یکی بود یکی نبود . یه پیرزنی بود که دلش خیلی برای دخترش تنگ شده بوئ تصمیم گرفت به دیدنش بره ولی جنگل پر از حیوانات وحشی بود تا این که...
کدو قلقله زن
یکی بود یکی نبود. پیرزنی بود که دخترش اون طرف جنگل زندگی می کرد.یک روز خیلی دلش برای دخترش و دامادش تنگ شد، پس تصمیم گرفت به دیدن آن ها برود.
راه جنگل طولانی و پر از حیوانات خطرناک بود. صبح زود خاله پیرزن بقچه اش را بست و راهی جنگل شد. هنوز راه زیادی نرفته بود که یک گرگ بزرگ را دید.
گرگه گفت: به به عجب غذایی.عجب غذا ماهی.
پیرزن اولش ترسید ولی خودش را نباخت و گفت: سلام آقا گرگه، حال شما چطوره؟ تو خوب و مهربونی، تمیز و خوش زبونی. برو کنار می خوام برم پیش دااد و پیش دخترم.
گرگ گفت: محاله که بذارم بری. دو روزه که هیچی نخوردم،واسه بچه هام نبردم.
پیرزن که خیلی باهوش بود گفت: من لاغر و نحیفم، ببین چه قدر ضعیفم. بگذار برم مهمونی. دلیلش و نمی دونی؟ مرغ و فسنجون بخورم خورش بادمجون بخورم چاق بشم چله بشم اون وقت میام تو من و بخور.
پیرزن رفت و رفت تا ظهر شد. یک دفعه یک پلنگ از بالای درخت جلو پیرزن پرید.
غرشی کرد و گفت: به به عجب غذایی.عجب غذا ماهی.
پیرزن که خیلی ترسیده بود سعی کرد خونسرد باشه و گفت: سلام سلام پلنگم. ای پلنگ قشنگم.می دونم که مهربونی بذار برم مهمونی. پلنگه گفت: من گشنمه. ای پیرزن دغل زن.
پیرزن با ناله گفت: من به چه دردت می خورم؟ من یه پوست و استخون دارم. بگذار برم مهمونی. دلیلش و نمی دونی؟ مرغ و فسنجون بخورم خورش بادمجون بخورم چاق بشم چله بشم اون وقت میام تو من و بخور.
پیرزن به راهش ادامه داد ولی نزدیک غروب صدای نعره یک شیر او را در جایش میخ کوب کرد. پیرزن با چرب زبانی گفت: سلام سلام شیر بزرگ. رئیس پلنگ و آقا گرگ. تو شاه هر وحوشی سلطان فیل و موشی. دیرم شده بذار برم چون که خیلی خیلی کار دارم. شیر گفت: محاله که بذارم بری. راه بسته ات نمی شه بری.
پیرزن با زیرکی گفت:به به چه افتخاری.ولی من لاغر و نحیفم. ببین چه قدر ضعیفم بگذار برم مهمونی. دلیلش و نمی دونی؟ مرغ و فسنجون بخورم خورش بادمجون بخورم چاق بشم چله بشم اون وقت میام تو من و بخور.
شب شد و پیرزن به خانه دخترش رسید. آن ها از دیدن مادرشان خوش حال شدند و صورت مادرشان را بوسیدند و برایش غذاهای خوشمزه درست کردند. پیرزن ماجرای خودش را برای آن ها تعریف کرد. چند روزی خونه دخترش موند.
موقع برگشتن به خونه به دخترش گفت: دختر مهربونم درد و بلات به جونم. کدوی گنده داری برای من بیاری.وقتی دختر کدوی بزرگ را آورد دورن آن را خالی کردند. پیرزن از دختر و دامادش خداحافظی کردو درو کردو رفت. دختر سر کدو را گذاشت و کدو را قل داد. کدو قل خورد و رفت ورفت. تو راه به شیر رسید.
شیره گفت: کدو قلقله زن ندیدی یه پیرزن. پیرزن چاق و گنده لپاش مثل قلمبه گفت: والا ندیدم بلا ندیدم. هلم بده قلم بده بذار بغلتم و برم.شیر که گول خرده بود کدو را قل داد و رفت.
کدو قل خورد تا به پلنگ رسید. پلنگ گفت: : کدو قلقله زن ندیدی یه پیرزن. پیرزن چاق و گنده لپاش مثل قلمبه گفت: والا ندیدم بلا ندیدم. هلم بده قلم بده بذار بغلتم و برم. پلنگ که گول خرده بود کدو را قل داد و رفت .
کدو قل خورد تا به آقا گرگه رسید گرگه گفت: : کدو قلقله زن ندیدی یه پیرزن. وقتی گرگ ازکدو صدای پیرزن را شناخت و گفت: ای پیرزن تو هستی؟ می گیرمت دو دستی و به طرف کدو حمله کرد. پیرزن باهوش که فکر همه چیز را کرده بود از آن سمت کدو بیرون پرید و و قتی گرگ وارد کدو شد کدرا قل داد و کدو رفت ته دره. و خاله پیرزن با خوش حالی به خانه اش رسید.
کانال کودک و نوجوان تبیان
koodak@tebyan.com
شهرزاد فراهانی-سایت کودکان



