
از نظر اسلام زنان موهبتى الهى(1) و از همان گوهر خلقت مردان مىباشند(2) كه در طرح نظام احسن آفرينش قرار گرفته(3)، خداى تبارك و تعالى به خاطر آفريدن آنان (انسان، اعم از زن و مرد) به خود تبريك گفته است(4). با وجود اين، در طول تاريخ به زنان كه بخش مهمى از جامعه انسانى را تشكيل مىدهند ستم روا داشته شده، حقوق و شأن انسانى آنها رعايت نشده است. اينان در رُم باستان از همه حقوق محروم و فاقد هرگونه جايگاه و شأن و منزلتى بودند، بلكه مانند شىء مملوك معامله مىشدند، و از حقوق اقتصادى بهرهاى نداشتند، چون اصلاً از اطلاق عنوان انسان بر آنان دريغ مىشد(5). همچنانكه در يونان باستان، نه تنها مخلوقاتى حقير شناخته مىشدند بلكه اساساً به عنوان انسان با زن رفتار نمىشد. زن همانند شىء در اختيار مرد بود و مرد مجاز بود هرگونه رفتارى را با او انجام دهد. از اين رو در اين منطقه نيز، زنان بىبهره از هرگونه حقوق انسانى و فعاليتهاى اقتصادى بودند(6). ايران عصر هخامنشيان و اشكانيان وضعيت بهتر از اين نبود. رقتبارتر از همه وضعيت زنان در عربستان و دوره جاهليت قبل از اسلام بوده است كه در آن مردان داراى اختيارات نامحدود بوده ولى زنان ملك پدران و شوهران تلقى شده، قابل معامله بودهاند. يكى از بدترين سنتهاى رايج در جاهليت، عمل غير انسانى زنده به گور كردن دختران بوده است(7).
با ظهور اسلام كرامت انسانى زن احيا شد و زن در كنار مرد به عنوان نيمى از پيكره حيات بشرى مطرح گرديد. اسلام زنده به گور كردن دختران را ممنوع كرد و حرمت نهادن به زنان را جزو تعاليم خود قرار داد. ازاينرو، زنهاى صدر اسلام در امور اجتماعى، سياسى و فرهنگى و كارهاى ديگر مشاركت داشتند(8). اما اين وضعيت اسفبار، در اروپا حتى در قرون وسطى نيز باقى مانده بود. چنان كه نه در بين عوام بلكه در مجامع علمى، در انسانيت زن ترديد مىشد چنان كه در سال 586 ميلادى كنفرانسى در فرانسه براى بررسى اين موضوع منعقد شد كه آيا زن انسان است يا نه و بعد از بحث و بررسىهاى زياد، در نهايت به اين نتيجه رسيدند كه زن انسان است اما انسان طفيلى كه فقط براى خدمت به مردان خلق شده است. و قبل از آن در اصل اين كه آيا زنان داراى «روح» هستند يا نه، شك و ترديد شده، پس از بحث و تبادل نظر به اين نتيجه رسيدند كه، زنان داراى روح هستند، اما روح حيوانى(9).
به عقيده قوم يهود، طبيعت آنجا كه از آفريدن مرد، ناتوان است، زن را مىآفريند. زنان و بندگان از روى طبيعت محكوم به اسارت هستند و به هيچ وجه سزاوار شركت در كارهاى عمومى نيستند. «يهوه» در آخرين بند از فرمانهاى دهگانهاش كه، بنا به گفته مشهور، به موسى فرستاد، زنان را در رديف چارپايان و اموال غير منقول ذكر كرد(10). يهوديان، زن را مايه مصيبت و بدبختى مىدانستند. يهوديان قديم، به هنگام تولّد دختر شمع روشن نمىكردند، مادرى كه دختر مىزاييد، بايستى دوباره غسل كند، اما پسر كه به عهد خود با «يهوه» مىباليد، هميشه درنماز خود تكرار مىكرد، «خدايا تو را سپاسگزارم كه مرا كافر و زن نيافريدى»(11). به گفته «ويل دورانت»، در اروپا زنان تا حدود سال 1900 كمتر داراى حقى بودند كه مرد ناگزير باشد بر اساس قانون آن را مراعات كند(12).
در دوران كنونى نيز با همه پيشرفتهاى كه نصيب زنان شده و تحولاتى كه ايجاد شده، بازهم در بسيارى از موارد، مورد ستم و تجاوز و تبعيض قرار مىگيرند و شأن انسانى آنها رعايت نمىشود، تا جايى كه يكى از نويسندگان زن در مقالهاى، كه به مناسبت پنجاهمين سالگرد تصويب اعلاميه جهانى حقوق بشر نگاشته به طنز يا از روى خشم و ناراحتى، تحت عنوان Are Women Human?(آيا زنان انسان هستند؟) مىنويسد با اين همه تبعيضها و خشونتها و استفادههاى ابزارى از زنان، آيا باز هم مىتوان گفت: زن، انسان است و مشمول حكم كلى مقررات اعلاميه جهانى حقوق بشر كه انسان را به عنوان انسان داراى حق مىشناسد و همه را در برخوردارى از حقوق، مساورى مىداند، قرار مىگيرد؟(13) هنوز در بسیاری از کشورهای صنعتی غربی زن بعد از ازدواج با نام و نشان خانوادگی شوهر شناخته می شود.
