هر وقت حاج قاسم، قالیباف را میبیند به او چه میگوید؟
حدود ساعت ٣ بعدازظهر، به همراه سه نفر دیگر از فرماندهان در ارتفاعات «گولاخ» بودیم. من، آقای قاسم سلیمانی، آقای مرتضی قربانی، و آقای اسدی. از ماموریتی بر میگشتیم که دیدیم راه را آب گرفته و ماشینهایی که نیروها را میآوردند، در راه ماندهاند و وضعیت بدی ایجاد شده بود. وانت ما هم در راه ماند و پیاده از ارتفاعات بالا آمدیم. دیدیم علت خراب شدن راه، این است که بچه های ادوات قرارگاه، برای کار گذاشتن قبضههای خمپارهها، زمین را کندند و خاکهایش را ریختهاند در جوی آب. آب هم مسیرش عوض شده بود و تا پایین، هم گل درست کرده بود و هم یخ زده بود. همین باعث شده بود تا راه خراب شود و ماشینها در راه بمانند. بچهها هم متوجه نبودند این مسائل ایجاد شده است. ما هم بیل برداشتیم و خاکها رو جابه جا کردیم تا راه آب درست بشود. در همین حین یکی از بچههای بسیجی آمد طرف ما و گفت: شما اینجا چی کار دارید؟ چه کار میکنید؟ به بیل ما چه کار دارید؟ آقای قربانی گفت: ول کن... بگذار کارمون رو بکنیم... و جر و بحث شد و او وقتی دید تنهاست و ما چهار نفریم، برگشت آنطرف تپه، تا بقیه رفیقهایش را خبر کند! دوید که برود طرفشان، مرتضی قربانی احساس کرد طرف فرار کرده! دنبالش دوید و کلتش رو درآورد و یک تیر هوایی زد! طرف رفت بالای تپه، رفیقهایش را خبر کرد، برگشت و گفت کی تیر زد؟! مرتضی گفت من زدم! گفت تو بیخود کردی زدی... و محکم زد تو گوش مرتضی! مرتضی هم زد و حاج قاسم هم دوید کمک و آنها هم آمدند و خلاصه دعوا شد! من دیدم آنها دارند همدیگر رو میزنند، بیل را رها نکردم و ادامه دادم و راه آب را باز کردم! حاج قاسم را انداخته بودند روی ماشین و حسابی او را میزدند! کمی گذشت و آنها نسبت به ما حدسهایی زدند. خلاصه بعد از کتککاری رفتند. از آن موقع هر وقت حاج قاسم را می بینم میگوید تو آن موقع سیاستمداری کردی و با بیلت به کمک ما نیامدی! من هم میگویم ما رفته بودیم جوی باز کنیم... نرفته بودیم دعوا کنیم که!!! منبع:فاتحان