گنجشک توی قفس کنار شکارچی بود، شکارچی هم زیر سایه درخت دراز کشیده بود. گنجشک به حرف آمد و گفت: ...

یکشنبه ۸ آذر ۱۳۹۴ - ۰۰:۰۰
هدیه گنجشک
هدیه گنجشک گنجشک توی قفس کنار شکارچی بود، شکارچی هم زیر سایه درخت دراز کشیده بود. گنجشک به حرف آمد و گفت: « خوردن من به این لاغری هیچ فایده ای ندارد. اما سه نصیحت برایت دارم که از خوردنم بهتر است. در عوض تو هم مرا آزاد کن! » شکارچی از تعجب دهانش باز ماند. گنجشک گفت: « اولین نصیحت را توی قفس، دومی را روی دست تو و سومی را بالای درخت می گویم. اول این که اگر چیزی را از دست دادی غصه اش را نخور. » مرد، در قفس را بازکرد. گنجشک روی انگشت او پرید و ادامه داد: « دوم، هیچ وقت چیزی را که غیرممکن است؛ باور نکن. » بعد روی درخت پرواز کرد و داد زد: « من توی دلم یک مروارید بیست مثقالی دارم. » شکارچی ناگهان از جا پرید و بر سرش کوبید. گنجشک گفت: « نگفتم برای چیزی که از دست دادی غصه نخور؟ من بیشتر از ده مثقال وزن ندارم. چه طور میتوانک یک مروارید بیست مثقالی داشته باشم! » شکارچی خجالت کشید و گفت: « حالا نصیحت سوم را بگو.» گنجشک گفت: « زیر همین درخت یک کوزه پر از طلاست. آن را بیرون بیاور.» شکارچی پرسید: « چه طور باور کنم! تو قفسی را که روی زمین بود ندیدی، چه طوری کوزه طلا را در زیر زمین می بینی؟ » گنجشک جواب داد: « اگر خدا بخواهد؛ می شود. » و پرید و رفت. شکارچی زیر درخت را کند. به کوزه طلا رسید و بقیه عمر را به خیر و خوشی زندگی کرد. منبع: ماهنامه رشد نوآموز تنظیم: فهیمه امرالله

برچسب‌ها

پربازدیدها

پربحث‌ها