شکل گیری حقوق زن در جامعه وخانواده بر اساس اصول بنیادینی است که در ادامه به بررسی آن می پردازیم.
يك. اصول بنيادين در نگرش اسلامى نسبت به زنان
براى شناخت صحيح، تفسير و تحليل درست و ارزيابى منصفانه و علمى ديدگاه اسلام نسبت به زنان، استنباط فقهى ضابطهمند از منابع اصيل اسلامى يعنى قرآن و سنت، به دور از التقاط ضمن جامعنگرى و نگاه سيستماتيك و نگرش مجموعى ضرورى است. از اين رو، در اينجا به برخى از اصول بنيادين در اين زمينه اشاره مىكنيم: اين اصول برخى ريشه در اصول عقايد دارد و برخى ديگر ريشه در شريعت (فلسفه حقوق) و برخى ديگر نيز در اصول اخلاقى اسلام دارد.
الف) اصول اعتقادى
1 خداباورى
تمام عالم هستى از خداى متعال و به سوى اوست(14) و فقط اوست كه مالك عالم هستى است، حق ربوبيت تشريعى و قانونگذارى براى بشر دارد(15)، از اين رو، خداى متعال فرمود: «إِنِ الْحُكْمُ إِلاَّ لِلَّهِ»(16) از نظر عقل سليم نيز خالق متعال بهترين قانونگذار است. چه اينكه عليم مطلق است كه به هيچكس و هيچ چيز نياز ندارد و حكيمى است كه از هر عيب و نقص و اشتباه مبراست. لذا قانون او كاملترين و جامعترين برنامه ممكن است(17). به همين دليل. بازگشت تعبد به برهان و استدلال عقلى است؛ يعنى همانجا كه گفته مىشود ما دقيقا سرّ و فلسفه اين حكم را نمىدانيم ولى چون خداوند عليم و حكيم وجواد (بخشنده) و فيض مطلق است. يقينا اين حكم به مصلحت انسان و در راستاى خير و منفعت اوست. يك دليل عقلى اجمالى اقامه شده است كه پايه اثباتيِ آن اصول عقايد است و اين با فيديسم در مسيحيت كه بر عقل و فهم مهر مىزد و به بهانه اينكه اين چيزها فهميدنى نيست. بلكه بايستى نخست ايمان آورد و سپس فهميد. فرق دارد(18). بنابراين، هيچ يك از افراد و يا دولتها، نه صلاحيت علمى براى قانونگذارى براى بشر، چه مرد و چه زن، دارد و نه صلاحيت اخلاقى ؛ و يكى از عوامل مهم اختلاف بين انديشه اسلامى و فمينيستى در مساله حقوق زن، در همين اصل نهفته است.
2 فرجامباورى
غايتانديشى و باور به اين كه جهان آفرينش از جمله انسانها، سرمنزل مشخصى دارند و رفتار انسان بايد بر مبناى آن اهداف و غايت تنظيم شود(19). بر اساس بينش اسلامى، دنيا گذرگاه آخرت و زندگى حقيقى و سعادت واقعى بشر در زندگى اخروى او است. «إِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِيَ الْحَيَوانُ»(20) آيا چشمها و انديشههاى ظاهر بين كه از حقيقت جز نامى و از هستى جز پوستهاى سراغ ندارند و در بند اوهام و خيالات مادهپرستى خويش گرفتار آمدهاند مىتوانند معرف شخصيت زن و مسايل زنان و راهگشاى آنان باشند؟!(21)
شمار فراوانى از اشكال و ايراد ناشى از ارزيابى و قضاوت بر مبناى فرجام انكارى است به گونه اى كه به مشاغل با عينك محاسبه مادىنگريسته، اشتغال و كسب درآمد و احراز مناصب اجتماعى و سياسى را غنيمتى ارزشمند بين دو رقيب، بلكه دو خصم دانسته و تشابه و يكنواختى در اين امور را يك فضيلت و ارزش مىداند. به همين دليل اسلام برخلاف نگرشهاى فمينيستى، كارهاى ارزشمندى مثل مادرى را كليشهاى و فاقد اهميت نمىداند، بلكه چه بسا همين كار بزرگ كه درآمدزا و جاهآفرين نيست، منشأ سعادتمندى يك جامعه باشد، چنانكه رسول خداصلى الله عليه وآله فرمودند: «بهشت (سعادت) زيرپاى مادران است»(22).
3 عدل باورى
عدل اصلى است فراگير هم در هستى و هم در احكام و روابط اجتماعى و رهبرى و مديريت اجتماعى. نظام حقوقى اسلام بر مبناى عدل استوار است، نه بر مبناى برابرى به معناى تشابه. در عين حال عدالت به عنوان يك قانون عام و اصل حاكم، چارچوبى قطعى براى همه احكام و قوانينى است كه روابط و مناسبات اجتماعى را شكل مىدهد. از اين رو، اگر به تناسب مقتضيات زمان و مكان، لازم باشد حكومت اسلامى بايستى با وضع قوانين و مقررات حكومتى، به پشتيبانى مظلوم آمده، در جهت احقاق حق تلاش نمايد.
نكته حائز اهميت اينكه، برخلاف نظر بسيارى از روشنفكران متاثر از انديشههاى فمينيستى، عدالت امرى سيال، عرفى و مطابق پسند مردم و افكار عمومى و يا تابع قرارداد و در نتيجه نسبى نيست. عدالت به معناى رعايت استحقاقها با توجه به اختلاف شرائط و موقعيتها، چه بسا مقتضى نابرابرى ظاهرى و عدم تشابه و يكنواختى است.
4 باور به حكمت الهى و نظام احسن
تفاوتهاى جنسيتى، واقعيتهايى حكيمانهاند كه دست تدبير الهى، آنها را به عنوان بخشى از «نظام احسن» وجود قرار داده است(23)، چرا كه همين تفاوتهاست كه منشأ كمال و موجب احساس نياز متقابل و زمينه بقاء حيات انسانى و اجتماعى و تحكيم پيوندهامىشود. ناديده انگاشتن اين تفاوتها كه چيزى جز رحمت و حكمت الهى نيست، به معناى مبارزه با واقعياتى است كه بود و نبود آنها به خواست و نوع داورى اين و آن بستگى ندارد. بنابراين، كاملاً منطقى است كه در تنظيم روابط و مناسبات اجتماعى و تقسيم كارها و مسئوليتها، موجب برخى از تفاوتهاى حكيمانه، منشأ برخى اختلافات حقوقى و تعدد نقشها شود.
5 انسانشناسى (وحدت در نوع و برخوردار از كرامت ذاتى)
زن همانند مرد از يك گوهر خلقت آفريده شده(24) و بنده خداست كه شايستگى نيل به مقام شامخ خلافت الهى را دارد. وجهه اصلى خطابات آيات الهى و شريعت مقدس، «انسان» است كه اساس آن به روح اوست و روح مجرد است، مذكر و مؤنث ندارد. مردانگى يا زنانگى مربوط به بدن است نه انسانيت وى. چقدر به خطا مىروند كسانى كه در بررسى مسايل زنان و ارزيابى ضوابط اعتبارى و مسايلى چون احكام ارث، ديه و قصاص، احكام ياد شده را ميزانى براى ارزشگذارى جان و حقيقت انسانى زن و مرد قرار مىدهد.
ب(اصول اخلاقى
6 نيازهاى متقابل، تسخير متقابل نه ستيز و تنازع بقاء
تفاوتهاى گستردهاى كه ميان افراد جامعه وجود دارد از يك سو و احساس نياز متقابل از ديگر سو، اساسىترين و گستردهترين عامل پيوندها، روابط و مناسبات اجتماعى انسان را پديد مىآورد. نياز متقابل و به دنبال آن، استخدام و تسخير متقابل، سمت و سو و نحوه اين رابطه را مشخص مىكند. و اين رابطه نه فقط به منظور و در سطح ايجاد زمينههاى همزيستى مسالمتآميز، بلكه پاسخگويى به ندايى است كه از عمق فطرت و از نهان عواطف، غرائز و وجود آدمى به گوش مىرسد. خداى متعال اين نحوه آفرينش زن و مرد و رابطه بين انها را «مايه» آرامش و سكونت نفس، مىداند: «وَ مِنْ آياتِهِ أَنْ خَلَقَ لَكُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ أَزْواجاً لِتَسْكُنُوا إِلَيْها وَ جَعَلَ بَيْنَكُمْ مَوَدَّةً وَ رَحْمَةً»(25). اين از نشانههاى حكمت و تدبير الهى است كه از جنس خودتان همسرانى را براى شما آفريد تا مايه آرامش و سكونت شما باشد و ميانتان دوستىو عطوفت قرار داد. و يا در آيهاى ديگر به صورتى بسيار گويا به اين پيوند متقابل الهى و مناسبت بسيار نزديك ميان زن و مرد اشاره مىكند: «هُنَّ لِباسٌ لَكُمْ وَ أَنْتُمْ لِباسٌ لَهُنَّ»(26) آنها لباس شما و شما لباس آنانيد. خاستگاه بسيارى از تكاليف و حقوق در زمينه روابط اجتماعىو خانوادگى، تقويت اين پيوند تكوينى و طبيعى و حمايت از عوامل و زمينههايى است كه به استحكام اين روابط مىانجامد. هدف برتر و انگيزه اصلى، ايجاد آشتى و مسالمت ميان دو بيگانه و دو دشمن نيست بلكه سازماندهى و جهتدهى به روابط و پيوندها و جاذبههايى است كه ميان دو قطب از يك حقيقت وجود دارد و برخاسته از عمق جان آدمى است. سخن از نزاع و كشمكش و تلاش براىايجاد روابطى صرفاً قراردادى و اعتبارى همچون دو شريك تجارى نيست، سخن از آميختگى روحى، عاطفى و قلبى نيز منافع همه جانبه و مشتركى است كه ميان زن و مرد وجود دارد.
