
تاريخچه و برداشتها بىگمان ستم به زنان يكى از سياهترين نقطههاى تمدن بشرى است; چه آن زمان كه زن، انسان شناخته نمىشد و مانند حيوانات اهلى به شمار مىآمد و هنگام قحطى براى استفاده از گوشتش به قتل مىرسيد; (1) و چه همين اواخر كه قوانين اروپا زن را از اغلب و اهم حقوق محروم مىساخت . هر گونه تلاش در بهبود اين روند موجه و معقول مىنمايد . يكى از جريانهاى مدعى انحصار در دفاع از حقوق زنان، رويكرد فمينيستى است . «فمينيسم» (feminism) واژهاى فرانسوى است كه در قرن نوزدهم به «جنبش زنان» اطلاق مىشد و امروزه به «دفاع از حقوق اساسى زنان بر اساس آرمان برابرىطلبى» اطلاق مىشود . جنبشهاى دفاع از حقوق زنان در آغاز براى اعتراض به برخى نابرابرىهاى اجتماعى شكل گرفتند، اما با گذشت زمان به جريانى فرهنگى و سياسى تبديل شدند; جريانى كه بر اساس انگارههاى مشخص ايدئولوژيكى به تحليل نابرابرىهاى زنان و آرمانهاى زنانه (feminine) مىپرداخت و راهبردهايى خاص مطرح مىكرد . نهضتبرابرىطلبى زنان كه به صورت جنبش سياسى سازمان يافته و منسجم از سابقهاى كمتر از دو قرن برخوردار است (2) ، در ذات خود گرايشهاى مختلف سياسى، اجتماعى و ايدئولوژيك تا آنجا كه مبتكرى چون «ريك ويلفورد» تصريح مىكند، بهتر استبه جاى واژه «فمينيسم» از واژه «فمينيسمها» استفاده كرد . (3) با وجود اين مهمترين دغدغه آنان ارتقاى موقعيت زنان در جامعه و ايجاد برابرى و همسانى بين زن و مرد است . (4) «البته اين نكته حائز اهميت است كه بدانيم همه كسانى كه صادقانه مىگويند براى منافع زنان اهميت قائل هستند، فمينيست نيستند . مساله مهم نحوه تفسير اين منافع است . كسى كه منافع زنان را بر اساس نگرش سنتى به زن تفسير مىكند، فمينيست نيست . چنين شخصى ممكن است واقعا به حمايت از منافع زنان بپردازد، اما از ديدگاه يك فمينيست اساسا در شناخت اين منافع دچار خطا شده است . (5) . . . از نظر فمينيستها، جامعه تحتحاكميت مردان، به نفع مردان و عليه منافع زنان و در يك كلمه «مرد سالار» بوده است» . . . (6) و فمينيسم در اصل شورشى است عليه نگرش سنتى به زنان و نقش آنان در جامعه; با اين باور كه استناد به عوامل بيولوژيكى يا روانشناختى در تقسيم وظايف و تفكيك برخى كاركردها به زنانه و مردانه، توجيهى ساختگى براى موقعيت پايينتر زنان در جامعه است» . (7) در غرب پنج تلقى مهم از فمينيسم وجود دارد: 1- ليبرال فمينيسم: فمينيستهاى اوليه كه از فردگرايى ليبرالى (8) متاثر بودند، در قرن هيجدهم معتقد بودند سرشت زنانه و مردانه كاملا يكسان است و نقش جنسيت را، به رغم علوم زيستشناختى و تجربى، به كلى و به نحوى متعصبانه انكار مىكردند . (9) تاكيد فمينيستهاى ليبرال بر برابرى زنان با مردان از نظر قانونى و سياسى است . 2- فمينيسم ماركسيستى: از نظر ماركسيسم، مفهوم «طبقه» كليد درك تمام پديدههاى اجتماعى از جمله ستم بر زنان است . جامعه مطلوب ماركسيسم جامعه بدون طبقه (10) است . برخورد ماركسيسم با مساله زن طبيعتا با روش ماترياليسم تاريخى پيوند دارد . از اين رو، سرشت زن را از رابطه متقابل ديالكتيكى عمل (Praxis) و ساختمان زيستى و شرايط اجتماعى او متشكل مىداند . انگلس مىگويد: «تابعيت زن شكلى از ستم است كه از نهاد جامعه طبقاتى سرچشمه گرفته و چون در خدمت منافع سرمايه قرار دارد، تا امروز دوام آورده است» . (11) ماركسيسم پايه مادى ستم زنان را در تقسيم جنسيتى «كار» مىجويد و نخستين شرط رهايى زن خانهدار را در آن مىبيند كه جنس مؤنثخانه را ترك كند; ولى روشن نمىسازد چرا از زمانهاى اوليه تقسيم كار «طبيعى» مردان را به توليد لوازم كار و معاش و زنان را بيشتر به كار خانگى مشغول كرد . ماركسيستها، فمينيسم ليبرال و فمينيسم راديكال را اشكال نادرست آگاهى مىدانند كه زنان خارج از طبقه كارگر خلق كردهاند . 3- فمينيسم راديكال (12) : اين گرايش براى از بين بردن ساختار هر گونه تمايزات و تفاوتهاى جنس گونگى (Gender) مىكوشد و قصد دارد تفاوت دو جنس را، افزون بر عرصههاى قانون و اشتغال در روابط شخصى، خانه و حتى تصورات درونى مورد تعرض قرار دهد . اين نظريه جنس گونگى را مساله اصلى مىداند و هدف خود را محو آن، تثبيت وضعيت (Androgyny) و نفى هرگونه خصوصيت، رفتار و نقش استوار بر جنسيت اعلام مىكند و براى تفاوتهاى طبيعى و غير تحميلى زن و مرد هيچ توضيحى ندارد . (13) 4- سوسيال (14) فمينيسم: اين جريان مىكوشد با استفاده از روش ماترياليسم تاريخى، مسائل مورد توجه راديكال فمينيسم را بررسى كند . به گفته ژوليت ميچل، «اين گرايش، روايتى فمينيستى از روش ماركسيستى استبراى آنكه بتواند به سؤالات فمنيستى پاسخهاى سوسياليستى بدهد .» (15) از ديدگاه آنان، تازمانى كه زنان «برابرى اجتماعى» به دست نياوردهاند، كسب حقوق برابر بى معناست . در اين نظريه كه تلفيقى از ديدگاههاى دو نظريه اخير است، سوسياليستها معتقدند هم نظام جنسيتى و هم نظام اقتصادى در ستم بر فمينيسم زنان نقش دارد . آنها بسيارى از عوامل عينى ديگر را انكار مىكنند يا نمىبينند . (16) 5 . فمينيسم پست مدرن: از دهه هفتاد به بعد، گروهى متاثر از ديدگاههاى پست مدرنيستى با تكيه بر روانشناسى رفتار گرايانه بر حفظ ويژگىهاى زنانگى تاكيد ورزيدند . آنان باورهاى فمينيستهاى راديكال را قابل دسترسى مىدانند; اما به نحوى كه خود مىتواند اشكال جديدى از ستم را بيافريند . اينان معتقدند زن نيازمند خانواده، همسر و فرزند است . نوع روابطى كه از بدو تولد ميان دختر و پسر وجود دارد، ايجاد كننده تفاوت و تفارق و سلطه بر زنان است نه نقش ازدواج و نقش مادرى . اين گروه نظريه «مردان و زنان با تعاريف جديد» را پيشنهاد مىكند، از تشابه صددرصد حقوق زن و مرد در خانواده و محيط اجتماعى سخن مىگويد و حتى بر حذف نمادهاى جنسى از كتب درسى اصرار مىورزد . (17) بنيانهاى فكرى فمينيسم و نمودهاى آن پس از آشنايى اجمالى با مفهوم فمينيسم و تلقىهاى مختلف از آن، اشاره به ريشهها و زيرساختهاى فكرى فمينيسم و نمودها و پيامدهاى آن سودمند مىنمايد . فمينيسم در امور زير ريشه دارد: الف) سكولاريسم: سكولاريسم يعنى «نظريهاى كه بر اين باور است قوانين و مقررات حقوقى، آموزش و پرورش، تعليم و تربيت و . . . بايد به جاى مذهب، بر حقايق و علم مبتنى باشد» . (18) ويژگىهاى سكولاريسم عبارت است از: 1 . دنيازدگى 2 . لامذهبى 3 . دينزدايى از اخلاق و علم 4 . نفى حكومتبر اساس دكترين دينى (19) . فمينيستهاى افراطى نمىتوانند به ارزشهاى دينى معتقد باشند; زيرا مسائل حقوقى و سياسى - اجتماعى مربوط به زنان را از قلمرو هر دينى بيرون مىدانند . بنابراين، احكامى مانند حجاب، ممنوعيتسقط جنين، ضابطهمند شدن روابط جنسى و احكام مربوط به خانواده و اخلاق و ارزشهاى دينى را مصداق ستم به زنان معرفى كرده، در جهت نابودى آن مىكوشند . بدين لحاظ، در كنوانسيون رفع تبعيض، هر گونه قيد در روابط زن و مرد با عنوان تبعيض عليه زنان محكوم شده است . كنوانسيون فوق در مواردى، با ضوابط اسلام موافق است اما با حدود 50 اصل مسلم اسلامى تعارض دارد . اين كنوانسيون سقط جنين و ازدواج با همجنس را آزاد و مشروع مىخواند، همانگونه كه امروزه در كشورهايى چون نروژ، سوئد و هلند و . . . جنبه رسمى و قانونى پيدا كرده است . نمونه ديگر، كنفرانسهاى جهانى زن است . مفاد كنفرانس پكن (چهارم) با شديدترين واكنش جناحهاى دينى جهان مواجه شد . شايد تلاش اخير جوامع غربى در علمى جلوهدادن و طبيعى شناختن همجنس بازى - به نحوى كه اين مساله حتى در كتابهاى منعكس شده است (20) در همين راستا باشد . نقد مبناى سكولاريستى اين نوشتار به نقد تفصيلى سكولاريزم نمىپردازد و با توجه به موضوع اصلى بحث اشاره اجمالى بدين مطلب را كافى مىداند . گذشته از مباحث فلسفى و كلامى و با قطع نظر از ساير اديان، بىترديد اسلام با سكولاريزم قابل جمع نيست چه اين كه عقل پسندگى (راسيوناليسم)، علم محورى (سياانتيسم) و نسبيت ارزشها و . . . كه از مؤلفههاى فكرى سكولاريسم استبا