واژه نزول و مشتقات آن مانند انزال و تنزیل در قرآن مجید در موضوعات گوناگون بکار رفته است

پنجشنبه ۷ دی ۱۳۹۶ - ۰۰:۰۰
تفسیر قرآن
  در ادامه مبحث «مقدمه تفسیر» مناسب است به دو نکته در باره نزول اشاره شود: 1 موارد استعمال کلمه «نزول» در قرآن کریم واژه نزول و مشتقات آن مانند انزال و تنزیل در قرآن مجید در موضوعات گوناگون بکار رفته است. مانند: 1 نزول حق، 2 نزول سلطان، 3 نزول آب، 4 نزول فرشته، 5 نزول منّ و سلوی، 6 نزول آیه (نشانه حق معجزه)، 7 نزول کل شی ء، 8 نزول مائده 9 نزول کوهی از تگرک، 10 نزول باران، 11 نزول رزق، 12 نزول تورات، 13 نزول خیر، 14 نزول ایمنی و خواب، 15 نزول سکینه و وقار، 16 نزول قشون، 17 نزول چهارپایان، 18 نزول نور، 19 نزول لباس، 207 نزول آهن، 21 نزول کنز، 22 نزول امر، 23 نزول بلاء و... فرق معنوی واژه نزول در لغت به معنای فرود آمدن است؛ و از آن به هبوط(1)، حلول(2)، انحطاط از بالا(3)، تعبیر کرده اند و لیکن در استعمالات قرآن به یک معنا نیست، در برخی موارد مقصود فرود آمدن یا فرود آوردن است، مانند این دو آیه کریمه: «نزل به الروح الامین علی قلبک» (شعراء / 193) فرود آورد آن (قرآن) را جبرئیل بر دل تو. «فاذا نزل بساحتهم فساء صباح المنذرین» (صافات / 177) پس چون بلا به پهنه زندگی آنها فرو آمد، زندگی بلا دیده ها بد شد. و گاه ممکن است به معنای فرود آمدن باشد و ممکن است به معنای دادن یا عطا کردن یا فیض رساندن و مانند این ها باشد، مانند این آیات: «ما نزل بها من سلطان» (اعراف / 71) خداوند به آنها قدرت نداده است. «و نزلنا علیک المن و السلوی» (طه / 80) و عطا کردیم بر تو منّ و سلوی را. «و ان من شی ء الاّ عندنا خزائنه و ما ننزله الا بقدر معلوم» (حجر / 21) هر چیزی خزائنش نزد ماست و ما نمی دهیم از آن مگر بمقدار معین. «و لو بسط اللّه الرزق لعباده لبغوا فی الارض و لکن ینزل بقدر ما یشاء» (شوری / 27) اگر خداوند روزی را روی زمین بسط می داد، هر آینه فساد می کردند و لکن به مقداری که می خواهد می دهد. در برخی موارد دیگر، نزول به معنای فرود آمدن یا آوردن، نارسا و نامتناسب بلکه غلط است مانند نزول آهن، نزول کنز، نزول لباس، نزول چهارپایان. در این موارد معیّنا باید به معنای خلق کردن یا عطا کردن ترجمه شود هر چند تعبیر نزول با توجه به والائی و بلندی مرتبه و مقام خداوند باشد.(4) 2 چگونگی نزول قرآن از بحثهای جالب و شگفت انگیز علوم قرآن بحث چگونگی نزول قرآن است. آیا معانی و مطالب قرآن بطور مجرد از جانب خداوند بر پیامبر وحی گشته و انتخاب الفاظ و شیوه بیان به او واگذار شده؟ یا معانی در قالب بیان و الفاظ نازل گشته و حضرت را هیچ گونه دخالتی در آنها نبوده است. و در هر صورت آیا قرآن فقط یک بار آنهم تدریجا در طول مدت نبوت بر حضرت نازل گشته یا بیش از یک نوبت؟ دوبار یا بیشتر؟ در هر دو بخش سخنان زیادی گفته شده است تا جائی که برخی از اندیشمندان از وجوه اعجاز قرآن اعجاز بیانی را شمرده اند، بلکه آن را از اعظم وجوه اعجاز دانسته، کوشیده اند دلیل اقامه نمایند که این گونه سخن گفتن، بالاتر از توان و قدرت بشری است. در بحث دوم نیز کار بدین روال بوده و دانشمندانی مانند صدوق، مفید، مجلسی، ابن شهر آشوب، زمخشری، محمد بن اسحاق، شعبی، فخر رازی، طبرسی، جلال الدین سیوطی، و دیگران از گروه های مختلف اسلامی بحث های مفصلی در این باره داشته اند. احادیث زیادی هم از طرق مختلف سنی و شیعی در