7 زن و مرد مكمل يكديگر نه رقيب هم
زن و مرد، هر يك، نيمه يك پيكرهاند و تنها در سايه همكارى مشترك و تقسيم عادلانه و حكيمانه مسئوليتها و ايفاى نقش تكميلى نسبت به يكديگر است كه اين پيكره جان مىگيرد. روح كلى جريانات فمينيستى، نه تنها حمايت از زنان و مبارزه با مردسالارى بلكه مبارزه با مردان و تحت انقياد درآوردن آنان و ممانعت از ايفاى نقش و كاركردهاى مردانگى است. كشاندن زنان ازخانه به بيرون به بهانه برابرى حق اشتغال، و منزوى كردن مردان از جامعه و سپردن كارهاى خانگى و يا كارهاى زنانه ) كه با توجه به ويژگىهاى روحى زنان در فراخور استعداد و توان آنان است) به مردان، مانند اجتماعى شدن نقش مادر (بند دوم ماده پنجم كنوانسيون رفع كليه اشكال تبعيض عليه زنان) و تأكيد بر حذف نقشهاى كليشهاى) Stereotyped Roles(به منظور نفى تقسيم كار بين زن و مرد و نفى اختصاصى بودن بعضى از وظايف و مشاغل، همه و همه بيانگر نزاع جنسيت يا تشديد آن و كشاندن اين نقش تكميلى زن و مرد نسبت به يكديگر به تنازع براى بقاء و يا ستيز براى به چنگ آوردن موقعيتها و نقشهاى يكديگر است كه آسيبى در روابط بين زن و مرد و حركتى برخلاف جريان طبيعى حيات بشرى است كه وحى او را معرفى مىكند و انبياء براى اصلاح و تربيت آن آمدهاند.
قرآن كريم آفرينش زن و مرد از يك گوهر و جنس را به منظور آرامش يافتن آنان با يكديگر دانسته است و در طرح نظام آفرينش بين آنان مودت و رحمت را قرار داده است(27). واضح است كه مودت و رحمت و آرامش در سايه رفاقت و همكارى ميسر است و نه رقابت و ستيز.
8 محورى بودن نهاد خانواده
زن و مرد در هر موقعيت اجتماعى و فردى و در هر نقشى كه قرار مىگيرند بايد «خانواده» را به عنوان يك «اولويت» قرار دهند، چرا كه خانواده به عنوان يك نهاد اصيل، مبناى شكلگيرى اجتماع است لذا در بررسى مسايل زنان و ترسيم چهره زن شايسته، به تشكيل و تقويت اين بنيان و تعميق روابط ميان اعضاء آن به ويژه زن و شوهر به عنوان دو ركن اصلى اين نهاد، توجه و توصيه شود و هر توصيه و پيشنهاد و يا هر ضابطه و برنامهاى كه به تضعيف و سستى اين نهاد بيانجامد حذف شود. پيامبر گرامى اسلامصلى الله عليه وآله محبوبترين و عزيزترين بنياد اسلامىنزد خداوند را نهاد خانواده از طريق ازدواج دانستهاند(28). بدين ترتيب واضح است كه آموزههاى فمينيستى كه بهطور صريح نسبت به نهاد خانواده بىاعتنايى مىكردند و يا پيامدهاى مستقيم يا غيرمستقيم آن بحران و فروپاشى خانواده و گسترش طلاق و... از ديدگاه اسلامى غيرقابل قبول است.