آموزههاى اسلامى ناسازگار است . مسلمانان به جامعيت دين و جاى داشتن امور اجتماعى و مدنى در محدوده دين، پيوند دنيا و آخرت معتقدند . نظام حقوقى و فروع دين نيز از مسائل مدنى، حكومتى و سياسى آكنده است و اجراى برخى از ابواب فقهى بدون تشكيل حكومت ممكن نيست . همچنين اسلام، عقل را از منابع استنباط احكام شرعى مىداند و از تلازم حكم عقل و شرع، قانون شايسته، قانونى است كه بر مصالح و مفاسد واقعى مبتنى باشد و اين امر بر شناخت كامل تمام ابعاد جسمى و روحى، نيازها، غرائز و استعدادها، كمال لايق انسانى و راه رسيدن به آن متوقف است . حقيقتى كه با پيشرفت علم و تاملات فكرى روز به روز جهل بشر بيشتر در آن مكشوف مىگردد . از اين رو، قوانين بشرى همواره با تغيير و تحول روبه رو است . ويليام جيمز «معلومات انسان در مقابل مجهولاتش را مانند قطره در برابر دريا» مىدانست و «انيشتين» تصريح مىكرد، «انسان هنوز نتوانسته افسانه سر بزرگ (معماى خلقت) را حل كند و آنچه تا كنون از كتاب طبيعتخوانده، تازه به اصول زبان آشنا شده و در مقابل مجلداتى كه خوانده و فهميده هنوز از حل و كشف كامل اين معما خيلى دور است» (21) . تنها خداوند مهربان عليم و حكيم مطلق است . (22) احكام و معارف اسلامى مؤيد عقل و يافتههاى علمى است و در ستيز با آنها نيست; گرچه به دليل قصور علم و عقل، گاه احكام دينى از دسترس علم و دين فراتر است; زيرا انسان و مصالح و مفاسد در ماديات و تمنيات مادى منحصر نمىگردند . وظايف و حقوق بشر و از جمله زن با توجه به همه مصالح او در دنيا و آخرت طراحى شده و علمى بودن و معقول بودن احكام و حقوق، با ناظر بودن آن به دنيا و آخرت منافات ندارد . عقل به طور قطعى حكم مىكند تدبير زندگى اجتماعى و دنيوى را بر وحى مبتنى كنيم; زيرا انسان: 1 . به صورت فردى يا جمعى، حتى «خود» را به دقت و كمال نمىشناسد و در انسانشناسى و جهانشناسى، مجهولات بسيار دارد . 2 . نمىتواند در وضع قوانين كاملا از انواع خود خواهى تهى باشد . از اين رو، براى وضع قوانين، صلاحيت تام اخلاقىاش محرز نبوده، معلوم نيست تا كجا عدالت را مىشناسد و آن را حتى عليه خود رعايت مىكند . 3 . از آفاتى چون غفلت، خطا و نسيان رنج مىبرد . با پذيرش خداوند حكيم، عليم، مهربان و بى نياز كه از تبيين كوچكترين مساله مورد نياز بشر دريغ نورزيده است، به نظام حقوقى، سياسى و اجتماعى شايسته، معقول و انسانى دست مىيابيم (23) قرآن كريم مىفرمايد: «و من احسن من الله حكما لقوم يوقنون» . (24) دستگاه «حق - تكليف» اسلامى به مصالح و مفاسد واقعى ناظر است و از آنجا كه برخى از اين واقعيات احيانا با اوضاع و شرايط تغيير مىيابند، احكام دينى نيز به دو دسته ثابت و متغير تقسيم مىشوند . شرع مقدس با مكانيسمهاى خاصى كه پيش بينى كرده، به ويژه احكام حكومتى، عقلانيت ابزارى را در چارچوب شورا، عقل جمعى، رجوع به خبرگان و در نهايت احكام حكومتى، قوانين مصوب نمايندگان مردم يا مجمع تشخيص مصلحت امضاء كرده است . ------------------------ پى نوشتها: 1. رساله نوين، امام خمينى(ره)، ترجمه عبدالكريم بىآزار شيرازى، ج 3. 2. نظريه جامعهشناسى در دوران معاصر، ريتزرجورج، ترجمه محسن ثلاثى، ص 459 - 464. 3. فمينيسم اسلامى، مجموعه مقالات هم انديشى بررسى مسايل و مشكلات زنان، رضا متمسك، ج 1، ص 459. 4. Altman, Andrew; Arguing about law; U.S.A: Wadsworth, 6991; P.081. 5. Ibid;p.971. 6. Ibid;p.977. 7. I bdi; P.971. 8. ليبراليسم متخذ از واژه )liberty( به معناى آزادى در انتخاب، آن گونه كه شما مىخواهيد زندگى كنيد، بدون مداخله ديگران. (ر.ك: B.B.C, English Dictionary, Harpercollins Publisher. London, 1the Ed 3991, P.446) to socilogy Feminist Prespectives. london. Routledge, 2991And; Mandel, Nancy; 9. Abott and Wallace, An Introduction Feminist Issues, Race, CLass and Sexuality; York University, و نيز ر.ك: آليسون جگر،همان، به نقل از مجله زنان شماره 28، ص 51. 10. درباره ماترياليسم و ماترياليسم تاريخى ر.ك: سير حكمت در اروپا، محمد على فروغى، ج 3، ص 34 - 59؛ نقدى بر ماركسيسم، شهيد مرتضى مطهرى. 11. مجله زنان، شماره 28، ص 51. 12. اين كلمه از واژه )radix( در زبان لاتينى اخذ شده به معناى گرايش به نظريههاى سياسى تندرو، كه خواهان دگرگونى بنيادى و فورى در نهادهاى اجتماعى و سياسى موجود هستند و غالباً در مورد كسانى اطلاق مىشود كه از مؤسسات سياسى و اجتماعى موجود ناراضى و حتى عصبانى هستند.(مكتبهاى سياسى، بهاءالدين پازارگاد، ص 93 و 94) 13. مجله زنان، سال پنجم، شماره 31، ص 41. 14. اين واژه متخذ از كلمه )Social( فرانسوى و به معناى اصالت اجتماع يا جامعه است و معمولاً به معناى «تئورى يا سياستى است كه هدف آن مالكيت يانظارت جامعه بر وسايل توليد - سرمايه، زمين، اموال و... و اداره آن ها به سود همگان است و مهمترين عنصر مشترك نظريههاى سوسياليستى، تأكيد بر برترى جامعه و منافع فردى است. (مكتبهاى سياسى ص 110 - 118). 15. مجله زنان، شماره 31، ص 43. 16. نگاهى به فمنيسم، معاونت امور اساتيد و دروس معارف اسلامى (نهاد نمايندگى مقام معظم رهبرى در دانشگاهها) نگاهى به فمنيسم، ص 18 و 19. 17. همان، ص 20. that laws, education, should be based on facts, science, rathar than religion. 81. Secularism: The belif 19. همان، ص 12. 20. ر.ك: مجله فرزانه، دوره دوم، ص 131 - 137. 21. ر.ك: اسلام و حقوق بشر، زين العابدين قربانى، ص 28 و 29. 22. سبأ(34):3. 23. ر.ك: فلسفه حقوق، مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى(ره)، ص 31 - 33 و 77 - 85. 24. مائده(5):50. فمينيسم، فراز يا فرود؟ (قسمت دوم ) «فمينيسم» (feminism) واژهاى فرانسوى است كه در قرن نوزدهم به «جنبش زنان» اطلاق مىشد و امروزه به «دفاع از حقوق اساسى زنان بر اساس آرمان برابرىطلبى» اطلاق مىشود . پس از آشنايى اجمالى با مفهوم فمينيسم و تلقىهاى مختلف از آن، اشاره به ريشهها و زيرساختهاى فكرى فمينيسم و نمودها و پيامدهاى آن سودمند مىنمايد . فمينيسم در سكولاريسم، اومانيسم و ليبراليسم ريشه دارد كه در شماره قبل به نقد مبناى سكولاريستى آن پرداختيم; در اين شماره به دو مورد ديگر مىپردازيم: ب) اومانيسم مفهوم امروزى واژه اومانيسم آن، چيزى است كه «شلر» آلمانى مطرح كرده است «خواست انسان، معيار و مقياس همه چيز است» (1) . بر اين اساس، اومانيسم نگرشى كلى است كه بينشهاى فلسفى، هنرى، حقوقى، اخلاقى و حتى رشتههاى علمى را تحت تاثير قرار مىدهد و جهتدار مىسازد . از اين منظر، بايد انسان در جهان بينى، هنر، ايدئولوژى، اخلاق، حقوق و . . . مدار و محور هرگونه تلاش قرار گيرد و خالق همه ارزشها و ملاك تشخيص خير و شر باشد . در واقع «انسان» جاى «خدا» مىنشيند و قادر است توجه به دين و ارتباط با ماوراى طبيعت مشكلات زندگى و دنياى خود را حل و فصل كند . (2) نتيجه اومانيسم، مادى قلمداد كردن انسان، نفى حاكميتخداوند، زمينى ساختن دين و بى اعتبار كردن آن است . آنچه اصالت دارد، خواستهها و لذاتهاى انسان است و اگر دينى هم معتبر باشد، بايد در جهت تامين هواهاى افراد و هماهنگ با خواستهاى آنها گام بردارد . اومانيستها اگر از «دين انسانى» نيز سخن مىگويند، مرادشان دين تابع هوسهاى اين و آن است . مبناى فلسفى اومانيسم متاخر، پوزيتويسم است . اگوست كنت، بنيان گذار مكتب پوزيتويسم، (در اوايل قرن نوزدهم) با اعتراف به ضرورت دين براى بشر معبود آن را «انسانيت» قرار داد، خودش عهده دار رسالت اين آيين شد و مراسمى براى پرسشش فردى و گروهى تعيين كرد) . آيين انسانپرستى (جنوبى، كه نمونه كامل اومانيسم بود، در فرانسه و انگلستان و سوئد و امريكا پيروانى پيدا كرد كه رسما به آن گرويدند و معابدى براى پرستش انسان بنا نهادند . اين گروه خانه اگوست كنت در پاريس را كعبه مىدانند و معشوقه ناكامش را چون مريم عذرا مىشمارند . (3) فمينيسم در آغاز شكلگيرى، ماهيتى اومانيستى