اشعاری از بیدل دهلوی، اقبال لاهوری و رودکی.

جمعه ۵ فروردین ۱۳۹۰ - ۰۰:۰۰
زمانه ، پندی آزادوار داد مرا
زمانه ، پندی آزادوار داد مرا اشعاری از بیدل دهلوی، اقبال لاهوری و رودکی. فرآوری: زهره سمیعی- بخش ادبیات تبیان بیدل دهلوی : همچو آتش‌ هرکه را دود طلب در سر بود هر خس و خارش به اوج مدعا رهبر بود می‌زند ساغر به طاق ابروی آسودگی هر که را از آبله پا بر سر کوثر بود بی‌هوایی نیست ممکن ‌گرم جست‌وجو شدن سعی در بی‌مطلبیها طایر بی‌پر بود خاک ناگردیده نتوان بوی راحت یافتن صندل دردسر هر شعله خاکستر بود ازشکست خویش دریا می‌کشد سعی حباب نشئهٔ‌ کم ظرف ما هم‌ کاش از این ساغر بود چاک حرمال در دل و سنگ ندامت بر سر است هرکه را چون سکه روی التفات زر بود شمع را ناسوختن محرومی نشو و نماست عافیت در مزرع ما آفت دیگر بود نیست اسباب تعلق مانع پرواز شوق چون نگه ما را همان چاک قفس شهپر بود ضبط آه ما چراغ شوق روشن‌ کردن است آتش دل آبروی دیدهٔ مجمر بود در محیط انقلاب امواج جوش احتیاج حفظ‌ آب‌روست چون ‌گوهر اگر لنگر بود هرکه از وصف خط نوخیز خوبان غافل است در نیام لب زبانش تیغ بی‌جوهر بود حاصل عمر از جهان یک ‌‌دل به دست آوردن‌ست مقصد غواص از این نه بحر یک‌ گوهر بود چون مه نو بر ضعیفیها بساطی چیده‌ام مایهٔ بالیدن ما پهلوی لاغر بود رونق پیری‌ست بیدل از جوانی دم زدن جنس ‌گرمی زینت دکان خاکستر بود * اقبال لاهوری: حکمت ارباب دین کردم عیان حکمت ارباب کین را هم بدان حکمت ارباب کین مکر است و فن مکر و فن تخریب جان ، تعمیر تن حکمتی از بند دین آزاده ئی از مقام شوق دور افتاده ئی مکتب از تدبیر او گیرد نظام تا بکام خواجه اندیشد غلام شیخ ملت با حدیث دلنشین بر مراد او کند تجدید دین از دم او وحدت قومی دو نیم کس حریفش نیست جز چوب کلیم وای قومی کشتهٔ تدبیر غیر کار او تخریب خود تعمیر غیر می شود در علم و فن صاحب نظر از وجود خود نگردد با خبر نقش حق را از نگین خود سترد در ضمیرش آرزوها زاد و مرد بی نصیب آمد ز اولاد غیور جان بتن چون مرده ئی در خاک گور از حیا بیگانه پیران کهن نوجوانان چون زنان مشغول تن در دل شان آرزوها بی ثبات مرده زایند از بطون امهات دختران او بزلف خود اسیر شوخ چشم و خود نما و خرده گیر ساخته پرداخته دل باخته ابروان مثل دو تیغ آخته ساعد سیمین شان عیش نظر سینهٔ ماهی بموج اندر نگر ملتی خاکستر او بی شرر صبح او از شام او تاریکتر هر زمان اندر تلاش ساز و برگ کار او فکر معاش و ترس مرگ منعمان او بخیل و عیش دوست غافل از مغزاند و اندر بند پوست قوت فرمانروا معبود او در زیان دین و ایمان سود او از حد امروز خود بیرون نجست روزگارش نقش یک فردا نبست از نیاکان دفتری اندر بغل الامان از گفته های بی عمل دین او عهد وفا بستن بغیر یعنی از خشت حرم تعمیر دیر آه قومی دل ز حق پرداخته مرد و مرگ خویش را نشناخته * رودکی: زمانه ، پندی آزادوار داد مرا زمانه، چون نگری، سربه سر همه پندست به روز نیک کسان، گفت: تا تو غم نخوری بسا کسا! که به روز تو آرزومندست زمانه گفت مرا: خشم خویش دار نگاه کرا زبان نه به بندست پای دربندست * آن صحن چمن، که از دم دی گفتی: دم گرگ یا پلنگ است اکنون ز بهار مانوی طبع پرنقش و نگار همچو ژنگ است بر کشتی عمر تکیه کم کن کاین نیل نشیمن نهنگ است منابع: دیوان شعرا

برچسب‌ها

پربازدیدها

پربحث‌ها