مقرّب خدا در بهشت هستند، اما لذت متعلق به مؤمنان است که از آن ها استفاده می کنند. لذت ها و کمالات برای کسانی است که با انتخاب و اختیار خود بدان رسیده باشند. وقتی اختیار در میان باشد، باید انسان در دوراهی قرار گیرد. باید راه سقوطی هم وجود داشته باشد تا انسان بتواند انتخاب کند، و گرنه انتخاب معنا نخواهد داشت. اگر جهنم نبود، بهشت هم نبود.
به هر حال، این مسیر فراروی ماست. اگر این را درست باور کنیم، می توانیم به کمال برسیم؛ کمالاتی که وصف نشدنی است. قرآن در باره کسانی که شب زنده داری می کنند و به تهجّد و مناجات شب می پردازند می فرماید: خدا نعمت هایی برای آنان فراهم کرده که به ذهن هیچ انسانی خطور نکرده است. انسان ها نمی توانند آن نعمت های عالی را درک کنند. تنها اوصاف کلی از این ها ذکر شده و تشبیهاتی در مورد آن ها آمده است. «مالا عین رأت و لااذن سمعت و لاخطر علی قلب بشر.» (2)نه چشمی دیده، نه گوشی شنیده، نه بر دل هیچ آدمی خطور کرده است. تصورش را هم نمی توان کرد. قرآن پس از بیان نعمت ها، می فرماید: «لهم ما یشاءون فیها» (ق: 35)؛ هرچه بخواهند در آن جا هست. سپس اضافه می کند: «و لدینا نظیر» (ق: 35)؛ نه تنها چیزهایی که به ذهن شما خطور می کند و مشیتتان به آن تعلق می گیرد، در آن جا هست، بالاتر از آن ها هم هست؛ یعنی چیزهایی هم که اصلاً مشیت شما به آن تعلق نمی گیرد چون تصوری از آن ندارید نیز در آن جا هست.
مفهوم تقوی
اگر آدمی این ها را باور کند و معتقد باشد که می تواند چیزهایی را با اعمال خودش به دست آورد و از سوی دیگر، بداند که در اثر غفلت و دلبستگی به این لذت های زودگذر حیوانی و این مقام های شیطانی، آن چنان سقوط می کند که از هر جانوری پست تر می شود و نیز بداند که بر سر دو راهی قرار گرفته است: در یک طرف، کمال بی نهایت و در طرف دیگر، سقوط بی نهایت؛ با این وصف، با احتیاط قدم برمی دارد. اسم چنین حالتی «تقوا» است.از امام صادق علیه السلام سؤال کردند تقوا چیست؟ آن حضرت فرمود: اگر در شب تاریکی در بیابانی پر از خارهای تیز و پر از حشرات گزنده، بخواهی راه بروی و چراغ هم نداشته باشی، چگونه راه می روی؟ هر قدمی که بر می داری، مواظب هستی که پا روی سر ماری، عقربی، خاری نگذاری. این اسمش تقواست. «فالهمها فجورها و تقویها.» (الشمس: 8)
اگر آیه مزبور را با آیه «و قد خاب من دسّیها» (الشمس: 10) تطبیق کنید، آن گاه معلوم خواهد شد که تزکیه با چه چیزی و تدسیه با چه چیزی حاصل می شود؛ چه چیزی موجب می شود که انسان رشد کند و او را به کمال می رساند.
نقطه مقابل تقوا، فجور است: «قد خاب من دسیها» (الشمس: 10) اگر خود را رها کردی، مثل فلزی زنگ زده و یا درختی آفت زده خواهی شد. این سرنوشت در انتظار توست. ای انسان! این تو و این هم میدانی که جلوی روی توست. «فمن شاء فلیؤمن و من شاء فلیکفر.» (کهف: 29) ولی در این جا هم خدا بندگانش را رها نمی کند، می گوید: اگر آن راه تقوا را پیش گرفتید، هر قدمی که بروید ما آن را ده قدم حساب می کنیم: «من جاء بالحسنة فله عشر امثالها.» (انعام: 160) اما اگر راه خطا رفتید، هر قدمی همان یک قدم است: «و من جاء بالسیئة فلایجزی الا مثلها.» (انعام: 160)
پی نوشت
1 نهج البلاغه، شرح ابن ابی الحدید، ج 10، باب 180، ص 64.2 محمدباقر مجلسی، بحارالانوار، ج 8، ص 92.
منبع : حوزه نت