این باره وارد شده، بحث ابعاد گوناگون عقلی، نقلی، حدیثی و قرآنی پیدا کرده است. ریشه و اساس این سخن مسلمات تاریخ اسلام و صراحت آیات شریفه قرآن است. از طرفی ما بطور حتم و یقین می دانیم که قرآن مجید بتدریج و بطور پراکنده در طول مدت 20 یا 23 سال در مناسبت های گوناگون و پیش آمدهای مختلف بر پیغمبر اسلام نازل گشته است و این قولی است که جملگی بر آنند و افزون بر واقعیت تاریخ، قرآن نیز بروشنی این واقعیت را باز می گوید: آنجا که می فرماید: «و قرآن را به تفاریق نازل کردیم تا قرآن را با تأنی بر مردم بخوانی و نازلش کردیم نازل کردنی به کمال»(5) و این شیوه نزول مورد خرده گیری دشمنان واقع شد و آنان می گفتند اگر قران وحی و از جانب خدا است، چرا یکباره نازل نمی شود و نزول آن تدریجی می باشد.(6) و از طرفی هم قرآن صراحت دارد که این کتاب آسمانی در ماه رمضان، در یک شب مبارک، شب قدر، نازل گشته است.(7) در این که ظهور اولیه این آیات دلالت دارد که قرآن یکباره و جملگی در آن ماه و آن شب نازل شده است، تردیدی نیست. در کیفیت سازش میان این دو سخن، میان مفسرین و دانشمندان علوم قرآنی اختلاف نظر بروز کرده است، زیرا به هر روی یکی از این دو، باید تفسیر و توجیه شود؛ حال باید دید بهترین تفسیر و توجیه کدام است. برخی گفته اند که قرآن در شب قدر، یکباره به بیت المعمور یا بیت العزة که در آسمان اول است نازل شده، نه بر پیغمبر؛ و سپس در طول مدت رسالت متفرقا بر پیغمبر نازل گشته است. در حقیقت اینان سخن دوم را توجیه کرده اند که منظور از نزول آیات، نزول بر پیغمبر نیست بلکه نزول بر بیت المعمور است. روایات نسبتا زیادی هم از طرق مختلف (شیعه و سنی) بر این معنی دلالت دارند. و برخی گفته اند چون بیشترین آیات قرآن در ماه رمضان و شب قدر نازل شده، به این مناسبت گفته شده است قرآن یکباره در شب قدر نازل شده است و این از باب تغلیب است. و بعضی گفته اند هر مقدار از قرآن در طول سال نازل می شده در ماه رمضان آن سال، آن مقدار مجددا بر پیغمبر نازل می شده است. به تعبیر دیگر در ماه رمضان مجددا یادآوری می شده است و به این جهت زمان نزول آن شب قدر یا ماه رمضان تعیین شده است؛ یعنی شب قدر، زمان نزول دوم است، نه اول. و بعضی دیگر گفته اند چون آغاز نزول قرآن ماه رمضان و لیلة القدر بوده است به این مناسبت گفته شده است قرآن در آن هنگام نازل شده است، منظور نزول تمام قرآن نیست، بلکه آغاز شروع نزول قرآن است، در میان مفسرین، صاحب المنار هم مانند برخی دیگر، این قول را انتخاب کرده است، بلکه این قول بیشتر از اقوال دیگر قائل پیدا کرده و آن را پسندیده اند. ولی به نظر ما ضعف و سستی این وجه هم کمتر از وجوه دیگر نیست، اگر اشکال آن بیشتر نباشد. زیرا تردیدی نیست ظاهر آیات شریفه همان است که در بالا گفته شد، نه این که آغاز شروع نزول در شب قدر بوده است، بلی لازم است با بیان یک معنای معقول برای آیه شریفه، تناقص گفته شده از بین برود، ولی این قول نه تنها آن معنای معقول نیست بلکه سخیف و بارد نیز هست و مانند این است که کسی این شعر خواجه حافظ را که می گوید: «چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی آن شب قدر که این تازه براتم دادند» به جای این که بگوید مراد از «برات» آن شب، سعه صدر و وسعت ظرفیت و توان روح و ذوق و قریحه سرشار و لطیف و زیبای خواجه است، بگوید که منظور حافظ این است که من نخستین شعرم را در آن شب سروده ام، که هیچ صاحب ذوقی این را نمی پذیرد. گذشته از این، خود این توجیه بجای رفع تناقض، موجب اختلاف دیگری شده است؛ چنانچه بنا بر نقل علامه طباطبائی(ره) یکی از مفسرین اهل سنت گفته است در این که نخستین آیه، یا سوره قرآن شب بعثت نازل شده شده است تردیدی نیست و نیز در این که نخستین آیه و یا سوره در شب قدر و ماه رمضان نازل شده شکی نیست، پس لزوما باید بعثت در رمضان باشد، در صورتی که شیعیان بعثت را در ماه رجب می دانند و این مخالف گفته قرآن است. از این رو مرحوم علامه طباطبائی در المیزان تلاش می کند به این اتهام پاسخ گوید؛ ما فعلاً در اینحا فقط به عنوان مقدمه تفسیر، به بعد قرآنی بحث می پردازیم و بقیه مطالب و تفصیل و تحقیق را به عهده علوم قرآن می گذاریم. به نظر می رسد لازم است سخن را چنین آغاز کنیم: آیا قرآن نام مفاهیم و معانی خاصی است که در قالب الفاظ و لغات و ترکیبات ویژه و شناخته شده در آمده باشد؟ یعنی همان گونه که این الفاظ و کلمات اگر از این جملات و ترکیبات جدا شوند و در سخن و کلام دیگر در آیند قرآن نامیده نمی شوند، مفاهیم و معانی نیز چنین است، اگر از این ترکیبات و جملات جدا گردند و در قالب آنها نباشند قرآن نامیده نمی شوند، گرچه در قالب لغات و الفاظ دیگر باشند یا اصلاً در قالب هیچ لغتی و لفظی نباشند؟ درست مانند شعر سعدی و حافظ، هنگامی گفته می شود که این شعر سعدی یا حافظ است که عین گفته آنان با همان ترکیب و جمله و قالب بیان شود و گرنه کسی که معنی و مفهوم را از آنها گرفته و با الفاظ و قالب دیگر، شعری بسراید، آن، شعر سعدی و حافظ نمی شود. گر چه آن مفهوم نغز و شیرین را از آنها گرفته باشد. و هم چنین است کلام منثور گلستان وقتی شنیده می شود کسی می خواند «فراش باد صبا را گفتند که فرش زمردین بگستراند...» می گویند گلستان می خواند، و اگر کسی آن مفهوم را به بیان دیگر در آورد به او گلستان گفته نمی شود. آیا قرآن نیز چنین است، یعنی مانند شعر سعدی و متن گلستان است؟ یا قرآن مانند کتابهای فقهی، اصولی یا کلامی است یا کتب دیگر علمیت که الفاظ و لغات در آنها نقش مؤثر و محوری ندارند اگر به لغات دیگر هم بر گردانده شوند نام آن کتاب بر آنها اطلاق می شود، مانند قانون بوعلی که به زبان های اروپائی بر گردانده شده است. باید توجه داشت مقصود ما این نیست قرآن فارسی یا انگلیسی از نظر احکام فقهی مانند قرآن عربی است و یا نه؟ گرچه ممکن است آنهم یکی از فوائد بحث باشد، بلکه مقصود این است مفاهیم قرآن بدون در نظر گرفتن الفاظ، قرآن نامیده می شوند یا نه؟ برخی از تعبیراتی که در آیات شریفه آمده است و به گونه ای که به هیچ وجه نمی شود آنها را به مفاهیم و معانی مجرد تفسیر کرد. مانند: «الله انزل احسن الحدیث کتابا متشابها» (زمر / 23) خداوند بهترین گفتار را که کتاب همگون است نازل فرمود. و مانند «یتلوا علیهم آیاته و یزکیهم و یعلمهم الکتاب و الحکمة» (جمعه 2/) تلاوت می کند بر آنان کتاب خداوند را، و آموزش می دهد کتاب و حکمت را. اگر منظور فقط معنای کتاب بود، عطف حکمت بر آن معنا نداشت، زیرا او، خود یکی از مصادیق بارز حکمت است. و نیز مانند: «و الطور و الکتاب المسطور» (طور / 21) سوگند به طور و سوگند به کتاب نوشته شده و هم چنین «و هذا کتاب انزلناه مصدق لسانا عربیه (احقاف / 12) و این کتاب تصدیق کننده است با فرهنگ و لغت عربی. و مانند «کتاب فصلت آیاته قرآنا عربیا لقوم یعلمون» (فصلت / 12) قرآن کتابی است بسط داده