داشت . اگوست كنت، جان استوارت ميل و همسرش هاربت تايلور، ساراگريمكه و فرانسيس در قرن نوزدهم از معروفترين طرفداران نظريه تعميم حقوق فردى اومانيستى به زنان و نخستين رهبران فمينيسم ليبرالى بودند . ترتيب جنسى آرمانى براى فمينيستهاى ليبرال، ترتيبى است كه طى آن هر فردى هر نوع زندگى را كه مىخواهد براى خود برگزيند و گزينش او از سوى ديگران پذيرفته شود . اين گروه، جنسيت فرد را با حقوق او صد در صد بى ارتباط مىداند و معتقد است كه سرشت زنانه و مردانه كاملا يكسان بوده، تنها «انسان» وجود دارد نه جنسيت . از اين رو با پذيرش نقشهاى متفاوت و از پيش تعيين شده براى مذكر و مؤنث در خانواده مخالف است و چنان باور دارد كه در روابط زناشويى، شادكامى و لذت خود محورانه زن و شوهر اصل است نه تشكيل خانواده و تربيت فرزند . (4) اگر هوس انسان محور و ملاك همه امور باشد، قانون اعطاى حق خوددارى از تمكين جنسى به زنان در مقابل همسر، مشروعيت هرگونه ابتذال اخلاقى و اجتماعى و كورتاژ و . . . و همجنس بازى بر اساس جدايى روابط از توليد مثل و حق تسلط بر بدن و روابط جنسى و نيز مبارزه با بسيارى از احكام دينى و مقررات اجتماعى پديدآورنده محدوديتهاى شرعى، اخلاقى و حقوقى به بهانه مخالفتبا انسانيت انسانها، در همين راستا تحقق مىيابد . نقد مبناى اومانيستى اومانيسم با همه اشكالات سكولاريسم رو به رو است . افزون بر اين، حقوق مردم كه ابزار زندگى جمعى و تامين سعادت آنان است، نبايد تنها به واقعيتهاى صرفا تجربى و متغير منوط شود; زيرا اين كار ممكن است آثارى به ظاهر مفيد در بر داشته باشد; اما مضافا بر سستى مبانى فلسفى پوزيتويسم كه همه واقعيتهاى عالم را مادى و محسوس مىپندارند و شناختهاى تجربى و حسى را جزم انديشانه، عارى از خطا و اشتباه فرض مىكند، پوزيتويسم حقوقى از نظام زندگى مدنى و حقوقى اجتماعى اخلاق زدايى كرده، حقوق را به نوعى حل المسائل مبتنى بر تجربه تبديل مىكند كه به نام انسان و انسانيت جز تامين هر چه بيشتر منافع مادى هدفى ندارد و ساير مصالح انسان را در نظر نمىگيرد . بدين سبب امروزه در جوامعى كه حقوق را در خدمت هوسها و خواستههاى انسان قرار دادهاند، (5) بسيارى از روشهاى خلاف اخلاق و عفت رسميتيافته است . اومانيسم، رابطه مخلوقيت و بندگى آدميان با خداوند را آگاهانه نفى مىكند; در حالى كه توجه به خداوند تبارك و تعالى (حقيقت مطلق) و رابطه انسان با او مبناى هر حق و حقوقى به شمار مىآيد . «انسان» موضوع اومانيسم، حيوان ناطق و موجود مادى صرف است و انسانيت مورد نظر آنان نيز چيزى جز غرائز و تمنيات نفسانى نيست; در حالى كه انسان موجودى مادى و معنوى است و بعد مادىاش وسيله تكامل روحى و معنوى او شمرده مىشود; و انسانيت انسان در قرب الى الله و وصول به مقام خليفة اللهى نهفته است . آرى، همه چيز براى انسان خلق شده است; اما انسان مخلوق خدا است نه شريك و در عرض او . سخن «كانت» - «هر انسان بايد به عنوان غايتى فى نفسه مطلق در نظر گرفته شود و نه آن كه صرفا وسيلهاى براى تحقق بعضى مقاصد باشد» - و اصل حرمت گذارى مطلق و بى قيد و شرط به انسان با اسلام، سازگار نيست; (6) گرچه ممكن است گفتار كانت در مقام نقادى عقل عملى، به جهتى ديگر ناظر بوده، با انسانشناسى اسلام مخالفت نداشته باشد . (7) افزون بر اين، همه چيز براى انسان خلق شده، ولى خود او براى تقرب به خداوند پديد آمده است; «و اصطنعتك لنفسى» (8) و «خلقتك لاجلى» . پارادوكس «فمينيسم - اومانيسم» معمولا در گرايشهاى فمينيستى از برابرى زن و مرد و محور قرار دادن «انسانيت» سخن به ميان مىآيد; اما عملا در اين گروهها دفاع يك جانبه از زن و «زن مدارى» چشمگير است . آليسون جگر (Alison Jaggar) مىنويسد: «بر خلاف تصور، آرمان راديكال فمينيستها آرمان دو جنسى نيست، آرمان دو جنسى (Androgyny) متضمن تركيبى از صفات مردانه و زنانه است; حال آن كه بسيارى از راديكال فمينيستها، صفات ارزشمند را صفات ويژه زن مىدانند . از اين رو، آرمان انسانى آرمان زن است . . . . انسان آرمانى زنى است كه مىتواند تمام نيروهاى انسانى خود را تكامل بخشد . . . . يكى از شعارهاى راديكال فمينيسم، اين مفهوم را چنين خلاصه مىكند: «آينده مؤنث است .» . (9) «سيمون دو بوار» نيز موجوديت مرد را مصداق «دوزخ بر هم زننده فرديت و آزادى زنان» قرار مىدهد . (10) ج) ليبراليسم ليبراليسم از واژه Liberty ] »به معناى آزادى بى قيد و شرط در انتخاب هرگونه زندگى و به عبارت ديگر، آزادى انسان در خواستهها و تمنياتش و تلاش در راه رسيدن به آن پذيرفته شده است . (11) اين فلسفه آزادى و خوشباشى كه شايعترين فصل مشترك جهان بينى مردم غرب به شمار مىآيد، تا حدى معلول محدويتهاى قرون وسطايى دنياى غرب است . رهاورد اين محدوديتها، جريان آزادى خواهى افراطى و اصالت لذت است كه بعد از رنسانس شكل گرفت . يكى از مبانى مهم ليبراليسم، اصالت فرد و نفى هر نوع سرچشمه و مبدا آگاهى غير از تشخيص فردى است . جرمى بنتام مىگويد: «به طور كلى مىتوان گفت هيچ كس به خوبى خود شما نمىداند چه چيزى به نفع شما است . هيچ كس با چنين پىگيرى و شور و شوقى، مايل به دنبال كردن آن نيست» (12) ; به عبارت ديگر، چه كسى حق دارد بگويد خواست «واقعى» و مصلحت هر كس، غير از آن چيزى است كه خود او مىگويد؟ به گفته «آيزايابرلين» ، «اين عمل، نوعى «خود جايگزين سازى شرم آور» است . هر يك از افراد را بايد قابل اعتمادترين داور در اميال خويش به حساب آورد» . (13) اين طرز فكر در نخستين جلوههايش، در فرهنگ و تمدن اخير غربى بر اساس اصالت فرد و نفى حاكميت هر نوع نظام اجتماعى به وجود آمد; گرچه آرام آرام به سوى پذيرش نسبى جامعه حركت كرد و از «ليبراليسم سوسيال» سر در آورد: «هسته متافيزيكى و هستى شناختى ليبراليسم ، فردگرايى است . تعهدات ليبرالى نسبتبه آزادى، مدارا و حقوق فردى از همين مقدمه ناشى مىشود . . . فرد گرايى هستى شناختى، مبانى فلسفى لازم براى فرد گرايى اخلاقى و سياسى را به وجود مىآورد; لذا در اين طرز تفكر، فرد و حقوق و خواستهاى او از هر لحاظ بر جامعه و حقوق و خواستهاى آن مقدم داشته مىشود .» (14) همچنين تملك مطلق انسان بر خويشتن، از انديشه فردگرايى ملكى ليبرالى ناشى شده است كه به موجب آن زندگى «فرد» به خود او «تعلق» دارد . اين زندگى، دارايى خود او است; به خداوند، جامعه يا دولت تعلق ندارد و مىتواند با آن هر طور كه مايل است رفتار كند . (15) «هابز» آزادى را حق طبيعى انسان، به نحوى كه هيچ كس حق محدود كردن آن را ندارد، مىپنداشت . تجربه گرايى نيز از اصول اين طرز فكر است . مبانى آكادميك تجربه گرايى، بخشى از تاريخ ليبراليسم است . راسل در «فلسفه سياست» مىگويد: «جوهر بينش ليبرالى اين نيست كه چه باورهايى پذيرفته شدهاند، بلكه چگونگى پذيرفتن آنها است . باورها بايد به گونهاى آزمايشى پذيرفته شوند . بدين گونه است كه روش قبول آرا در علم را در مقابل عقايد خداشناسانه يا فلسفى قرار مىدهيم .» (16) براى درك تاثيرات ليبراليسم در گرايشهاى فمينيستى، توجه به ويژگىها و نتايج انسانشناسى ليبرال سودمند است: 1 . آزادى خواهى افراطى: در ليبراليسم، اين واژه معمولا به صورت «آزادى از» چيزى تعريف مىشود و نه «آزادى براى» منظورى; يعنى تفسير آزادى به معناى سلبى آن و به مثابه موقعيتى كه در آن شخص به هيچ قيدى مقيد نيست و در امورش هيچگونه و از سوى هيچ منبعى، هيچ مداخلهاى نمىشود . (17) 2 . خود محورى در مديريت اجتماعى: فارغ بودن انسان از حاكميت وحى و شريعت و قانون الاهى و دينى و اكتفا به دادههاى صرفا بشرى در قوانين اجتماعى بدون هيچ التزامى به رهنمود انبيا . (18) 3 . مطلق انديشى در تساهل و تسامح: اباحى گرى و مداراى مبتنى بر پلوراليسم عقيدتى، يعنى هر فرد مىتواند به هر چيزى معتقد باشد و هر چيز را تبليغ كند و هرگونه مايل است عمل كند و كسى يا نهادى حق مداخله ندارد . (19) 4 . حاكميت اميال: ليبراليسم معتقد است رشد انسانى از نظر شخصى و شخصيتى و فرهنگى و