9 توجه به كرامت انسانى و ارزشهاى اخلاقى
اهميت اخلاق و تزكيه نفس در سلامت انسانها و جوامع مختلف و نجات آنها از مشكلات مفاسد اجتماعى، جنگ و خونريزىها و... بركسى پوشيده نيست. هدف مهم بعثت رسول خاتمصلى الله عليه وآله نيز تعليم و تربيت و تتميم مكارم اخلاقى بوده است. در واقع در صحنه اجتماع، مرز ميان حيوان و انسان، اخلاق و رفتارهاى شايسته است. در مسأله زن و مرد در زندگى معاصر با دوبينش مواجه هستيم. در يك بينش، عقيده بر اين است كه انسان به خودى خود اختيار بدنش را بدون توجه به ارزشهاى الهى با قراردادى انسانى دارد. براساس بينش اومانيستى و ليبراليستى، انسان در آزادى جسمىاش، هيچ قيد و بندى ندارد، هرچه مىخواهد مىخورد، هرچه مىخواهد مىنوشد، هرچه مايل است مىپوشد و با غريزههايش هر طور كه مىخواهد بىهيچ مشكلى رفتار مىكند. براساس اين بينش ديگر جايى و معناى معقولى براى صحبت از حجاب، عفت و... نمىماند. اصل بر برهنگى است و حجاب حالتى است كه انسان در پذيرش يا رد آن آزاد است. با اين مبنا بنياد اخلاق يا نهاد خانواده ارزش و قداستى نخواهد داشت بلكه بنيان آنها سست مىگردد. زيرا وجود ضوابط نه تنها براى نسبشناسى و انتساب فرزندان به والدين ضرورى است بلكه بدون آنها از ازدواج به پيوند جسمى و مادى صرف بدون پيوند عاطفى و روحى تبديل خواهد شد.
بر اساس بينش دوم، غرائز موجود در بشر، صرفاً يك نياز و مايه تداوم زندگى تلقى مىشود نه يك ارزش لذا از اين رو معتقدند كه اين نياز غريزى بايد به نحو معقول و معتدل ارضا شود، چراكه غريزه جنسى انسانيت انسان را تشكيل مىدهد. بنابراين، بايد در محدوده نيازها بررسى شود و شرايط مناسب را براى ارضاء متوازن و معقول آن فراهم آيد. با اين نگرش براى حفظ انسانيت انسان وجود انضباط و قيد و بند به عنوان عامل مصونيت مطرح مىشود نه محدوديت.
10 پيوند حقوق و اخلاق
الف) حقوق براى تنظيم روابط انسانها مقرراتى را در نظر مىگيرد اما آيا هدف نظام حقوقى صرفاً برقرارى امنيت است كه با رضايت افراد، شنيعترين كارها مانند همجنسبازى و يا ارتباط نامشروع حتى با زنان شوهردار، از نظر حقوقى روا باشد، بلكه مصداقى از حقوق بشر به شمار آيد(29).
امروزه در پرتو گرايشهايى فمينيستى بىتوجهى به اخلاق چنان رشد كرده است كه جهانگردى سكس به عنوان استراتژى توسعه، به وسيله آژانسهاى كمك بينالمللى پيشنهاد شد و براى نخستينبار با حمايت و برنامهريزى بانك جهانى پول و آژانس توسعه بينالمللى آمريكا روبهرو شد(30).
ب) تعيين مرزهاى حقوقى در روابط اجتماعى و در جهت حفظ موقعيتها و نقشها و حقوقى كه هر يك از آحاد جامعه دارند موضوعى است كه ضرورت آن هيچگاه نمىتواند مورد ترديد باشد بلكه جامعه همواره نيازمند تعيين مرزهاى روشن و صريح حقوقى و شناخت ارزشهاى حقوقى است و نمىتوان جامعه را تنها با تكيه بر كرامتها و ارزشهاى اخلاقى به سامان رساند. ولى با توجه به برخى ويژگىها كه براى عمل و ارزش اخلاقى وجود دارد، ترديدى نيست كه ارزش سلوك فردى و نيز روابط و مناسبات اجتماعى كه بر اساس كرامتهاى اخلاقى و بدون تجاوز به حقوق ديگران، صورت گرفته است بيشتر است و حاكى از تعالى روحى و استحكام انگيزههايى است كه به مناسبات و روابط اجتماعى گرمى و لطافت خاصى مىبخشد.
در خيلى از موارد اگر اخلاق به كمك حقوق نيايد، قابل استيفاء نيست مثلاً تمكين را با چه قدرت فيزيكى مىتوان تحصيل كرد؟ پر واضح است كه رفتار حقوقى مىتواند همره انگيزه اخلاقى نيز باشد كه در نتيجه ارزش اخلاقى هم خواهد داشت.
