نویسنده ای مثل مایکل اونداتیه، با دغدغه های شرقی- که بیشتر با این تناقض ها جور است- قصد نوشتن خاطرات دوران کودکی اش را کرده؛ خودزندگینامه ای از میان برگ های گمشده ذهنش با عنوان «میز گربه».
میز اونداتیه
نویسندهای مثل مایکل اونداتیه، با دغدغههای شرقی- که بیشتر با این تناقضها جور است- قصد نوشتن خاطرات دوران کودکیاش را کرده؛ خودزندگینامهای از میان برگهای گمشده ذهنش با عنوان «میز گربه».
فرآوری: زهره سمیعی- بخش ادبیات تبیان
«میز گربه» عنوان رمانی است از مایکل اونداتیه (1943-) نویسنده کانادایی سریلانکایی که در سال 1992 برای رمان «بیمار انگلیسی» برنده جایزه بوکر شد. «میز گربه» یکی دیگر از کارهای شاخص وی است که نادر قبلهای آن را ترجمه و نشر «مروارید» منتشر کرده است. این رمان بلافاصله بعد از انتشارش توانست در فهرست پرفروشترینهای ادبیات جهان قرار بگیرد.
برخی معتقدند فراموشی یکی از ویژگیهایی است که انسانها دارند که به کمک آن میتوان بسیاری دردهایی را که میتوانند زندگی شخص را ویران کنند، از ذهنش بزدایند. این حکم این افراد نیمهای از این لیوان است. نیمه دیگری هم برای این لیوان وجود دارد؛ بخشی از زندگی انسان که قرار نیست، یا نباید فراموش شود.
در این میان، نویسندهای مثل مایکل اونداتیه، با دغدغههای شرقی- که بیشتر با این تناقضها جور است- قصد نوشتن خاطرات دوران کودکیاش را کرده؛ خودزندگینامهای از میان برگهای گمشده ذهنش. او در سراسر کتاب تمام سعی خود را کرده تا چیزی را از گذشته فرابخواند، و نتیجهگیریاش بر عهده خواننده است که آیا در این کار موفق بوده یا نه. هرچند در تمام مصاحبههایش درباره این کتاب این موضوع را رد کرده که «میز گربه» خودزندگینامه خودش است.
او در این باره گفته: «اگرچه در «میز گربه» از نقشبندیها و موقعیتهایی در خاطرات و زندگینامه خودم استفاده کردم، ولی این کتاب فقط یک داستان (افسانه) است- از ناخدا و خدمه و تمام مسافران روی عرشه کشتی تا خود راوی.» بله. همه را خودش مجبور شده اختراع کند و وارد فضای داستانی کتابش کند.او کتاب را با راوی سوم شخص شروع میکند، ولی چند صفحه که مینویسد، این راوی، همان راوی اول داستان، اول شخص میشود، و به خواننده میگوید: «من میکوشم بفهمم که این پسر روی عرشه این کشتی چه کسی بود. شاید حتی نتوانم از سکوت عصبی او روی تخت باریک، از این ملخ سبز یا سوسک کوچک، درکی داشته باشم، گویی او تصادفا، بدون علمی به این عمل، به زمان آینده قاچاق میشد». درست است. این پسر، راوی داستان مایکل اونداتیه، به آینده قاچاق شده بود؛ طوری که چیزی از گذشتهاش به یاد نمانده بود.با وجود اینکه رمان «میز گربه» داستانی است که به خواننده القا میکند با یک خودزندگینامه مواجه است، ولی اونداتیه تمام تلاش خود را کرده از شخصیت اصلی آن، مایکل- که همنام و همتبار خود نویسنده است- بُعدی کاملا خیالی بسازد. او پس از انتشار کتاب، و حتی در خود کتاب، ادعا میکند که این سفری را که در یازده سالگی انجام داده، به یاد ندارد؛ در نتیجه برای نگارش وقایع آن کاملا از تخیلش استفاده کرده است.