رفتارى يا اقتصادى و اجتماعى به اين است كه هر كس هرگونه دلش مىخواهد حركت كند و قيد و بندى را نپذيرد . فرد از ديدگاه «هابز» ، «هيوم» و «بنتام» به اين مفهوم كه هدفها و مقاصد خود را به حكم عقل برگزيند، عاقل نيست; به عكس، اين شهوات، خواهشها، تمنيات و بيزارىها هستند كه به فرد جان مىبخشند و انگيزه لازم براى حركت در سمت و سوى معينى را فراهم مىآورند . عقل فقط خدمتكار يا برده شهوات و خواهشها و وسيله محاسبه ارضاى تمايلات قلمداد مىگردد . (20) فمينيسم تا حدود زيادى مديون ليبراليسم است . فمينيستهاى اوليه از فرد گرايى ليبرالى متاثر بودند . يكى از گرايشهاى فمينيستى معاصر گرايش اگزيستانسياليستى (مكتب اصالت وجود) مبتنى بر تفسير خاص «سيمون دوبوار» و «ژان پل سارتر» از رابطه زن و مرد است . مفهوم «آزادى و اختيار مطلق» در اگزيستانسياليسم، صورتى افراطى از مفهوم ليبرالى و اومانيستى «آزادى» است كه در واقع، جز ميدان دادن به هواهاى نفسانى معنايى ندارد . از ديدگاه اگزيستانسياليسم، انسان، به هيچ جبر و ضرورتى محكوم نيست و بر عكس همه موجودات ديگر كه سرشت و بيعتخاص دارند، طبيعتى خاص ندارد و موجودى كاملا مختار و آزاد است . دايره آزادى او تا آن جا است كه حتى خودش به خودش سرشت و ماهيت مىدهد . اين امر مستلزم آن است كه هر چه ضد آزادى او باشد، وى را از انسانيتخارج كند . بنابراين، انسان نبايد به چيزى تعلق داشته باشد و نبايد بنده و تسليم چيزى جز خود شود . پس اگر كسى بخواهد انسانيتش را حفظ كند، بايد آزاد آزاد باشد . به همين دليل، اگزيستانسياليستهاى الحادى حتى اعتقاد به خدا را منافى آزادى بشر و ضد كمال انسان مىدانند . (21) نفى نهاد ازدواج و خانواده و معرفى آن به عنوان فحشاى عمومى و عامل بدبختى زنان در گفتار «سيمون دوبوار» و جايگزينى نظريه «زوج آزاد» و «همزيستى مشترك» و بدون هيچگونه تعهد و مسؤوليتى ميان زن و مرد براى تامين آزادى مطلق زن و مرد، و تصريح به «سوسياليسم جنسى» كه زن و مرد بتوانند هر دو آزاد باشند (22) ، در همين راستا ارزيابى مىشود; و نيز اين كه «كنوانسيون رفع تبعيض عليه زنان» مىگويد: «هيچ مكانى نبايد به جنس مشخصى مختص باشد .» از اين رو، داشتن استخرهاى شناى مختلط براى زن و مرد و حضور بدون محدوديت زن و مرد در همه مجامع و اماكن لابهلاى همديگر و مختلط ارزشى ليبراليستى - فمينيستى است . نقد مبناى ليبرالى فمينيسم در مورد فردگرايى هستى شناختى بايد گفت، هرگونه تفسيرى از حيات انسانى (اصالت فرد يا اصالت جامعه) بدون در نظر گرفتن هستى بخش و غرض او از اعطاى هستى، تفسيرى خود پندارانه و خطا است . در اسلام، زندگى فردى و اجتماعى دو چهره گوناگون از حقيقت زندگى انسان شمرده مىشود; هدف حقوق كه تامين سعادت اجتماعى است، بدون در نظر گرفتن كمال انسانى و سعادت افراد قابل وصول نخواهد بود; اما در عين حال، در ظرف تعارض منافع و خواستههاى فرد با اصل نظام و سعادت مردم، مصلحت عمومى مقدم است و منافع فردى در حد ضرورت محدود مىگردد . در مورد عقل مدارى نيز اسلام، ضمن ارج نهادن به شناختهاى عقلانى، به عقلانيت ابزارى «اصالت» نمىدهد; زيرا راسيوناليسم انسان را از وحى كه متعالىترين و دقيقترين و مطمئنترين سرچشمه معارف و شناختبشر است، محروم مىكند . از سوى ديگر اسلام عقل را فقط ابزار تامين اميال، غرائز و منافع مادى بشر نمىداند . در اسلام شان عقل كنترل و هدايت اميال و غرائز و رهنمون ساختن بشر به كمال لايق انسانى است . و اما تجربه گرايى، بسيارى از متفكران و جهان شناسان همچون «ماكس پلانگ» ، «انيشتين» ، «جيمز جينر» ، «هيزنبرگ» و «ادينگتون» معتقدند جهانشناسى و معرفت علمى غرب بايد در اعتبار برخى مبانى متافيزيكى و عرفانى در عرصه علم فيزيك تجديد نظر جدى كند; در غير اين صورت، تنها با اعتقاد به مبانى صرفا حسى و تجربى نمىتوان معرفتى واضح، چند بعدى و غير متعارض درباره جهان هستى به دست آورد . (23) آزادى را نيز اگر به درستى معنا كنيم، در اسلام آزادى، بستر حركت تكاملى انسان بوده و بدين سبب ارزش بسيار دارد . وصول به مقام شامخ انسانيت (خلافت الاهى) جز در پرتو آزادىهاى صحيح انسانى ممكن نيست; ولى نبايد از ياد برد كه خالق بشر او را آزاد، اما هدفمند و مسؤول آفريده است . پس آزادى بايد در خدمت هدف خلقت (تكامل انسان و رسيدن به قرب الى الله) قرار گيرد . در اسلام، آزادى «حرمت» دارد; اما در چارچوب سعادت و كمال انسانى محدود مىگردد; زيرا حرمت آزادى از حرمتخود انسان بيشتر نيست . در اسلام آزادى، مطلق و بدون حد و مرز توجيهى ندارد . آزادىاى كه به هيچ اصلى، پايبند نباشد، فاجعه است . وجود هر قاعده فكرى يا انسانى مستلزم نوعى حد و حصر منطقى براى آزادى است . در اسلام، علاوه بر سه پرسش «آزادى از چه؟ براى چه؟ و براى كه؟» ، آزادى در قبال «چه كسى؟» نيز مطرح مىگردد . انسانها در قبال ديگران آزادند; اما آيا در مقابل خداوند نيز آزادند؟ انسان «خود» و «سرخود» نيامده است تا «سرخود» باشد . انسان، مخلوق خدا و محتاج و بنده او است و ايمان به خدا، يعنى بندگى وى و آزادى از هر چه غير او است . مؤمن، در برابر هستى و همه انسانها آزاد است; اما در مقابل خدا و آنچه او فرموده، تعهد دارد . آزادىهاى جنسى و افكار ليبراليستى به اضطرابهاى روزافزون، پوچگرايى، بحران هويت و پناه بردن به مخدرات و مسكرات مىانجامد . انسان پرورش يافته در مكتب ليبراليسم به مواد مخدر و مسكر پناه مىبرد تا در خمار و مستى و اعتياد لحظهاى از آلام جسمى و روحى رهايى يابد; و اين خود غفلتى ديگر است; و چه فاجعهاى اسفناكتر از اين كه «انسانيت» انسان را از او سلب كرده، افتخار كنند او را به مقام «حيوان مملو از غرائز و اميال كه هر جور مىخواهد رفتار مىكند» تنزل دادهاند! تشابه و يكنواختى كامل در حقوق زن و مرد! يكى از محورىترين آرمانهاى فمينيسم، اصل برابرى كامل و يكنواخت و دور از هر گونه تفاوت حقوق زنان و مردان است . «جان استوارت ميل» در كتاب فرمانبردارى زنان مىنويسد: «اصل حاكم بر روابط ميان دو جنس، خطا است . اصل برابرى كامل را بايد جايگزين اين اصل نمود .» (24) مونيك ويتيگ يكى از معروفترين صاحب نظران راديكال فمينيست در سال 1979 در مقالهاى تحت عنوان «انسان، زن به دنيا نمىآيد» مىنويسد: «مقولات مرد و زن، چيزى جز جعليات، كاريكاتورها و ساختههاى فرهنگى نيست . زنان يك طبقهاند . زن نيز مانند مرد مقولهاى سياسى و اقتصادى است نه مقولهاى ابدى . . . . بنابراين، هدف مبارزه ما سركوب مردان به عنوان يك طبقه است .» (25) سوسيال فمينيستها نيز با تعميم شعار «امر شخصى سياسى است» (personalispolitical) راديكال فمينيستها به اين نتيجه رسيدند كه تمايز عمومى/خصوصى پديدهاى تجويزى و تحميلى است و در قرن نوزدهم به شيوههاى مختلف جهت منطقى جلوه دادن استثمار زنان به كار مىرفت . (26) مضامين شاخص نظريههاى نابرابرى جنسى اين است كه زنان و مردان، نه تنها در موقعيتهاى متفاوت قرار گرفتهاند بلكه اين تفاوت با نابرابرى همراه بوده است . ديگر اين كه زنان از نظر استعدادها و ويژگىهاى فطرى با مردان تفاوت دارند، اما اين تفاوت طبيعى اهميت ندارد و نمىتواند مبناى تفاوت اجتماعى زن و مرد قرار گيرد . بر همين اساس، فمينيستهاى ليبرال براى فعاليتهاى خصوصى و بدون مزد زنان در حريم خانواده ارزش قائل نيستند و معتقدند مردان از بيشترين پاداشهاى زندگى كه همان پول و قدرت و منزلت اجتماعى استسود مىبرند و مانع راهيابى زنان به عرصه فعاليتهاى عمومى كه منبع بزرگترين پاداشهاى اجتماعى است، مىشوند . (27) نقد نظريه «تشابه مكانيكى مرد و زن» به نظر ما، مشروعيت نظام حقوقى به ابتناى آن بر مصالح و مفاسد نفس الامرى بستگى دارد نه به آرا و اميال مردم . از اين رو، نظام حقوقى مطلوب بايد واقعيات زيستشناختى و روان شناختى و جامعه شناختى و همه اوضاع و احوال و شرايط را در نظر بگيرد . در تعيين حقوق و تكاليف، بايد با توجه به اشتراك حقوق و تكاليف مشترك و در موارد متفاوت - هر گاه تفاوتها به نحوى باشد كه موجب تفاوت در مصالح و مفاسد نفس الامرى شود - حقوق و تكاليف متمايز جعل شود . اشتراك تكوينى و تشريعى زن و مرد در قرآن اسلام، بر خلاف آنچه در تاريخ و فرهنگ قرنهاى پيشين غرب و شرق تصور مىشد، زن و مرد را در امتيازات تكوينى و تشريعى يكسان دانسته است . چند نمونه از اين موارد عبارتند از: 1 . تساوى در ماهيت انسانى و لوازم آن (نساء/1، شورى/11، حجرات/13، اعراف/189 و) . . . 