ج) نظام قانونگذارى و فلسفه حقوق (شريعت)
11 واقعگرايى نظام حقوقى اسلام در مورد حقوق زن
با توجه به واقعگرايى اسلام، مشروعيت نظام حقوقى به ابتناء قواعد و مقررات آن بر مصالح و مفاسد نفسالأمرى است نه بر آراء و اميال مردم. از اين رو، نظام حقوقى مطلوب بايد با توجه به واقعيات زيستشناختى و روانشناختى و جامعهشناختى، همه اوضاع و احوال و شرايط را در نظر بگيرد. در تعيين حقوق و تكاليف، بايستى با در نظر گرفتن موارد اشتراك، حقوق و تكاليف مشترك و در موارد متفاوت ( البته نه هر تفاوت و به هر ميزانى از تفاوت بلكه هرگاه تفاوتها به نحوى باشد كه موجب تفاوت در مصالح و مفاسد نفسالأمرى شود )، حقوق و تكاليف متمايز وضع شود. بنابراين قانونگذارى بايد با رعايت واقعيات، بين تكوين و تشريع ارتباط برقرار ساخته، پشتوانه منطقى براى اجراى قوانين و مقررات پيشبينى كند.
12 تزاحم مصالح و انتخاب برتر
در نگرش مجموعى به مسائل زنان، توجه به «تزاحم مصالح» به عنوان يك واقعيت فراگير و لزوم انتخاب «اصلح» و در نتيجه از دست دادن بسيارى از مصالح و منافعى كه امكان استيفاى همزمان آنها وجود ندارد، يك اصل به شمار مىرود البته اين يك اصل عقلايى بلكه عقلىاست. حضور اجتماعى زنان، اشتغال، تربيت فرزند، مديريت خانواده، شوهردارى، تحصيل، ايفاى نقش در موقعيتهاى مختلف سياسى، اقتصادى و فرهنگى و مسائلى از اين قبيل هر يك منافع و مصالحى دارند كه مهم شناخت صحيح سپس اولويتبندى و گزينش درست با توجه به خصلتهاى روحى و جسمى و نيازهاى نوعى زنان و يا شخص خاص مىباشد.
دو. حكمت تفاوتهاى حقوقى بين زن و مرد
واقعيت آن است كه هيچ ترديدى در قبح و زشتى تبعيض وجود ندارد. پس. فلسفه اختلافهاى زن و مرد در حقوق و تكاليف شرعى و قانونىاز جمله در مسأله حق طلاق، ارث، حضانت، ديه و شهادت و قصاص چيست؟. آيا اين تفاوتها بيانگر وجود نگرش تبعيض آميز بين زن و مرد در نظام حقوقى اسلام نيست؟ آيا فقهاء و انديشمندان اسلامى ما زنان را انسان نمىدانند يا در ميزان بهرهمندى او از انسانيت شك دارند؟ اگر زنان مانند مردان انسان هستند پس حقوق نابرابر چرا؟ آيا اين تفاوتها، بر خلاف عدالت اسلامى نيست؟
پاسخ آن است كه كمترين ترديدى در انسانيت زنان و همانندى آنان با مردان در ماهيت انسانى نيست. ليكن نمىتوان اين پيش فرض را پذيرفت كه هرگونه تفاوت حقوقى بين زن و مرد تبعيض است آن گونه كه كنوانسيون رفع تبعيض عليه زنان در همان ماده نخستين خود وجود هيچگونه تمايز )distinction(يا استثناء )exclusion(يا محدوديت )restriction(را برنتافته، هر گونه تفاوتى را تبعيض و در نتيجه ستم در حقّ زنان تلقى مىكند؛ چه اينكه تبعيض در مقابل عدالت است نه در مقابل تفاوت. از اين رو، كنوانسيون مذكور نه به دنبال برابرى و عدالت حقوقى و نفى تبعيض، بلكه به دنبال تشابه مكانيكى و همانندى حقوق زن و مرد بدون توجه به تفاوت استعدادها و شرايط وجودى و تكوينى آنهاست.
مقصود ما اين است كه وجود تفاوتهاى حقوقى را نبايست به معناى روادارى تبعيض پنداشت. زن و مرد هر دو به يك اندازه انسان هستند و به همان اندازه نيز برخوردار از حقوق و منزلت انسانى هستند؛ ولى حقوق همواره براى انسان بماهو انسان وضع نمىشود، بلكه در راستاى تنظيم روابط گوناگون بين اشخاص حقيقى و حقوقى در موقعيتها و كاركردهاى مختلف، به نقش، موقعيت و نيز اهداف كلى توجه مىشود و به همين دليل گاهى حقوق صنفى مد نظر قرار مىگيرد. به بيان ديگر. در اين گونه موارد كه هدف از قانون گذارى. تنظيم روابط انسانى مد نظر نيست و تفاوتهاى كاركردى و غيره وجود دارد. معقول نيست كه در شرايط نابرابر، حقوق يا تكاليف مساوى مقرر نمود.