اونداتیه، برای نزدیک شدن به این منظور، مایکل، این پسر یازده ساله بیتجربه را وارد سفری بیزمان میکند؛ سفری ادیسهوار که برای هر کسی، در هر سنی، میتواند بهمثابه تجربهای شگرف باشد. اونداتیه حتی به خوانندهاش هم تا میانه کتاب، تصوری از زمان وقوع اتفاقات داستان نمیدهد، و او را در حالتی از بیزمانی رها میکند.مایکل بر عرشه کشتی اورونسی، همراه دو پسر همسنوسال دیگر، کاسیوس و رمضان، دنیاهای غریبی را کشف میکند که برای همه ما در آن سنین تنها دنیایی اسرارآمیز، پر از پرسشهای مبهم و غبارآلود است، دنیاهایی که با تمام بازیها و شیطنتهای سرخوشانه و کودکانهاش، دنیایی معصوم و دستنخورده است، و اینجاست که اورونسی نقش معبری را بازی میکند، که در آن، با گذر این روزهای پایانیافتنی، تمام این معصومیتها هم رنگ میبازند- همانطور که این سه دوست صمیمی، پس از پایان یافتن این سفر، تمام تلاشهایشان برای حفظ پیوند این دوستی نابشان، نافرجام میماند.اونداتیه حتی در بخشهایی از داستانش چنان ضربات سنگینی به انسان فراموشکاری که ناخواسته جزییاتی از گذشتهاش را به یاد نمیآورد، میزند که مخاطبش را هم حین خواندن آن بخش به فکر کردن در این باره وادار میکند.
جدا از اینکه اونداتیه در «میز گربه» تا جایی که میتواند، در کلیت داستان، تصوری از زمان به خوانندهاش نمیدهد و با زمان بازی میکند، این تلاش خود را در شیوه نگارشش هم پیاده کرده و با استفاده از افعال متعدی فراوان، نقطهگذاریهای بسیار و در جاهایی حتی، با در همآمیختن زمان افعال جملههایش به شکلی غریب و حتی نامانوس، دور و مبهم بودن، یا ناشناخته «شدن» دورانی را که دیگر وجود ندارد، که خودش هم دیگر ذهنیتی از آن ندارد، به خوانندهاش تحمیل کند.
نتیجه این اثر پر از ابهام، کتابی از کار درآمده که لذت خوانش آن را به مخاطبش عرضه میکند؛ کتابی که هربار، و هرروز، میتوان آن را ورق زد و بارها و بارها صفحهای را تصادفی خواند و از اتفاقاتی که تجربهاش برای هر انسانی امکانپذیر است، لذت برد.
داستان رمان برمیگردد به 1950 میلادی. پسربچهای یازدهساله در سریلانکا سوار کشتی میشود تا به انگلستان برود. او وقت ناهار پشت «میز گربه» مینشیند، تا همراه گروهی از آدمبزرگهای طبقه فرودست جامعه و دو پسربچه دیگر غذا بخورد. هر یک از این آدمبزرگها حکایتی برای این پسربچه تعریف میکنند: یکی از موسیقی جَاز میگوید و دیگری از ادبیات.
همراه با مایکل اونداتیه درباره میز گربه:
وقتی یازده سالم بود، مثل همین پسربچه رمان، از سیلان (یا سریلانکا) به انگلستان رفتم، و والدینی بالای سرم نبودند که مراقبم باشند، بنابراین به شکل عجیبی برای اولین بار در عمرم احساس استقلال میکردم. چند سال پیش درباره این سفر به بچههایم میگفتم و آنها وحشتزده میشدند که چگونه پسربچهای سوار کشتیای شده و عازم سفری بیست و یک روزه به ناکجا شدند. دقیقا از واکنش آنها، فکر میکردم «خدای من، این داستان عالیای است»، بهویژه وقتی واقعا این سفر را خیلی به یاد نمیآوردم، و این شبیه هدیهای بود که به فصلی از زندگیام داده شده بود و میتوانست رمانی شود. بنابراین من چیزی را که ضرورتا خودزندگینامه بود، یا خودزندگینامهای که به خاطر نمانده، به داستان تبدیل کردم. بنابراین صرفنظر از حقیقت پسربچهای که در سن یازده سالگی سوار کشتیای میشود که به انگلستان برود، مجبور شدم همه شخصیتها را از خودم اختراع کنم. مجبور شدم کاسیوس و رمضان را، که دو دوست او هستند، و تمام شخصیتهای داخل رمان را که اختراع شدهاند، از خودم دربیاورم. بنابراین این منبع واقعی کتاب بود.