2 . تساوى در راه تكامل انسانى و قرب به خدا و عبوديت (نساء/124، نحل/97، توبه/72، احزاب/35) 3 . تساوى در امكان انتخاب جناح حق و باطل، كفر و ايمان (توبه/67 و 68، نور/26، آل عمران/43 و) . . . 4 . اشتراك در اكثر قريب به اتفاق تكاليف و مسؤوليتها، (بقره/183، نور/2 و 31و 32، مائده 38 و) . . . 5 . استقلال اجتماعى، سياسى و اعتقادى زنان و حق مشاركت (ممتحنه/10- 12 و) . . . 6 . استقلال اقتصادى زنان (نساء/33) 7 . برخوردارى مادران از حقوق خانوادگى نظير پدران، و بيشتر بودن حق مادر در برخى موارد با توجه به زحمات و تكاليف و مسؤوليت هايش (عنكبوت/8، اسراء/23 و 24، بقره/83، مريم/14، انعام/126، نساء/36، لقمان/15 و 14، احقاف/15) ---------------------- پىنوشتها: 1 . انسانشناسى، مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى (ره)، ص 17 . 2. Davisies tony; Humanism; london and New York; routledge; P.28. 3 . سير حكمت در اروپا، ج 3، ص 112- 133 . 4 . نگاهى به فمينيسم، ص 12 . 5 . ر . ك: فلسفه حقوق، ص 69- 74 . 6 . ليبراليسم غرب ظهور و سقوط، آنتونى آربلاستر، ترجمه عباس مخبر، ص 46 . 7 . سير حكمت در اروپا، ج 2، ص 270- 291 . 8 . طه (20): 41 . 9. The future is female ر . ك: مجله زنان، شماره 31، ص 42 . 10 . نگاهى به فمينيسم، ص 17 . 11. B.B.C, English Dictionary, P.644. 12 . ليبراليسم غرب ظهور و سقوط، ص 42 و 43 . 13 . همان . 14 . همان، ص 20- 19 . 15 . همان، ص 38 . 16 . همان، ص 36 و 37 و 190 . 17 . همان، ص 83- 87 . 18 . ر . ك: دائرة المعارف آلمانى «فروكهاوس» . 19 . ليبراليسم غرب ظهور و سقوط، ص 84- 138 . 20 . همان ص 40- 52; بررسى و تحليلى از: جهاد، عدالت، ليبراليسم، شهيد بهشتى، ص 62- 67 . 21 . انسان بر آستان دين (خلاصه آثار استاد شهيد)، دانشگاه امام صادق (ع)، ص 138 و 139 . 22 . نگاهى به فمينيسم، ص 16 و 17 . 23 . ر . ك: در اسارت آزادى، نعمت الله باوند، ص 209- 222 . 24 . نگاهى به فمينيسم، ص 51 . 25 . مجله زنان، شماره 31، ص 42 . 26 . همان، ص 44 . 27 . نظريه جامعهشناسى در دوران معاصر، ريترز جورج، ص 519 . زن و مرد، تشابه يا تساوى؟ فمينيسم، فراز يا فرود؟ بخش پايانى «فمينيسم» (feminism) واژهاى فرانسوى است كه در قرن نوزدهم به «جنبش زنان» اطلاق مىشد و امروزه به «دفاع از حقوق اساسى زنان بر اساس آرمان برابرىطلبى» اطلاق مىشود . در بخش نخست، پس از آشنايى اجمالى با مفهوم فمينيسم و تلقىهاى مختلف از آن، به بررسى ريشهها و زيرساختهاى فكرى فمينيسم و نمودها و پيامدهاى آن پرداخته شد . در شماره قبل نيز علاوه بر نقد مبانى اومانيستى و ليبراليستى فمينيسم، به اين سؤال كه آيا حقوق زن و مرد داراى تشابه و يكنواختى است; پاسخ داده شد و نظريه «تشابه مكانيكى زن و مرد» مورد نقد قرار گرفت . در اين شماره سعى بر آن است تا تفاوتهاى ساختارى و تشريعى زن و مرد مورد توجه واقع شود و از آن جا كه يكى از مهمترين برنامههاى فمينيستها دگرگونى در ساختار خانواده و سوق دادن زنان به مشاغل عمومى و تضعيف نقش ويژه مادران در نهاد خانواده است; عملكرد فمينيستها در اين زمينه و بىاعتنايى فمينيسم به نهاد «اخلاق» مورد نقد و بررسى قرار گيرد: تفاوتهاى ساختارى زن و مرد اين بحثسابقهاى حداقل 2400 ساله دارد . افلاطون با اعتراف به ناتوانتر بودن نيروهاى جسمى و روحى و عقلى زنان، اين تفاوتها را كمى دانسته، مدعى بود زنان و مردان استعدادهاى مشابه دارند و زنان مىتوانند وظايف مردان را عهده دار شوند و از همان اختيارات بهرهمند گردند . بر خلاف وى، شاگردش ارسطو معتقد بود نوع استعدادهاى زن و مرد متفاوت است و وظايفى كه قانون خلقتبه عهده هر يك از آنها گذاشته و حقوقى كه براى آنها خواسته، در بسيارى قسمتها با هم تفاوت اصولى دارد . (1) پروفسور «ريك» ، روانشناس مشهور امريكايى كه ساليان دراز به جست و جو در احوال زن و مرد پرداخته، مىگويد: «دنياى مرد با دنياى زن به كلى فرق مىكند . اگر زن نمىتواند مانند مرد فكر كند يا عمل نمايد، از اين رو است . . . زن و مرد جسمهاى متفاوت دارند . علاوه بر اين احساس اين دو موجود، هيچ وقت مثل هم نخواهد بود و هيچگاه يك جور در مقابل حوادث و اتفاقات عكس العمل نشان نمىدهند . زن و مرد بنا به مقتضيات جنسى رسمى خود، به طور متفاوت عمل مىكنند و درست مثل دو ستاره روى دو مدار مختلف حركت مىكنند . آنها مىتوانند همديگر را بفهمند و مكمل يكديگر باشند; ولى هيچگاه يكى نمىشوند; و به همين دليل است كه زن و مرد مىتوانند با هم زندگى كنند، عاشق يكديگر شوند و از صفات و اخلاق يكديگر خسته و ناراحت نشوند .» (2) خانم «كليودالسون» مىگويد: «به عنوان يك زن روان شناس بزرگترين علاقهام مطالعه روحيه مردها است . چندى پيش به من ماموريت داده شد كه تحقيقاتى درباره عوامل روانى زن و مرد به عمل آورم . به اين نتيجه رسيدهام . . . خانمها تابع احساسات و آقايان تابع عقل هستند . بسيار ديده شده كه خانمها از لحاظ هوش نه فقط با مردان برابرى مىكنند بلكه گاهى در اين زمينه از آنها برتر هستند . نقطه ضعف خانمها (3) فقط احساسات شديد آنها است . مردان هميشه عملىتر فكر مىكنند، بهتر قضاوت مىكنند، سازمان دهنده بهترى هستند و بهتر هدايت مىكنند . پس برترى روحى مردان بر زنان (4) چيزى است كه طراح آن طبيعت است . هر قدر هم خانمها بخواهند با اين واقعيت مبارزه كنند بى فايده خواهد بود . خانمها به علت اين كه حساستر از آقايان هستند بايد اين حقيقت را قبول كنند كه به نظارت آقايان در زندگى شان احتياج دارند . . . كارهايى كه به تفكر مداوم احتياج دارد، زن را كسل و خسته مىكند .» (5) «اتوكلاين برگ» نيز، با درستخواندن تفاوتهاى جسمى و روحى و علائق زن و مرد، بر اساس دادههاى روانشناسى مىنويسد: «زنان بيشتر به كارهاى خانه و اشيا و اعمال ذوقى علاقه نشان مىدهند و بيشتر مشاغلى را مىپسندند كه نيازى به جابهجا شدن در آنها نباشد و يا كارهايى را دوست مىدارند كه در آنها بايد مواظبت و دلسوزى بسيارى خرج داد; مانند مواظبت از كودكان و اشخاص عاجز و بينوا . . . . زنها عموما احساساتىتر از مردان هستند .» (6) دكتر «الكسيس كارل» ، با عميق شمردن اختلافات آفرينش زن و مرد، مىگويد: «به علت عدم توجه به اين نكته اصلى و مهم است كه طرفداران نهضت زن فكر مىكنند هر دو جنس مىتوانند يك قسم تعليم و تربيتيابند و مشاغل و اختيارات و مسؤوليتهاى يكسان به عهده گيرند . . . زنان بايد به بسط مواهب طبيعى خود در جهتسرشتخاص خويش بدون تقليد كوركورانه از مردان بكوشند . وظيفه ايشان در راه تكامل بشريت، خيلى بزرگتر از مردها است و نبايستى آن را سرسرى بگيرند و رها سازند .» (7) ملاك تفاوتهاى تشريعى ميان زن و مرد با توجه به برخى تفاوتهاى تكوينى زن و مرد كه فطرى است و عقل و نقل و وجدان عمومى و تحقيقات علمى روانشناسى آن را تاييد مىكند و با عنايتبه آنچه در نقد نظريه تشابه مكانيكى مرد و زن و معيار مشروعيت نظام حقوقى بيان شد، نادرستى ديدگاه فمينيستها در تفكيك ميان جنس (sex) و جنسيت (gender) روشن مىشود; زيرا اين باور كه «هيچ يك از تفاوتهاى اجتماعى و حقوقى در ويژگىهاى طبيعى (جنس) زنان نهفته نيست، و همه تفاوتها محصول روابط فرهنگى - اجتماعى حاكم بر نظامهاى اجتماعى مردسالار (جنسيت) است و اصولا زنانگى (feminine) و مردانگى (masculine) عنصرى فرهنگى و ساخته و پرداخته جامعه است نه امرى طبيعى» ، (8) هم با دادههاى علمى (بيولوژيكى، روان شناختى و) . . . منافات دارد و هم با اصل عقلى و منطقى بر ضرورت تناسب مقررات حقوقى و تقسيم وظايف و تعيين نقشهاى اجتماعى با واقعيات تكوينى و ساختار وجودى انسان . اكنون سؤال اين است: اين اختلافات به چه ملاك منشا برخى تفاوتهاى اجتماعى و حقوقى مىشود؟ همه انسانها با هم تفاوتهايى دارند . قانونگذار، اگر بخواهد در مقام وضع قانون همه اختلافات را در نظر بگيرد، كارى غير عملى و ناممكن است و اگر بخواهد به هر گونه تفاوت و اختلافى بى توجه باشد، خلاف ضرورت تشريع و تقنين است و مصالح جامعه آن طور كه بايد، تامين نمىشود; زيرا تشريع بايد بر مصالح و مفاسد نفس الامرى مبتنى باشد و قواعد و مقررات حقوقى اعتبارى صرف نيستند . پس آن دسته از اختلافات و تفاوتهاى تكوينى كه موجب اختلاف در مصالح و مفاسد نفس الامرى شود، منشا تفاوت در حقوق و تكاليف مىگردد، و اين امر به حكم «ضرورت بالقياس» است; يعنى اگر احكام و تكاليف اجتماعى با واقعيتها متناسب باشد و رعايت گردد، سعادت فرد و جامعه حاصل مىشود و چون سعادت فرد و جامعه مطلوب است، پس بايد احكام و حقوق و تكاليف بر مصالح و مفاسد واقعى مبتنى باشد و كاملا رعايت گردد . تشخيص اختلافات و تفاوتهايى كه مايه اختلاف در مصالح و مفاسد واقعى مىشوند، اختلافات تكوينىاى است كه سه ويژگى داشته باشند: 1 . دوام و ثبات از آغاز تا پايان عمر انسانى به مقتضاى خصلت دائمى بودن قانون 3 . عموميت آن در گروه نسبتا وسيعى از مردم به مقتضاى خصلت كلى بودن قانون قانون براى نوع افراد جامعه وضع مىشود نه جمعى محدود . قانونگذارى براى يكايك افراد به طور جداگانه ممكن نيست . البته در مقام عمل و اجراى قانون بايد شرايط و اوضاع و احوال افراد در نظر گرفته شود . شايد بسيارى از تفاوتهاى تكوينى كه روانشناسان يا فيزيولوژيستها و . . . برشمردند، به طور صد در صد در بين تمام زنان و مردان شايع نباشد; ولى نوعا چنين است كه مثلا زنها احساساتىترند و قانون براى نوع افراد وضع مىشود . البته اگر در مقام اثبات آشكار شود همان خصلت نوعى «علت تامه» جعل يك حكم خاص بوده است، قهرا در موارد خلاف قانون ديگرى وضع مىشود; وگرنه آن را «حكمت» مىخوانيم و مىگوييم حكمت وضع فلان قانون اين است و در موارد فقد شرايط، انتفا يا تغيير حكم را اقتضا نمىكند . 3 . آن اختلاف در كم و كيف و مشاركتى كه براى برآوردن نيازهاى جامعه ضرورى است، مؤثر باشد; مثلا رنگ پوست در بازده كار تاثيرى ندارد و اگر تعيين دستمزدها صرفا بر اساس بازده كار باشد، ما نمىتوانيم در تعيين دستمزد بين كارگر سياه و سفيد فرق بگذاريم; ولى چون نهاد قيمومت مستلزم مديريت و برخوردارى از تعقل بيشتر است و يا حضانت مستلزم برخوردارى از پشتوانه مالى است و اين امور نوعا با مسؤوليت مردان سازگارى دارد، قانونگذار اين تكليف را بر عهده آنان گذارده است; همچنان كه در سنين خردسالى به ويژه دختران به عاطفه و سرپرستى محبتآميز و شير خوردن نياز بيشتر دارند، حضانت طفل در اين سنين با مادر است; اما در سنين بالاتر كه استقلال كودك افزايش يافته است و به تامين اقتصادى بيشتر نياز دارد، مسؤوليتحضانتبر دوش پدر مىافتد . البته تفصيل و جزئيات اختلافات تكوينى و طبيعى زن و مرد و حدود تاثير هر يك در حوزه درك ما نمىگنجد تا قوانين عادلانه و متناسب وضع كنيم . از اين رو، ناگزير بايد به وحى مراجعه كرد . اكثر تبيينها در توجيه سر تفاوت احكام با استفاده از دادههاى مختلف علوم عقلى، روان شناختى و فيزيولوژى و آناتومى نيز از باب حكمت است نه علت . (9) «تساوى» آرى، «تشابه» خير قرآن كريم مىفرمايد: «خلقكم من نفس واحدة .» (10) رسول اكرم (ص) فرمودند: «الناس كلهم سواء كاسنان المشط; مردم (زن و مرد) مانند دندانههاى شانه با هم برابرند .» البته لازمه اشتراك زن و مرد در حيثيت و شرافت انسانى، تشابه صد در صد آنها در حقوق نيست . زن و مرد در حقوق عمومى و حقوق انسانى برابرند; اما با توجه به تفاوتهاى موجود و غير قابل انكار و زوال، تقسيم كار و وظيفه و اختصاص كاركردى ميان آنها ضرورت دارد . تساوى غير از تشابه است . تساوى برابرى است و تشابه يكنواختى . اسلام هرگز امتياز و ترجيح حقوقى و ارزشى براى مردان قائل نيست; البته باتوجه به تلازم حق و تكليف ممكن استبه دليل تكاليف بيشترى كه بر عهده مردان گذاشته، احيانا اختيارات بيشترى نيز قائل شده باشد . اسلام با تساوى حقوق زن ومرد مخالف نيست، با تشابه و يكنواختى حقوق آنها مخالف است . (11) ناديده انگاشتن نهاد «خانواده» ناديده گرفتن نهاد اخلاق و خانواده بدان جهت است كه فمينيستها، بر خلاف فطرت و طبيعتبشرى و بدون در نظر گرفتن واقعيتهاى آفرينش و هدف آن، در پى تشابه و يكنواختى كامل حقوق زن و مردند . اين عدم تعادل و افراط، محصول انواع ديگرى از افراط و ستم در حق زنان است . راه حل غلط براى مشكلات و مظالم ضد زن، انواعى از ستم را به انواع ديگر تبديل مىكند . يكى از مهمترين برنامههاى فمينيستها دگرگونى در ساختار خانواده و سوق دادن زنان به مشاغل عمومى و تضعيف نقش ويژه مادران در نهاد خانواده است; به عقيده «سيمون دوبوار» آنچه زن را در قيد بندگى نگه مىدارد، دو نهاد عمده «ازدواج» و «مادرى» است . وى نظام خانواده را به عنوان ركنى براى حيات اجتماعى و پرورش انسانهاى سالم به شدت مورد حمله قرار داده، ازدواج را نوعى فحشاى عمومى! ! و عامل بدبختى زنان مىداند و مخالفتبا توليد مثل و مشكل رايج روابط را مسائل اساسى جنبش فمينيسم مىشمارد . (12) فمينيستهاى راديكال چنان تبليغ مىكنند كه ازدواج زن را به موجودى «خانه دار» ، «فرزندزا» و مرد را به «نان آور» ، «پدر» و «من اصلى» تبديل مىكند و به اين دليل كه مردان حتى در نزديكترين نوع روابط زنان را زير سلطه خود در مىآورند، زنان بايد جدا از مردان زندگى كنند . به همين جهت، نظريه «زوج آزاد» ، آسانترين راه براى رهايى از بردگى ازدواج است . نظريه زوج آزاد، نوعى همزيستى مشترك ميان زن و مرد است كه بر مبناى آن، هيچ مسؤوليتحقوقى به عهده طرفين نمىآيد و بدون در نظر گرفتن وجوه عاطفى، فقط به نيازهاى جنسى پاسخ مىدهد . در يك ديدگاه افراطىتر، اين نظريه تا همجنس گرايى پيش مىرود . (13) از جمله موضوعات مورد درخواست گروهى از فمينيستهاى راديكال، در چهارمين كنفرانس جهانى زن در پكن، نفى هر گونه تبعيض عليه گرايشهاى همجنس بازى و انحرافى بود . درخواست پذيرش لفظ گرايش جنسى، (sexualorieintation) كه با دفاع مفصل كشورهاى طرفدار حمايت از حقوق همجنس بازان مانند كانادا، اتحاديه اروپا و امريكا و اسرائيل و . . . روبهرو شده بود، به دنبال نوعى مشروعيت جهانى بخشيدن به همجنس بازى و ابتذال اخلاقى و فرهنگى غرب بود . سند پيش نويس كنفرانس پكن، بر فردگرايى بيش از خانواده تاكيد داشت و نقشهاى معارض زنان و مردان را در مقابل همراهى و همگامى آنان از خانواده و اجتماع طرح مىكرد . با انتشار نخستين پيش نويس سند پكن، واتيكان ضمن رد فضاى «فردگرايانه» و «ضد خانواده» سند، آن را تهديدى براى بنيان مادر خواند . دانشگاه «الازهر» مصر نيز آن را ضد اسلامى و ضد اخلاقى توصيف كرد . (14) از طرفى فمينيستهاى ماركسيست، فعاليت زايشى زنان را ناديده گرفته، زايندگى را روند حيوانى مىدانند و چون سرشت انسانى را نه از طريق كار زايشى بلكه از طريق كار توليدى قابل تغيير مىشمارند، مىگويند كار زنان ممكن است از نظر اجتماعى ضرورى محسوب شود، اما كاملا تاريخى است و از اين رو، كاملا انسانى به شمار نمىآيد . (15) سوسيال فمينيستها نيز معتقدند، با آن كه زنان هميشه كارهاى گوناگون انجام مىدهند، اما در تمام طول تاريخ در درجه اول، با كار جنسى و زايشى خود «مادران» تعريف شدهاند . با چنين تعاريفى، اين واقعيت كه مثلا نيمى از كشاورزان جهان زن هستند، در سايه قرار مىگيرد . جدا كردن زنان از عرصه توليد و در نظر گرفتن آنها به عنوان «مادر» ، استثمار زنان را كه در جامعه صنعتى شدت يافته بود، گسترش داده است . (16) نقد و بررسى ما ضمن رد انحصار كاركرد زنان به «نقش مادر» و «كار در خانه» ، و ضرورت حضور ضابطهمند آنان در عرصههاى مختلف اجتماعى نهاد خانواده، را نخستين و مهمترين نهاد تعليم و تربيت و شكل دهنده ساختار فكرى و شخصيتى كودكان مىدانيم . بررسىهاى روان شناختى نشان مىدهد ريشه بسيارى از انحرافات و مشكلات عاطفى - روانى كودكان و نوجوانان در خانوادههاى پر تنش نهفته است . اگر خانواده به جاى كانون عشق و صفا كانون خشونتباشد، آنان به بيرون از خانه پناه برده، به علت ويژگىهاى سنى خود در معرض آسيبهاى گوناگون قرار مىگيرند . از سوى ديگر، كمبود عاطفه به عقدههاى روحى - روانى مىانجامد و زمينهساز بسيارى از بزهكارىهاى اجتماعى است . آيا تبديل نهاد خانواده مبتنى بر رفتار پر از صفا و صميميت و رفاقت و عشق به يك نهاد اقتصادى و معامله پاياپاى و رقابت زن و مرد در بازار كار، به نفع جامعه و يا حتى به نفع زنان است؟ بى بندو بارى و گسترش روز افزون آمار فساد و فحشا در كشورهايى كه به بهانه آزادى روابط جنسى نهاد خانواده را تضعيف كردند، در كجا ريشه دارد؟ اين كه در امريكا تقريبا در هر دو دقيقه يك تجاوز رخ مىدهد و احتمال هميشگى تجاوز زندگى تمام زنان را تحت تاثير قرار مىدهد، آيا جز به خاطر تغيير نظام ارزشى و تزلزل خانواده است؟ 3/1 كودكان انگليس نامشروعند، يك ميليون كودك بى خانمان در روسيه و 20 ميليون كودك آواره در جهان، فروختن كودكان در روسيه و . . . ، بالاترين آمار بهرهكشى از كودكان در ايتاليا و ستمهاى بىشمار ديگر بر زنان و كودكان كه عناوين و موضوعات روزنامهها و مجلات است، در كجا ريشه دارد؟ در حالى كه طبق آخرين آمارهاى منتشر شده، در جامعه اسلامى ما تنها 10درصد مردم به دادگاهها مراجعه مىكنند و در اين ميان، با توجه به گوناگونى جرائم، سهم جرائم خانوادگى بسيار اندك است; گرچه متاسفانه بايد اذعان كرد به تدريج در سالهاى اخير در جامعه اسلامى ما نيز، به سبب تهاجم فرهنگى غرب، روند نامطلوبى در حال شكل گرفتن است . اسلام، خانواده را هسته اصلى جامعه مىداند . از اين رو، بر استحباب و احيانا وجوب ازدواج، تاكيد مىورزد و رفيقه بازى و ارتباطات جنسى بى قيد و شرط را ممنوع مىشمارد . (17) در اين راستا، حفظ حجاب را واجب، نگاه به نامحرم را محدود و در صورت هوس آلود بودن، حرام معرفى مىكند; (18) چرا كه هم به كمال شخصى انسان زيان مىرساند و هم به تزلزل، تضعيف و انهدام خانواده مىانجامد . اسلام، براى حفظ انتساب فرزندان به پدر و مادر و جلوگيرى از اختلاط انساب و پيدايش فرزندان نامشروع، تعدد همسر را براى زنان جايز ندانسته و به عنوان يك حالت استثنايى و چاره جويى و دورانديشى واقع بينانه، تعدد زوجات را براى مردان با رعايت محدوديتها و شرايطى پذيرفته است . در اين آيين، ازدواج موقت كه برخلاف نظريه زوج آزاد با تعهد و مسؤوليت همراه است، به عنوان يك ضرورت پذيرفته شده است . نهايت آن كه، در زندگى مشترك، اصل بر همدلى و همراهى است و قوانين حقوقى تنها بيانگر مرزهاى زندگى است . اگر زندگى خانوادگى را صرفا در چارچوب قوانين حقوقى ترسيم يا تفسير كنيم، درست مانند اين است كه چهره يك جامعه را از منظر قوانين جزايى كه براى متخلفان وضع شده است، به تصوير بكشيم . اخلاق و حقوق، مكمل يكديگرند; نه اخلاق و نه حقوق هيچ يك به تنهايى كافى نيست . اين دو بايد در كنار هم و مكمل هم باشند . به همين جهت اسلام، در كنار قواعد حقوقى، تشكيل خانواده را ايجاد كانونى گرم و محل تسكين خاطر و آرامش و آسايش روحى مىداند، «. . . لتسكنوا اليها» . (19) و رابطه زن و شوهر را بر مودت و رحمت استوار مىسازد; «. . . و جعل بينكم مودة و رحمة .» (20) ---------------------- پىنوشت: 1 . نظام حقوق زن در اسلام، شهيد مطهرى، ص 170- 172 . 2 . همان، ص 176- 178 . 3 . به نظر ما اين نقطه ضعف زنان نيستبلكه هدف خلقت اين تفاوتها را ضرورى ساخته است . دانشمند بزرگ، مرحوم «محمد قطب» مىگويد: اگر زنان بخواهند مادر باشند بايد احساساتى و عاطفى باشند . و لازمه بقاى نسل آدمى، وجود مادر و روابط جنسى زن و مرد و كاركردهاى اختصاصى آنان است .(ر . ك: شبهات حول الاسلام، محمد قطب، ص 112- 115). 4 . «برترى» به عنوان يك امتياز ارزشى، به تفاوتهاى جسمى و روحى و كاركردهاى اختصاصى زن و مرد بستگى ندارد بلكه براساس ايمان و عمل كه جامع آنها تقوا است، مشخص مىشود . 5 . نظام حقوق زن در اسلام، ص 183 و 184 . 6 . روانشناسى اجتماعى، اتوكلاينبرگ، ترجمه على محمد كاردان، ج 1، ص 313 . 7 . نظام حقوق زن در اسلام، ص 131- 163 . 8. Altman Andrew; Op.dit; PP179,213-214. 9 . فرهنگ برهنگى و برهنگى فرهنگى، غلامعلى حداد عادل، ص 63 . 10 . نساء (4): 124 . 11 . نظام حقوق زن در اسلام، ص 111- 113 . 12 . نگاهى به فمينيسم، ص 17 و 18 . 13 . همان . 14 . مجله فرزانه، دوره دوم، ص 132- 135 . 15 . مجله زنان، شماره 28، ص 52 . 16 . مجله زنان، سال اول، شماره 1، ص 44 . 17 . نساء (4): 25; مائده (5): 105 . 18 . نور (24): 30 و 31 . 19 . روم (30): 21 . 20 . همان . «فمينيسم» و بى اعتنايى به نهاد «اخلاق» فمينيسم، فراز يا فرود؟ بخش پايانى در شمارههاى پيشين، پس از آشنايى اجمالى با مفهوم فمينيسم و تلقىهاى مختلف از آن، ريشهها و زيرساختهاى فكرى فمينيسم و نمودها و پيامدهاى آن بررسى شد و علاوه بر حقوق و تفاوتهاى ساختارى زن و مرد، مبانى اومانيستى و ليبراليستى فمينيسم، عملكرد فمينيسم در گستره خانواده و نظريه «تشابه مكانيكى زن و مرد» مورد نقد قرار گرفت . در اين شماره موضوع فمينيسم و بىاعتنايى به نهاد اخلاق بررسى مىشود: اهميت اخلاق و تزكيه نفس درسلامت انسانها و جوامع مختلف و نجات آنها از مشكلات مفاسد اجتماعى، جنگ و خونريزىها و . . . بركسى پوشيده نيست . هدف مهم بعثت رسول خاتم (ص) نيز تعليم و تربيت و تتميم مكارم اخلاقى بوده است . بىترديد اگر انسان بخواهد به سعادت و كمال اخلاقى نائل آيد، بايد در زندگى از اصولى پيروى كند; و لازمه پيروى از اصول، داشتن روشى معين است . اين امر خود مستلزم سير در يك جهت مشخص و پرهيز از امور موافق با هوسهاى زودگذر و مباين با هدف زندگانى و اصول پذيرفته شده است . بنابراين، تسلط انسان بر خويشتن و تزكيه نفس، براى تحقق زندگى معقول و انسانى ضرورت دارد; زيرا بشر موجودى متفكر با خواستههاى بىنهايت است و اگر براى زندگىاش ضابطهاى نشناسد، خود و جهان را به تباهى مىكشاند . در واقع در صحنه اجتماع ، مرز ميان حيوان و انسان، اخلاق و رفتارهاى شايسته است . در مساله زن و مرد در زندگى معاصر با دو بينش مواجه هستيم . در يك بينش، عقيده بر اين است كه انسان به خودى خود و بدون توجه به ارزشهاى الاهى يا قراردادى انسانى اختيار بدنش را دارد . بر اساس بينش اومانيستى و ليبراليستى، انسان در آزادى جسمىاش هيچ قيد و بندى ندارد; هر چه مىخواهد مىخورد، هر چه مىخواهد مىنوشد هر چه مايل است مىپوشد و با غريزههايش هر طور مىخواهد، بىهيچ مشكلى رفتار مىكند . براساس اين بينش، ديگر جا و معناى معقولى براى حجاب، عفت و . . . نمىماند . اصل بر برهنگى (عدم محدوديت در پوشش يا به واسطه پوشش) است و حجاب حالتى است كه انسان در پذيرش يا رد آن آزاد است . با اين مبنا، بنياد اخلاق يا نهاد خانواده سست مىگردد . بر اساس بينش دوم، غرائز بشر، صرفا يك نياز و مايه تداوم زندگىاش تلقى مىشود نه يك ارزش . از اين رو، معتقد است اين نياز غريزى بايد به نحو معقول و معتدل ارضا شود; زيرا غريزه جنسى انسانيت انسان را تشكيل نمىدهد . بنابراين، بايد در محدوده نيازها بررسى شود و شرايط مناسب براى ارضاى متوازن و معقول آن فراهم آيد . با اين نگرش، براى حفظ انسانيت انسان، وجود انضباط و قيد و بند عامل مصونيت است نه محدوديت . () در حقيقت در چنين مواردى مساله تعارض «دوآزادى» يا «دو قيد» با يكديگر است نه تعارض «آزادى» با «قيد و محدوديت» و ترجيح محدوديتبر آزادى; به عبارت ديگر، مساله تعارض بين «آزادى انسانى» و «آزادى حيوانى» است . آزادى انسانى مقيد استبه