شده و قرآنی است تازی، برای گروه دانایان. از این آیات شریفه و مانند آنها که به وفور در این کتاب اقدس و مقدس آمده است، بروشنی دانسته می شود مقصود از کلمه قرآن تنها مفاهیم و معانی آن نیست، بلکه مفاهیم آن است در قالب الفاظ مشخص و بیان و شیوه خاص. ولی در برخی موارد درست عکس این فهمیده می شود، یعنی به نظر می رسد مقصود از کتاب و قرآن، مفاهیم و محتوای آن کتاب است و هیچگونه نظری، به الفاظ و تعبیرات و ترکیبات ندارد، نظیر نظریه نسبیت انیشتین و فلسفه ماتریالیسم دیالک تیک هگل و حکمت متعالیه و حرکت جوهری صدرا، همان گونه که این اسامی و نام ها تعلق به مطالب مشخص و مفاهیم معین دارند، خواه به لغت فارسی بیان شده باشند یا انگلیسی و فرانسوی، قرآن نیز نامی است برای مفاهیم خاص، به لغت عربی باشد یا به زبان و لغت دیگر. مانند آیه شریفه: «لا یمسه الا المطهرون» (واقعه / 79) درک نمی کنند قرآن را، مگر پاکان. می دانیم این تعبیر نمی شود مربوط به الفاظ باشد. و آیه شریفه «ذلک الکتاب لا ریب فیه هدی للمتقین» (بقره / 23) این کتاب که شکی در آن نیست پرهیزکاران را هدایت می کند. معلوم است هادی و راهنما مفهوم قرآن است، نه الفاظ آن. و آیه شریفه «ان هذا القرآن یهدی للتی هی اقوم و یبشر المؤمنین» (اسراء / 9) این قرآن راهنمائی است به سوی طریقی پایدار و بشارت می دهد باور کنندگان را. و نیز آیه شریفه «نزل به الروح الامین علی قبلک لتکون من المنذرین» (شعراء / 193) آن را روح الامین نازل کرده است بر دل تو تا از بیم دهندگان باشی. برخی گفته اند: مقصود مفاهیم قرآن است زیرا نزول به قلب بیشتر با مفاهیم و معانی مناسب است، تا الفاظ، چنان که دیدن و شنیدن و خواندن با خط و لفظ متناسب اند. گرچه در آیه شریفه دیگر می فرماید: «قل من کان عدوا لجبریل فانه نزله علی قلبک باذن الله» (بقره / 97) و این دلیل است که نزول به قلب هم با الفاظ می شود؛ و ممکن است گفته شود که خداوند به وسیله جبرئیل به دل و قلب پیغمبران و توان و استعداد را داد که رسول الله همه قرآن را بدون آن که بر او، از راه گوش خوانده باشند، از راه دل دریافت کرد و این گونه عنایت ها حتی بر اشخاص عادی هم می شود، چه برسد بر پیغمبران، چنانکه دیده شده است یک مرد روستایی درس نخوانده، که الف و باء را از هم تشخیص نمی دهد، با یک عنایت خاص خداوند، در یک موقعیت استثنائی قرآن را حفظ کرده و می خواند قرآن را به او تعلیم می دهند، نه از راه قرائت، بلکه با یک تغییر روحی. چه مانعی دارد در این آیه شریفه به چنین مطلبی آن هم در سطح بالا و کامل اشاره شده باشد. و از این قبیل آیات است «کتاب احکمت آیاته ثم فصلت من لدن حکیم خبیر» (هود / 11) قرآن کتابی است که آیات آن استوار گشته، سپس تفصیل داده شده است از جانب خداوند حکیم و دانا در این آیه اگر مقصود مفاهیم و معانی نباشد، در توجیه «احکمت ثم فصلت» باید مرتکب خلاف ظاهر بشویم در صورتی که این گونه تعبیرات نسبت به معانی و مفاهیم محتاج هیچ گونه توجیه نیست. نتیجه این که قرآن هم نامی است برای مفاهیم در ترکیب الفاظ، و هم برای معانی مجرده، و هر دو نیز در قرآن آمده است و هیچ بعید نیست که قرآن به هر دو شکل، بر پیغمبر نازل شده باشد؛ گاهی به صورت مفهوم و معنا، و گاهی در قالب الفاظ. و آنچه در مدت 20 یا 23 سال نازل شده تفصیل قرآن باشد در قالب الفاظ و کلمات به لغت عربی و آنچه در یک شب مبارک و شب قدر نازل شده، به شکل مفاهیم و معانی