طرفداران همسانى و تشابه حقوقى زنان و مردان، براى حل اين معضل و نفى هرگونه تفاوت حقوقى بين زن و مرد، چند راه پيش روى خود دارند:
1. انكار هر گونه تفاوت تكوينى بين زن و مرد
2. قبول تفاوتهاى تكوينى بين زن و مرد ولى عارضى و سطحى دانستن آن
3. قبول تفاوتهاى بيولوژيك بين زن و مرد ولى عدم تأثير اين اختلافات در تشريع قواعد ومقررات حقوقى،
این در حالى است كه هيچ يك از فروض فوق معقول و مقبول نيست ؛ و با اثبات سه اصل يعنى:
1. اثبات تفاوتهاى زن و مرد در نظام آفرينش؛
2. فطرىو سرشتى بودن تفاوتهاى تكوينى زن و مرد؛
3. عدالت محورى در نظام حقوقى، سستى بنيان و بنياد آن فرضيههاى فمينيستى آشكار خواهد شد.
مبناى حقوق، عدالت است نه برابرى. اگر مبنا، برابرى در هر شرايطى باشد، نتيجه آن همان مفاد ماده اول كنوانسيون است كه هرگونه تمايز يا استثناء يا محدوديت بين زن و مرد را ناحق دانسته است. اما ناگفته پيداست كه اين مبنا با عقل سليم سازگار نيست، چه اين كه عالىترين و بنيادىترين ركن و پايه تشريع قواعد و مقررات حقوقى عدالت است و برابرى از آن جهت كه در شرايط برابر و نامتفاوت، مصداق عدالت است، اعتبار دارد. از اين رو، هرگونه تفاوتى را تبعيض قلمداد كردن، نا صواب است، بلكه تبعيض تفاوتهاى ناروا و به ناحق را مىگويند و حال آن كه مقتضاى عدالت، قرار گرفتن هر چيز در جايگاه شايسته آن مىباشد(31)، كه نتيجه آن تعيين حقوق و تكاليف يكسان و همانند در موارد اشتراك بين زن و مرد و وضع حقوق و تكاليف ناهمانند ولى متناسب با استعدادها و ظرفيتهاى زن و مرد در موارد اختلاف و تفاوت بين زن و مرد مىباشد.
ناديدهانگارى تفاوتها در فرآيند تقسيم كار نه تنها غيرمنطقى و مخالف سيره عقلايى است، بلكه در پارهاى موارد طنزآميز است. چه اينكه برابرى در شرايط نابرابر و نامتساوى، به همان اندازه ظلم محسوب مىشود كه نابرابرى در شرايط متساوى و برابر. به قول چسترسون بدينوسيله در عصر مدرن، ظلمها و ستمهاى جديد و شكنندهترى بر جامعه زنان تحميل شده است(32). اصل تناسب حقوق و تكاليف با واقعيات خارجى، مقتضى تفاوتهاى حقوقى بين زن و مرد در موارد تفاوتهاى تكوينى بين آنان است. بنابراين، به جاى ترويج برابرى و تساوى در همه شؤون كه به معناى تشابه محورى است، بايستى به تبليغ و ترويج عدالت يا تناسب و هماهنگى حقوق و تكاليف و تنظيم قوانين و مقررات متناسب با اشتراكات و تفاوتهاى زيستى و محيطى ميان زن و مرد همت گمارد. چنانكه «رافائل» مىگويد: مقتضاى انصاف توجه به يك اصل عقلانى، منطقى و استوار است. اصلى كه صرفاً مرتبط با اخلاق نيست بلكه با عقلانيت در مسائل نظرى و علمى همراه مىباشد آن اصل ما را ملزم مىسازد كه در موارد مشابه برخورد همانند و در موارد متفاوت برخورد متفاوت و ناهمسان داشته باشيم(33).
تساوى يا تشابه؟!
تساوى، غير از تشابه است. تساوى، برابرى است و تشابه، يكنواختى. قرآن كريم مىفرمايد: «خَلَقَكُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَةٍ»(34). رسول اكرمصلى الله عليه وآله مىفرمايد: «الناس كلهم سواء كأسنان المشط»؛ «مردم - اعم از زن و مرد - مانند دندانههاى شانه با هم برابرند»؛ اما لازمه اشتراك زن و مرد در حيثيت و شرافت انسانى، تشابه صددرصد آنها در حقوق نيست. زن و مرد در حقوق عمومى و حقوق انسانى، برابرند؛ اما آيا با توجه به تفاوتهاى موجود و غير قابل انكار و غير قابل زوال، نبايد هيچ گونه تقسيم كار و وظيفه و اختصاص كاركردى در ميان باشد؟ اسلام هرگز امتياز و ترجيح حقوقى و ارزشى براى مردان نسبت به زنان قائل نيست؛ اما با توجه به تلازم حق و تكليف، ممكن است به دليل تكاليف بيشترى كه به عهده مردان گذاشته است، اختيارات بيشترى نيز براى آنان قائل شده باشد. اسلام با تساوى حقوق زن و مرد مخالف نيست؛ اما با تشابه و يكنواختى حقوق آنها مخالف است.