عقيده، اخلاق و فضيلت، و به حريت و آزادگى انسان مىانجامد () . آزادى حيوانى نيز به غرائز و شهوات پايانناپذير مقيد است و به اسارت نفس و نابودى ارزشها و استعدادهاى انسانى منتهى مىشود . انسانى كه هيچ حدود و مرزى نمىشناسد و ضابطهاى براى زندگىاش ندارد، در بند خواهشهاى نفسانى است و به تعبير حضرت اميرالمؤمنين على (ع) به سان اسب چموش افسار گسيختهاى است كه تا صاحبش را زمين نزند و به هلاكت نرساند، آرام نمىگيرد . آن كه به نداى هوسهاى نفسانى پاسخ مثبت مىدهد و بدون توجه به نتيجه كار، مطيع آنها مىگردد، از قيد مذهب و اخلاق و انسانيت آزاد است; ولى اسير غرائز به شمار مىآيد; نيروى مقابله با فريبهاى نفس را از دست داده است و سقوط و نابودى حقيقت وجودىاش قطعى است . ناگفته نماند غريزه جنسى يكى از غرائز انسان و يكى از واقعيتهاى وجودى او است . اسلام هيچ واقعيتى، از جمله غريزه جنسى، را ناديده نگرفته و هرگز بهرهمندى از اين غريزه را خلاف معنويت و روحانيت ندانسته است . همه محدوديتها و ممنوعيتهايى كه شريعت اسلامى براى غريزه جنسى در نظر گرفته، فقط براى آن است كه به اين اسب چموش لگام زند و آن را از تازيانه و تحريك بىجاى رهگذران حفظ كند تا مبادا به سركشى روى آورد و به جامعه آسيب رساند . پيامبر اكرم (ص) فرموده است: «نگاه به نامحرم، تيرى از تيرهاى مسموم شيطان است .» () على (ع) از روى تواضع به همه جز زنان جوان سلام مىكردو در تبيين علت اين امر مىفرمود: «چون مىترسم در فتنه واقع شوم .» () اين ديدگاه با ديدگاه فمينيستى كه مىگويد، هيچ مكانى به زن يا مرد اختصاص ندارد، آنها بايد دوشادوش يكديگر در همه جا از محيط آموزشى گرفته تا سينما و پارك و استخر به طور مختلط فعاليت داشته باشند - و احيانا در توجيه آن مىگويند اين كار به اجتماعى شدن و رشد ما كمك مىكند - بسيار فاصله دارد . در شريعت اسلامى ارتباط سالم دختران و پسران ممنوع نيست; اما رفاقت آنها باهم و اختلاط آنها با يكديگر ناپسند است و مردان و زنان از دوستى براساس شهوت و ارتباط بر قرار كردن با يكديگر به صراحت نهى شدهاند . () گوهر شريف انسانيت جز باطهارت و تقوا و انضباط اخلاقى قابل اكتساب نيست و اباحهگرايى و ليبراليسم جز تباهى فضائل اخلاقى و ارزشهاى انسانى رهاوردى ندارد . بديهى است مساله لزوم دسترسى نوجوانان به اطلاعات جامع در مسائل مربوط به توليدمثل و بلوغ جنسى كه در سراسر متن پيش نويس سند پكن به آن اشارههاى متعدد شده - باتوجه به اين كه اين گونه آموزشها در كشورهاى غربى به صورت افسار گسيخته و بدون نظارت خانواده به عنوان مشوق نوجوانان براى برقرارى ارتباطات قبل از ازدواج و قبل از رشد فكرى و عقلى كافى صورت مىگيرد - به تزلزل پايههاى اخلاقى جامعه و نابودى اركان خانواده مىانجامد . امروزه، در پرتو گرايشهاى فمينيستى، بىتوجهى به اخلاق، چنان رشد كرده است كه جهانگردى سكس به عنوان استراتژى توسعه توسط آژانسهاى كمك بين المللى پيشنهاد گرديد و براى نخستين بار باحمايت و برنامهريزى بانك جهانى، صندوق بين المللى پول و آژانس توسعه بين المللى امريكا روبهرو شد . () موضوعاتى كه از اواخر دهه 1960 از سوى فمينيستها مطرح شد مانند سقط جنين، رپ، ناهمجنس خواهى اجبارى، هرزهنگارى، «فنآورى توليد مثل» كه اصطلاحا «مادر ميانجى» () خوانده مىشود و سوسياليسم جنسى و خانواده گسترده به جاى خانواده هستهاى و . . . جايى براى تعهدات اخلاقى باقى نگذارده است . اصولا تعهد يعنى محدوديت آزادى، البته محدوديت آزادى; حيوانيت و حيوان زيستن . اعطاى حق خوددارى از تمكين جنسى به زنان در مقابل همسر، همراه با نارسايىهاى موجود در خانه و اجتماع موجب شده آثار تجاوزات جنسى به ويژه زنا با محارم به شدت افزايش يابد . در پايان بايد يادآور شد، تفكر جدايى اخلاق از دين نيز محصول سكولاريسم است كه بعد از رنسانس مطرح شد . به نظر مىرسد، بدون داشتن عقايد دينى و حداقل اعتقاد به خدا و قيامت، اخلاق بنيانى استوار نخواهد داشت; زيرا اگر هدفمندى خلقتبه فراموشى سپرده شود و انسان خود را آزاد آزاد پندارد، هيچگاه احساس گناه نخواهد كرد . به سهولت مىتوان دريافت عفت و فحشا تنها در جوامعى مفهوم ومصداق دارند كه در آنها زناشويى و اختصاص دو همسر به يكديگر معنا داشته باشد . در غير اين صورت نه پاكدامنى و نه روسپىگرى هيچ كدام از يكديگر تمايز ندارند و به صفات بد و خوب موصوف نمىگردند . اصولا بر مبناى ليبراليسم و نيز نسبى گرايى در ارزشها و اصالت دادن به خواستبشر به جاى مصلحت (اومانيسم)، براى اخلاق و ارزش گذارى (تعالى وانحطاط) اخلاقى جايى باقى نمىماند . يكى از نويسندگان غربى بر مبناى ليبراليسم و اومانيسم مىنويسد: () «همجنس بازى مبتنى بر رضايت، كاملا مشروع بوده و مجازات مرتكبان اين عمل شنيع ناروا شمرده مىشود; زيرا حق همجنس بازى يك حق طبيعى بشر است و به همان اندازه مقدس و قابل دفاع است كه حق پرستش خداى متعال در عقايد مذهبى مقدس و قابل دفاع است . () به گفته روان شناسان «احساس گناه، نتيجه كنش متقابل لذت و ترس و مبتنى بر لذتهاى ممنوع است .» اين كه احساس گناه با مفهوم مذهبى گناه پيوندى بسيار نزديك دارد، به هيچ وجه اتفاقى نيست . شخصى كه از لذتى ممنوع (مثلا عمل خلاف عفت) بهرهمند شد، مرتكب گناه گرديده است و ممكن است از ترس تنبيه (در اين زندگى و آن جهان) رنجببرد . يكى از رسالتهاى بسيار متنوع مذهب، اهميت آن به منزله يك منبع ترس و احساس مسؤوليت در گستره اعمال لذت بخش خاصى است كه ممكن ستبروز آن به برخوردهاى اجتماعى انجامد . بنابراين، احساس گناه به عنوان يك ناظم درونى رفتار عمل مىكند . () بنيان اخلاق بر احساس مسؤوليت استوار است و مسؤوليت هنگامى مفهوم پيدا مىكند كه در هستى، خدايى و حكمتى و شعورى باشد; وگرنه به گفته منطقى و مهم متفكر بزرگ روسى «داستايفسكى»: «اگر خدا نباشد، همه كارها و همه چيز جايز است» . اين بدان جهت است كه غالبا ميان خواستههاى نفسانى و اصول اخلاقى تضاد وجود دارد . ارضاى تمايلات نفسانى فقط با زير پا نهادن اصول اخلاقى ميسر است و رعايت اصول اخلاقى مستلزم تحمل محروميتها و ناگوارىها و چشم پوشى از لذتها است . در اين صورت، انسانهاى فاقد باورهاى دينى و داراى تفكر اومانيستى يا اگزيستانسياليستى و اباحهگرايى ليبراليستى به چه دليل به اين محروميتها تن در دهند؟ ! به عبارت ديگر، ضمانتهاى اخلاقى و قانونى عامل عمده پيشرفت تمدن انسانى است; اما اخلاق و قانون بدون دين مانند آتشى در دور دست است كه روشنى نمىبخشد; () و اين است واقعيت كلام «فوكو» ، فيلسوف پست مدرن قرن بيستم، كه مىگويد: «به دنبال مرگ خداوند در قرن نوزدهم، بشر نيز در قرن بيستم مرد» . () بحران هويت جوانان و گسترش اعتياد و بزهكارىهاى اجتماعى در همين امر ريشه دارد . «پل والرى» اديب و متفكر فرانسوى مىگويد: «بحران تمدن غرب، در فقدان نظامى مشخص براى زيستن و انديشيدن است» . و شاعر معروف آمريكايى «تى . اس . اليوت» «ظهور انسان ميان تهى را از ويژگىهاى مهم انسان عصر مدرن» مىداند . اين بدان جهت است كه فرهنگ ماترياليستى غرب و نيز انديشه مدرنيته مذهب را امرى سليقهاى و دلخواه مىداند و انسان را به كلى بريده از مبدا و معاد تفسير مىكند . در جامعه سنتى، مذهب تصويرى كلى از جهان را در اختيار فرد مىگذارد و توجيه نهايى رفتار اخلاقى به عهده جهان بينى مذهبى است . در دنياى مدرن، مذهب مرجع نهايى نيست و به جاى آن علم بر اين مسند نشسته است . پىآمد قطعى رد تفسير مذهبى از جهان و پذيرش تفسير علمى بىگمان تهى شدن زندگى از معنا، بىهدف نمودن هستى، توجيه ناپذيرى ارزشها و در نتيجه پيروزى نيهيليسم است . به گمان نيچه، نيهيليسم سرنوشت محتوم دنياى مدرن به شمار مىآيد . () بنابراين، بر مبناى نظريات اومانيستى و ليبراليستى، اخلاق معنا و جايگاهى معقول ندارد و چنانچه چيزى به نام اخلاق مطرح شود، صرفا در تنظيم روابط مادى و براساس محاسبات مادى است و با كمال انسانى هيچ ارتباطى ندارد .
منبع : پرسمان/ حقوق زن