باشد بطور اجمال و بسته ولی محکم و استوار. مرحوم فیض در مقدمه تفسیر صافی و مرحوم علامه طباطبائی در المیزان این معنا را اختیار کرده اند بنابراین فهمیدن معنی «انزلناه فی لیلة مبارکه» یا «فی لیلة القدر» هیچ گونه ابهامی ندارد تا محتاج تأویل و توجیه باشیم. باید توجه داشت که این ادعا دو بخش دارد: 1 قرآن بهمین صورت از جنبه لفظ و معنی به صورت متفرقه، در طول مدت رسالت پیامبر اکرم (ص) نازل گشته است. 2 قرآن غیر از آن نزول، نزول دیگری داشته، یکبار یا بیشتر که بشکل معنی و بسیط دفعة واحده بر رسول الله نازل گشته است و این هر دو سخن از ظاهر قرآن استفاده می شود. بیشتر کسانی که این سخن را نپسندیده اند، مطالبی فرموده اند که بجای رد بخش دوم بخش اول را تأیید می کنند در صورتی که آن، مورد انکار کسی؛ نیست بلکه مطابق نصّ صریح قرآن است، ولی اثبات نزول تدریجی قرآن، به معنای نفی نزول دفعی نیست، بلکه باید دلیل آورد که نزول دفعی یا امکان ندارد، یا واقع نشده، یا دست کم مطابق ظاهر قرآن نیست. قیام محمد (ص) چهل سال از عام الفیل می گذرد، سال تهاجم سپاهیان ابرهه به مکه، برای تخریب خانه ابراهیم، خانه خدای ابراهیم، کعبه؛ سال قتل و غارت، کشتار و وحشت و فرار به دره ها و کوه ها؛ سال آمدن نصرت و یاری خداوند، حمله مرغان دریائی و سنگباران شدن ابرهه و جنود او. سال نجات مکه از دست دشمن بی امان و قسم خورده، بالاخره سال پیروزی معجزه آسای حق بر باطل. روزگاری که شخصیتی چون عبدالمطلب در مکه می زیست. در جریان ابرهه و حبشیان، او به کعبه پناه برده، از خداوند یاری و استمداد می طلبید و نذر کرد که فرزندان عزیز خود را به تبعیت از ابراهیم قربانی راه خدا کند، و چون فرزندش قربانی نشده قبول درگاه خدا شد صد نفر شتر قربانی کرد، او حتی پرندگان هوا را نیز از خوان نعمت گسترده خود بهره مند ساخت. اکنون دیگر محیط مکه آن محیط نیست، در تب و تاب فتنه و فساد و شرک غوطه ور است شرک فکری عقیدتی، فساد مالی، اخلاقی و اجتماعی. قتل و غارت و برده داری زندگی روزمره مکیان را تشکیل می دهد؛ شعر و شراب و زن بارگی و هوسرانی نهایت آرزوی آنها است زورگوئی و فخر فروشی افتخار آن ها. ابوالحکم ها، ابوسفیانها، عتبه ها و شبیه ها شخصیت های بارز و رجال شهر شده اند؛ نمونه بارز و مثل اعلای «اذا اردنا ان نهلک قریة امرنا مترفیها ففسقوا فیها فحق علیها القول فدمرناها تدمیرا» (اسراء / 17) چون بخواهیم قریه ای را هلاک کنیم خداوندان نعمتش را فرمائیم تا در آنجا تبهکاری کنند آنگاه عذاب بر آن ها واجب گردد و آن را در درهم فرو کوبیم. بیش از همه چیز، خدا، کرامت انسانی، ارجمندی مقام علم و دانش، و زشتی و بدی رذالت اخلاقی فراموش شده است. بعثت اینک بیشتر روزهای ماه رجب سپری گشته است؛ ماجرای حرا دهان به دهان بازگو می شود خبر نزول وحی پهنه زندگی اهل مکه را فرا می گیرد و همه حوادث و رویدادها را تحت الشعاع قرار می دهد؛ گویا جز این پدیده نو، چیز قابل توجهی نیست برای بعضی زنگ خطر به صدا در آمده و برای برخی روزنه امید گشوده شده است. همه جا این سخن است: محمد فرزند عبدالله، دعوی نبوت دارد، سخنان تازه می زند، می گوید: فرشته وحی بر وی چنین خوانده است: بسم الله الرحمن الرحیم اقرء باسم ربک الذی خلق، خلق الانسان من علق اقرء و ربک الاکرم الذی علم بالقلم علم الانسان ما لم یعلم کلاّ ان الانسان لیطغی ان رآه استغنی. (علق / 17) به نام خدای رحمان و رحیم بخوان بنام