در بخش اول حکایت پادشاه متعصب یهودی داستان تا به آنجا پیش رفت که وزیر به پادشاه پیشنهاد داد که او را از خود رانده و به شهر دیگری تبعید کند. در این بخش، داستان را ادامه می دهیم.

سه‌شنبه ۴ تیر ۱۳۹۲ - ۰۰:۰۰
او به ظاهر، واعظ احکام بود
او به ظاهر، واعظ احکام بود رمز شناسی مولانا (بخش دوم) در بخش اول حکایت پادشاه متعصب یهودی داستان تا به آنجا پیش رفت که وزیر به پادشاه پیشنهاد داد که او را از خود رانده و به شهر دیگری تبعید کند. در این بخش، داستان را ادامه می دهیم. پس بگویم من به سِرّ نصرانی ام ای خدای رازدان می دانی ام شاه، واقف گشت از ایمان من وز تعصب کرد قصدِ جان من خواستم تا دین ز شه پنهان کنم آنکه دین اوست، ظاهر آن کنم شاه، بویی برد از اسرار من متهم شد پیش شه، گفتار من وزیرمکار در بین مسیحیان اینگونه عنوان می کند که من هم در باطن مسیحی هستم و این موضوع را از شاه پنهان کرده بودم، تمام تلاشم و کردم تا دینم و از شاه پنهان کنم، اما شاه فهمید و قصد جان مرا کرد و اگر حضرت عیسی کمکم نمی کرد تا به الان زنده نبودم. از جهود و از جهودی رسته ام تا به زنّاری، میان را بسته ام دور دور عیسی است، ای مردمان بشنوید اسرارِ کیشِ او به جان صد هزاران مردِ ترسا سوی او اندک اندک جمع شد در کوی او او بیان می کرد با ایشان به راز سِرّ انگلیون و زنّار و نماز او به ظاهر، واعظ احکام بود لیک در باطن صفیر و دام بود وزیر توانست خود را یک مسیحی مومن و صادق نشان دهد و کم کم مسیحیان دیگر به دور او جمع شدند و او برایشان از احکام و رازهای انجیل و دین مسیحیت و نماز صحبت ها می کرد، اما در حقیقت او این کارها را در ظاهر انجام می داد و در باطن مانند صیادان دام خود را پهن می کرد. دل بدو دادند ترسایان تمام خود چه باشد قوّت تقلیدِ عام در درون سینه مهرش کاشتند نایب عیسیش می پنداشتند او به سِرّ دجالِ یک چشم لعین ای خدا فریاد رس نعم المعین خداوندا صدها هزار دام در این دنیا و در راه رسیدن به حقیقتِ تو وجود دارد و ما همانند پرندگان حریصی هستیم که به خاطر کمترین طمعه اسیر دام می شویم. ما هر چند که در نهایت می توانیم به سیمرغ و انسان های کاملی تبدیل شویم، اما لحظه به لحظه گرفتار یک دام تازه هستیم، تو همیشه ما را از این دام ها نجات می دهی اما در نهایت ما دوباره گرفتار یک دام دیگر می شویم تمام مسیحیان دل به دل او دادند و تو ببین که قدرت تقلید مردم عامی تا به چه حد است. او را دوست داشته و نایب حضرت عیسی می دیدند اما در واقع او همان شیطان یک چشم و بیگانه بین بود نه یگانه بین، ای بهترین یاوران تو به فریاد ما برس. این ابیات بهانه ای می شود تا مولانا درو دلی با خالق خود داشته باشد: صد هزاران دام و دانه است ای خدا ما چو مرغانِ حریصِ بی نوا دم به دم ما بسته دام نویم هر یکی گر باز و سیمرغی شویم می رهانی هر دمی و ما را و باز سوی دامی می رویم ای بی نیاز خداوندا صدها هزار دام در این دنیا و در راه رسیدن به حقیقتِ تو وجود دارد و ما همانند پرندگان حریصی هستیم که به خاطر کمترین طمعه اسیر دام می شویم. ما هر چند که در نهایت می توانیم به سیمرغ و انسان های کاملی تبدیل شویم، اما لحظه به لحظه گرفتار یک دام تازه هستیم، تو همیشه ما را از این دام ها نجات می دهی اما در نهایت ما دوباره گرفتار یک دام دیگر می شویم. گر هزاران دام باشد در قدم چون تو با مایی، نباشد هیچ غم اما مولانا به لطف حق امیدوارم است و دلگرم است که حتی اگر هزاران دام هم در راه ما وجود داشته باشد، با وجود حضرت حق هیچ گونه غمی نداریم. هرکه صاحب ذوق بود از گفتِ او لذتی می دید و تلخی جفتِ او نکته ها می گفت او آمیخته در جلابِ قند، زهری ریخته ظاهرش می گفت: در ره چست شو وز اثر می گفت جان را: سست شو هریک از مسیحیان که ذره ای معرفت و آگاهی داشت می توانست به خوبی دریابد که تلخیی زیر سخنان و نکات به ظاهر زیبای وزیر وجود دارد. او نکته هایی مغرضانه می گفت درست مانند اینکه شربت گلابی را به زهر آلوده کرده باشد. او به ظاهر به مسیحیان می گفت که در دینتان چابک و چالاک باشید اما عمقِ سخنانش جان انها را سست می کرد. مدتی، شش سال در هجران شاه شد وزیر اتباع عیسی را پناه دین و دل را کل بدو بسپرد خلق پیش امر و حکمِ او می مرد خلق در میان شاه و او پیغام ها شاه را پنهان بدو آرام ها پیش او بنوشت شه، کای مقبلم وقت آمد، زود فارغ کن دلم گفت: اینک اندر آن کارم شَها! کافکنم در دین عیسی فتنه ها در مدت شش سالی که وزیر از شاه دور بود، همه مسیحیان دل و دین خود را به او تسلیم کرده و فرمانبردار او شدند. از طرفی میان شاه و وزیر به شکل پنهانی رابطه برقرار بود، شاه برای او نوشته بود که زمان تحقق وعده ای است که دادی و وزیر پاسخ داد که به زودی در بین مسیحیان فتنه ای بزرگ خواهم انداخت. ادامه دارد.... آسیه ترک بیاتانی بخش ادبیات تبیان منابع: مثنوی معنوی، تصحیح کریم زمانی مثنوی معنوی، گلپینارلی بحر در کوزه، عبدالحسین زرین کوب

برچسب‌ها

پربازدیدها

پربحث‌ها