من میخواهم حاشیهها را به مرکز بیاورم. این چیزی است که از دوران رشدم و بعدها در انگلستان، به آن آگاه بودم. من تمام این فیلمهای جنگی را که کمی پس از دوران جنگ ساخته شدند میدیدم، و همهشان درباره جنگهایی بود که سربازهایش انگلیسیها و آمریکاییها بودند؛ خبری از «متحدین» دیگر در آن نبود- از هند و استرالیا و غیره.
وقتی من رمانهایم را مینویسم از پیش طرح داستانی گستردهای همراهم ندارم. بنابراین وقتی مینویسم داستان بهنوعی کشف میشود. واقعا نمیتوانم بگویم بعدا که کتاب را دوباره میخوانم و میگویم: «آه، پس این با آن اتفاق ربط دارد». بنابراین تعدادی ریتم و بازتاب هستند که خودشان را آشکار میکنند.
وقتی زندگینامهای را میخوانم، اغلب سی صفحه اول را که درباره کودکی است، رد میکنم چون به نظرم خیلی جالب نمیآید. شما خودزندگینامه چاپلین را میخوانید و کودکیاش به نظر میرسد از کتابهای چارلز دیکنز دزدیده شده. من بیشتر به اواخر نوجوانی علاقه دارم و اینکه چگونه بالغ میشوید؛ که به دردسر میافتید یا به دردسر نمیافتید. به شکلی، این اولین کتابی است که به دوران کودکی مربوط میشود، پس باید درک متفاوتی به دست میآوردم. مقالهای از ایتالو کالوینو درباره عناصر متفاوت نوشتن وجود دارد، و اسم یکی از بخشهایش «سبکی» است؛ و کاملا صادقانه بگویم یادم نیست که چه گفته ولی یادم هست که خیلی روی من تاثیر گذاشت، و من این سبکی را برای این کتاب میخواستم. لازم بود که حرکت سریع باشد ولی چنین صحنههای تاریکی هم وجود دارند. و حدس میزنم لحظات اندک دیدن این دختر عرب، یا در این رمان، شاهد چیزی درباره دوشیزه لاسکوئتی یا ناخدا بودن است یا کاری که سانیل یا زندانی میکنند. شما این معصومیت و سادگی را پهلوبهپهلوی خطرناک بودن قرار میدهید. من شخصیام که هنوز تحت تاثیر کولاژ بهعنوان شکلی هنری هستم. دونالد ریچی، نویسنده بزرگ، که در ژاپن زندگی میکند، درباره تمایز بین شرق و غرب میگوید: رمان غربی بسیار سازماندهیشده است، بسیار منطقی است، پیشرفتی منطقی دارد، پیشرفتی برحسب ترتیب زمانی دارد، و امنیتی در آن است. در حالی که اگر نگاهی به فیلمهای ژاپنی بیندازید، میبینید که از کولاژ ساخته شدهاند، از فهرستها ساخته شدهاند، و ناگهان وقتی از فهرستها دور میشوید، متوجه الگویی از زندگی میشوید. من آدمی هستم که سریلانکا را در یازدهسالگی ترک کردم، ولی فکر میکنم، به شکلی، خواندن این مقاله عالی بود، زیرا ناگهان فهمیدم که کاری که میکنم خیلی هم مضحک نیست. که عنصری از ... عنصری ژرفتر از حقیقت از الگوی کشفشده در کولاژ یا فهرستی بیرون میزند، با کشف داستان همراه پیشروی شما. من فکر میکنم همین است که به نوشتن مجبورم میکند، من نمیخواهم بنشینم و رمانی بنویسم که همهچیز را پیش از نوشتهشدنش میدانم. عنصر کشف برایم مهم است؛ کشف تصادفی آن دختر در آن خیمه، یا چیز دیگری که در پروسه نوشتن رمان کشف میشود.
واقعا شگفتانگیز بود که بشود داستانی از نقطهنظر کودکی یازده ساله نوشت. روشی سادهتر است... او کاملا درک نمیکند چه خبر است، ولی ما، بهعنوان خواننده، و ما، بهعنوان بزرگسالها، میتوانیم خیلی پیشتر از اینکه او بفهمد آن را بفهمیم.
منبع: روزنامه آرمان/ نادر قبلهای- ترجمه: میترا ناهیدپور