پروردگارت که بیافرید. آدمی را از لخته خونی بیافرید. بخوان که پروردگارت ارجمندترین است، خدائی که به وسیله قلم آموزش داد به آدمی، آنچه را که نمی دانست بیاموخت، حقا که آدمی نافرمانی می کند هرگاه خود را بی نیاز بیند. انقلاب ادبی بعثت با انقلاب ادبی همراه بود. ادبیات همواره اثر سحر داشته و دارد؛ گاهی یک جمله ادبی انسان را چنان تحت تأثیر قرار می دهد و انقلابی در او ایجاد می کند که همه چیز او را دگرگون می سازد و در ژرفای روح و روان او اثر می گذارد. جمله «بسم الله الرحمن الرحیم» را عرب حجاز نخستین بار از زبان پیغمبر می شنود، این نخستین بار است که جمله منسجم مستحکم «بسم الله الرحمن الرحیم» گوش شنونده را نوازش می دهد و توجه را به خود جلب می کند خصوصا با آن اهمیت شایان که به وی داده می شود تا آنجا که گفته می شود هر کاری که شأنی و شئونی داشته باشد و با این شعار آغاز نگردد انجام خوبی نخواهد داشت(8) و در آغاز هر بخش (سوره) از قرآن که از بخش (سوره) پیش جدا می شود این جمله تکرار می گردد، اهمیت این مفهوم به حدی است که قرآن به طرح این شعار بسنده نکرده، بلکه با بیان های گوناگون بدین معنی اصرار می ورزد. نام پروردگارت را بیاد آر و از هر چیز منقطع شو و با او پیوند بزن (زمر / 2) نام پروردگارت را هر صبح و شب متذکر باش. (انسان / 25) ای گروه مؤمنین خداوند را زیاد بیاد آورید. (احزاب / 4) و او را تسبیح کنید صبحگاهان و شام گاهان (احزاب / 42) خدا را بیاد آرید در مشعرا الحرام (بقره / 198) آنچنانکه نیاکانتان را بیاد می آورید (و به آنها افتخار می کنید) خدا را مانند آنها، یا بهتر از آنها بیاد آرید (بقره / 200) کسانی که در همه حال به یاد خدا هستند ایستاده، نشسته و خوابیده. (آل عمران / 191) چون نماز را تمام کردید همواره به یاد خدا باشید. (نساء / 103) از گوشت قربانی که با نام خدا قربانی نشده نخورید (انعام / 12) و آن فسق است حجاج حج نمی کنند تا ببینند منافع خود را، و خدا را در روزهای شناخته شده یاد کنند. (حج / 28) مبارک است نام پروردگار صاحب جلال و جبروت تو. (حجرات / 78) تسبیح کن نام خدای بزرگت را. (واقعه / 92) تسبیح کن نام خداوند والا و بلندت را. (اعلی / 1) رستگار شد کسی که دل خود را پاک ساخت و نام خدا را بیاد آورد و نماز گذارد. (اعلی / 15) نوح در هنگام طوفان گفت هموار گردید با نام خدا، او حرکت می کند و می رود. (هود / 41) سلیمان نامه خود را به بلقیس با این جمله آغاز نمود. (نمل / 30) کسی که مانع مساجد خدا گردد و نگذارد در آن ها نام خدا را به یاد آرند، از همه کس ظالم تر است. (بقره / 114) با این بیانات، این جمله زیبا و شعار محکم را در میان مردم رواج داد، و خداوند را از گوشه عزلت و انزوا، که عرب ها برای او تهیه دیده بودند، بیرون آورد و همه کارها را به دست او داد و خدایان ساختگی که به زعم عرب ها هر یکی بگونه ای اختیارات را در دست گرفته بودند، و روی زمین را مقهور و فرمان بردار کرده بودند و در پندار اینان اگر خدا کاری انجام می داد، کاری بود که بت ها می خواستند، بر این همه قلم بطلان کشید و خداوند را در عرش خدائی مستقر و استوار دانست. بحث درباره بسم الله و این جمله زیبا در تفاسیر بتدریج مورد بحث و گفتگوی زیاد واقع شده است. ما از آن سخنان زیاد چند نمونه را یادآور می شویم. سخن اول: هنگامی که قرآن را ورق می زنیم می بینیم جمله پر جذبه و زیبای «بسم الله» با رسم الخط خاصی (با حذف الف بسم) در اول هر سوره، غیر از سوره توبه، نوشته شده است؛ قهرا به ذهن شخص باریک بین و نکته سنج این مسأله خطور می کند که درست است که جمله «بسم الله الرحمن الرحیم» عبارتی بسیار جالب و پرمحتوا و معنی دار است اما چرا این همه تکرار شده است؟ هنگامی که به تفاسیر مراجعه می کنیم، می بینیم در این زمینه مطالب و پاسخ و پرسش های زیادی وجود دارد از قبیل: 1 آیا همراه نزول سایر آیات قرآن، «بسم الله» هم نازل شده و در هر سوره آمده است؟ 2 آیا «بسم الله» هر سوره جزء آن سوره است یا آیه مستقلی است؟ شروع سوره با باء «بسم الله» است یا با آیه پس از «بسم الله»؟ 3 آیا «بسم الله» یک آیه کامل است یا جزء آیه بعد است؟ و پرسش های دیگر. برخی گفته اند: «بسم الله الرحمن الرحیم» جزء قرآن نیست یا لااقل جزء هر سوره از سور قرآن نیست بلکه کلام و جمله ای زیبا، پرمعنا و متبرک است که طبق دستور اسلام در اول هر کار و آغاز هر چیزی قرار می گیرد، بدون آنکه جزء آن کار باشد. سخنی را شروع می کنند مطلبی می خواهند بنویسند ساختمانی را می خواهند بسازند می خواهند مسافرتی بروند، همه این کارها را با «بسم الله» شروع می کنند اما بسم الله جزء این کارها نیست. مثال روشن تر این که شما نامه ای را به کسی می نویسید و در اول آن جمله «بسم الله الرحمن الرحیم» را ذکر می کنید، این جمله جزء نامه شما نیست، بلکه شروع مبارکی است که طبق احساس وظیفه در آنجا آورده اید. ذکر و نوشتن «بسم الله» در آغاز سوره های قرآن نیز چنین است. بنابراین هر سوره از آیه پس از «بسم الله» شروع می شود، لذا بعضی از مسلمانها هنگام خواندن نماز سوره های قرآن را بدون «بسم الله» شروع می کنند، هر چند پاره ای می گویند «بسم الله» را نیت می کنیم ولی بر زبان جاری نمی سازیم. ما این سخن را پسندیده و صحیح نمی دانیم، باور ما این است که قرآن با همه «بسم الله»هایش همان گونه که نوشته شده، نازل گشته و همان گونه که نازل شده خوانده می شود. پاسخ ما به همه پرسش های پیشین مثبت است. بعضی از روایاتی که بر این مطلب دلالت دارند عبارتند از: 1 در احادیث آمده است که بلند گفتن «بسم الله الرحمن الرحیم» حتی در نمازهای اخفاتی، از علائم و نشانه های مؤمن است. 2 در کتاب «عیون» از حضرت علی بن ابیطالب (ع) نقل شده است که می فرمود: رسول الله (ص) سوره فاتحه را می خواند و «بسم الله» را می گفت و آن را یک آیه حساب می نمود. 3 از حضرت صادق و حضرت باقر (علیهما السلام) هم در این باره روایت وارد شده است. 4 ابی داود از ابن عباس نقل کرده که پیغمبر (ص) انقضاء و تمام شدن هر سوره را، از نزول «بسم الله» می دانست، یعنی چون «بسم الله» نازل می شد می دانست که سوره سابق تمام شده و سوره دیگر نازل می شود. بنابراین به نظر ما اگر کسی در نماز آیات خواست یک سوره را به پنج قسمت تقسیم کند می تواند به عنوان یک قسمت و آیه مستقل جمله «بسم الله» یک سوره را پیش از رکوع اول بگوید و نمازش در این صورت صحیح است و اشکالی ندارد. سخن دوم: ادب قرآن، ادب کلام خدا، این است که انسان ها همه چیز را به یاد خدا آغاز کنند پیش از هر چیز و همراه هر کار و بعد از هر عمل به یاد خدا باشند. این یک فکر طبیعی است، هر کسی هر کاری را که انجام می دهد، مؤسسه ای بنیاد می گذارد، کتابی می نویسد، باغی احداث می کند، مدرسه یا دانشگاهی ایجاد می نماید، به نام دوستی، عزیزی، بزرگی و مورد علاقه ای آن کار را انجام می دهد تا عمل او، با این نسبت، متبرک باشد، یا مادامی که این کار و عمل باقی بماند نام آن عزیز و بزرگ هم زنده و پایدار باشد، گاهی نوزادی را به نام عزیز از دست رفته ای نام گذاری می کنند تا نام او زنده باشد، و با دیدن این کودک به یاد آن عزیز از دست رفته باشند. بت پرستان عرب کار خود را به نام لات و عزی و سایر بت ها انجام می دادند.