حال، اين مسأله مطرح مىشود كه اين اختلافات به چه ملاك، منشأ برخى تفاوتهاى اجتماعى و حقوقى مىشود؟
همه انسانها با هم تفاوتهايى دارند. قانونگذار اگر بخواهد در مقام وضع قانون، همه اختلافات را در نظر بگيرد كارى غير عملى و ناممكن است و اگر بخواهد بىتوجه به هر گونه تفاوت و اختلافى باشد خلاف ضرورت تشريع و تقنين است و مصالح جامعه آن طور كه بايد تأمين نمىشود؛ زيرا تشريع بايد مبتنى بر مصالح و مفاسد نفس الأمرى باشد و قواعد و مقررات حقوقى اعتبارى صرف نيستند. پس آن اختلافات و تفاوتهاى تكوينى كه موجب اختلاف در مصالح و مفاسد نفس الأمرى شود منشأ تفاوت در حقوق و تكاليف مىشود .اگر احكام و تكاليف اجتماعى متناسب با واقعيتها باشد و رعايت گردد سعادت فرد و جامعه حاصل مىشود و چون سعادت فرد و جامعه مطلوب است پس بايد احكام و حقوق و تكاليف مبتنى بر مصالح و مفاسد واقعى بوده و كاملاً رعايت گردد. مناط در اختلافات و تفاوتهايى كه مايه اختلاف در مصالح و مفاسد واقعى مىشود، عبارتند از آن اختلافات تكوينى كه داراى سه ويژگى ذيل است:
1. دوام و ثبات از آغاز تا پايان عمر انسانى به مقتضاى خصلت دائمى بودن قانون.
2. عموميت آن در قشر نسبتا وسيعى از مردم به مقتضاى خصلت كلّى بودن قانون. قانون، براى نوع افراد جامعه وضع مىشود نه افراد معدود. اصولاً قانونگذارى براى يكايك افراد به طور جداگانه ممكن نيست. البته در مقام عمل و اجراى قانون، بايد شرايط و اوضاع و احوال افراد در نظر گرفته شود. شايد بسيارى از تفاوتهاى تكوينى كه روانشناسان يا فيزيولوژيستها و... بر شمردند بطور صد در صد در بين تمام زنان و مردان شايع نباشد لكن نوعا چنين است كه مثلاً زنها، احساساتىتر هستند و قانون براى نوع افراد وضع مىشود. البته اگر در مقام اثبات آشكار شود كه همان خصلت نوعى، علّت تامه جعل يك حكم خاص بوده است، قهرا در موارد خلاف، قانون ديگرى وضع مىشود و الاّ با تعبير «حكمت» مىگوئيم، حكمت وضع فلان قانون اين است لذا در موارد فقد شرايط، انتفاء يا تغيير حكم را اقتضاء نمىكند.
3. آن اختلاف در كمّ و كيف و مشاركتىكه براى برآوردن نيازهاى جامعه، ضرورى است، مؤثر باشد؛ مثلاً صرف رنگ پوست سياه و يا سفيد تأثيرى در بازده كار ندارد و اگر تعيين دستمزدها صرفاً بر اساس بازده كار باشد ما نمىتوانيم در تعيين دستمزد بين كارگر سياه و سفيد فرق بگذاريم(35)، و لكن چون نهاد حقوقى قيمومت مستلزم مديريت و برخوردارى از تعقّل بيشتر است و يا لازمه حضانت برخوردارى از پشتوانه مالى است و اين امور نوعا با مسئوليت مردان سازگارى دارد، قانونگذار اين تكليف را بر عهده آنان گذارده است. همچنان كه در سنين خردسالى بويژه دختران نياز بيشترى به عاطفه و سرپرستى محبتآميز و شيرخوردن دارند، حضانت طفل در اين سنين با مادر مىباشد. امّا در سنين بالاتر كه استقلال كودك، افزايش يافته و محتاج به تأمين اقتصادى بيشترى است، مسئوليت حضانت بر دوش پدر مىافتد. البته تفصيل و جزئيات اختلافات تكوينى و طبيعى زن و مرد و حدود تأثير هر يك را ما در حوزه درك خود نمىتوانيم دريابيم تا قوانين عادلانه و متناسب وضع كنيم و ناگزير از مراجعه به وحى هستيم. اكثر تبيينها در توجيه سرّ تفاوت احكام با استفاده از دادههاى مختلف علوم عقلى، روانشناختى و فيزيولوژى و آناتومى نيز از باب حكمت است نه علّت.
منبع : پرسمان/ حقوق زن


