پسرک بازیگوش
سنگی از زمین بلند شد و محکم به سر پسر به خورد و در میان آه و ناله ، خون از سرش جاری شد. از آن طرف پسر بچه ای با سرعت شروع به دویدن کرد و از آن جا فرار کرد.
وقتی می دوید پشت سر هم چشمانش را به هم می زد و موهایش با سرعت باد حرکت می کرد. از چهره اش شیطنت و ترس می بارید. در آن محله کسی نبود که از دست شیطنت ها و آزارو اذیت او در امان باشه. یک روز پسر بچه ای را کتک می زد یا با سنگ شیشه ای را می شکست و یا باد لاستیک ماشینی و را خالی می کرد. و یا مثل امروز...
همین طور که در حال دویدن بود ناگهان سرپیچ کوچه به یه پیرمردی برخورد کرد و نزدیک بود پیرمرد زمین بخوره ولی دست پر چین و چروکش را به دیوار گرفت و زمین نخورد. پسر بچه خواست فرار کنه ولی وقتی سر و صورت سفید پیرمرد را دید خجالت کشید و گفت: ببخشید عجله داشتم. پیرمرد گفت: اشکالی نداره مواظب خودت باش. و سپس راه افتاد.
در حالی که پیرمرد با نگاه مهربانش او را دنبال می کرد از اون محل دور شد. چند روز بعد باز پ سرک زنگ خانه ای را زد ولی تا خواست فرار کند همان پیرمرد را مقابل خود دید. از خجالت سرش را پایین انداخت و تا خواست فرارکنه پیرمرد دستش را گرفت و او نگه داشت. وقتی خانم در را بازکرد، پیرمرد به او گفت: ببخشید خواهرم با پلاک شماره 18 کار داشتم ولی مثل این که اشتباه زدم.
خانم گفت: خواهش می کنم پلاک 18 خانه بغلی ماست. پیرمرد تشکر کرد و با پسر بچه رفت. پیرمرد گفت: خواب پسرم چرا این کارو می کنی؟ پسر جواب داد: برای بازی، همه ...همه همین کار را می کنند. پیرمرد گفت: یعنی هر کسی هر کاری کرد تو هم باید انجام بدی؟ شاید آدم ها کارهایی بکنند که هیچ وقت نشه جبران کرد.
این سخن مولا را یادت نره: بد، بد است و چنان جه از تو سربزند بدتر. و خوب، خوب است و چنان چه از تو سر بزند خوب تر است. سپس به آرامی از کنار پسر بچه رفت و پسر بچه تصمیم گرفت از امروز کارخوب انجام بده و به جای اذیت کردن، به مردم کمک کنه.
کانال کودک و نوجوان تبیان
koodak@tebyan.com
شهرزاد فراهانی-کودک