(9) خداوند تذکر می دهد اگر بناست کارها به نام و یاد کسی انجام شود، آن که مستحق این اکرام است، خداست زیرا حقیقتی است باقی و جاودانی، و هر چیزی که به او نسبت داده نشود باطل و محو خواهد بود، بقاء و برکت هر چیز به قدر سهم و نصیبی است که خدا در آن چیز دارد. و این فکر باید در همه چیز و همه جا، جلوه گر باشد، در نامگذاری نوزادان به جای عبد مناف، عبدالدار، و عبدالعزی که در جاهلیت آن روز معمول بود و به جای مهرداد و تیرداد آذرداد که در جاهلیت معاصر معمول شده، عبدالله و مهدی نام گذاری شود، و بجای شعار «اعل هبل اعل هبل» یا «ان لنا عزی و لا عزی لکم» شعار «الله اعلی و اجل» و شعار «الله مولانا و لا مولا لکم» داده شود. از اینها گذشته «بسم الله الرحمن الرحیم» اشاره بدین معنی است که این عمل من بخاطر خودم، زندگیم، هوی و هوسم و افکار باطلم نیست، بلکه به نام کسی است به من توان و توفیق داده، که اگر نبود جود و عطای او و امید به فضل و کرم او، هیچ گاه این اثر از من صادر نمی شد. خداوند به پیغمبر دستور می دهد که رسالت و قرآن را به نام او شروع کند زیرا هر چه در این زمینه ها وجود دارد همه و همه از خداست، هدایت از اوست، خیر و سعادت از اوست، دستور دستور اوست پس باید به نام او شروع شود و به نام او ادامه پیدا کند. سخن سوم: «اسم» یعنی نام؛ اسم هر چیز یعنی نام آن چیز، خواه ذات باشد با معنی ممکن است اسم از «اسمه» به معنی علامت گرفته شده باشد و ممکن است از «سمو» به معنی رفعت گرفته شده باشد و احتمال این که اسم در لغت عین مسمی باشد، گرچه به برخی نسبت داده شده، اما مطلبی غیر قابل قبول است و نیازی به تلاش در ابطال این سخن نیست. «الله» خواه از «وله» به معنی تحیر گرفته شده باشد یا «ازله» بمعنی عبد گرفته شده باشد نام خاص ذاتی است که دارای همه صفات جلال و کمال است و تنها او معبود بحق است و بس. «رحمن» و «رحیم» هر دو از «رحمت» گرفته شده و آن به معنی تأثر قلبی و رقت دل است که از دیدن و شنیدن و درک انسانی نیازمند بر انسان دست می دهد و به دنبال آن احساس، برای رفع نیازهای او اقدام می کند. ولی چون این معنی در خدا محال است، «رحمت» در اعطاء و فیض در حق بندگانش استعمال می شود. و «رحمان» بر حسب هیأت دلالت بر کثرت و «رحیم» به حسب هیأت دلالت بر ثبوت می کند؛ طبعا رحمان به بخشی از رحمت که عمومیت دارد مربوط می شود، نظیر این که خوان نعمتش پیش پای همه موجودات و انسان های مؤمن، کافر گسترده است و آیه شریفه «قل من کان فی الضلالة فلیمدد له الرحمن مدا» (مریم / 75) به آن اشاره دارد و «رحیم» به بخشی از رحمت مربوط است که در حق برخی از بندگان که مؤمنین باشند، ثابت است، مانند نعم اخروی که کافران را در آنها سهم و نصیبی نیست و در آیه مبارکه «و کان بالمؤمنین رحیما» (احزاب / 43) بدان اشاره شده است و همچنین فرموده است: «بهم رؤف رحیم» (توبه / 117). لذا ما «رحمن» و «رحیم» را به بخشنده یا بخشایش گر و مهربان ترجمه نکردیم چون واژه هایی که این خصوصیات را داشته باشند نیافتیم. منبع : حوزه نت

پربازدیدها

پربحث‌ها