انگیزههای مأمون از توسعهی فرهنگ
دربارهی علوم و معارف و علاقه و اشتیاقی که مأمون به ترویج علم و اهل علم ابراز میداشت، باید دید چه علل و انگیزههایی، مأمون را بر این کار واداشته است؟
به طور کلی میتوان علوم را به دو دسته تقسیم کرد: 1 - علوم الهی 2 - علوم بشری.
قسم اول، شامل: علم عقاید حقه، فقه، تفسیر، اخلاق، و حدیث میباشد.
قسم دوم، علم فلسفه، حکمت، فیزیک، شیمی، هیأت، طب، جغرافی، هندسه، ریاضی لغت، ادبیات، تاریخ، هنر، و امثال آن را دربردارد.
مأمون، از همه علوم و صنایع حتی از موسیقی و خوانندگی (که در شرع مقدس اسلام حرام است و نام علم و صنعت نمیتوان روی آن گذاشت) بدون استثناء استقبال میکرد و همه علما، فقها، ادباء، متکلمین، جاعلین حدیث، شعراء، پزشکان و مترجمین را مورد توجه قرار میدارد.
عواملی که مأمون را بر ترویج و نشر این علوم واداشت، از این قرار است:
1 - آمادگی محیط:
عصری که مأمون در آن حکومت میکرد، مسلمانان از نظر علوم پیشرفتهایی حاصل نموده، در هر یک از این رشتهها آراء و عقاید مختلف و به دنبال آن مکتبهای گوناگونی پدید آورده بودند.
در فقه پنج مکتب:
1 - مکتب جامع و بلند پایه و اصیل جعفری
2 - مکتب مالکی
3 - مکتب اهل رأی و قیاس به نام حنفی
4 - مکتب جامع بین اجتهاد و رأی و قیاس به نام مکتب شافعی
5 - مکتب متکی بر احادیث عامه، و تقریبا دور از اجتهاد مالک و قیاس ابوحنیفه به نام مکتب حنبلی [1] .
اگر چه عامه، مذاهب و مکاتب دیگری هم داشتهاند. [2] .
در اصول عقاید، سه مکتب:
1 - مکتب سخت بنیان و شکست ناپذیر شیعه
2 - مکتب معتزله
3 - مکتب جمهور عامه
در سایر رشتههای تفسیر و لغت و نحو، اختلاف آراء، وجود داشته است.
همهی مسلمین به خصوص دانشجویان شاداب و جوان از این علوم استقبال میکردند. در غفلت از علم کامل الهی که در اختیار امام معصوم علیهالسلام بود، بازار این دانشهای اصطلاحی رونق فراوانی یافته بود، و همه خواهان توسعه بیشتر این گونه مراکز و مجامع علمی بوده، در تحقیق و تکامل این مصطلحات سرگرم کننده که تنها نتیجهی آن اتلاف عمر و خسران آخرت بود، جدیت داشتند.
در چنین وضع و شرایط، مأمون سیاسی کار، برای آن که محبوبیتی کسب نماید و به وسیله خوشنود ساختن دانشمندان دنیا طلب برای خود در قلوب عوام جایی باز کند، به تقاضای محیط پاسخ داد و اسباب و وسائل پیشرفت ایشان را فراهم ساخت، پس او این کار را، برای کسب قدرت بیشتر و سلطنت طولانیتر انجام میداد، نه از روی دوستی و محبت واقعی به علم و اهل علم.
2 - ایجاد محدودیت بیشتر:
در آن زمان دانشمندان در اجتماع موقعیت و محبوبیت بزرگی داشتند. مأمون که این جهت را به خوبی میدانست و از قدرت آنها میترسید، دانشمندان معروف و صاحب نفوذ را به سوی پایتخت دعوت کرد و در ظاهر، احترام شایانی از آنها نموده حقوق و هدایایی به آنان داد و مجالس و برنامههایی برایشان مقرر ساخت. ولی در واقع چون از نفوذ اجتماعی و معنوی این دانشمندان بیمناک بود، خواست از راه دوستی آنان را به خود نزدیک سازد و آنها را تحت نظر و مراقبت دقیق نگاه دارد و نگذارد در گوشه و کنار اندیشه، مخالفت نمایند و مانند مالک و ابوحنیفه برای قیام علیه دستگاه خلافت فتوا دهند. پس مأمون این کار را از روی شیطنت و نیرنگ، برای محدود ساختن دانشمندان و جلوگیری از خطرات احتمالی آنان، انجام داده است.
3 - ایجاد اختلافات داخلی:
بعضی گفتهاند: مأمون به واسطه خوبی که دید و در عالم خواب با ارسطو گفتگو کرد، به کتب فلاسفه یونان خصوصا ارطو علاقهمند گشت [3] و دستور داد به هر قیمتی که ممکن است، آن کتب را به عربی ترجمه نمایند و در نشر و تعلیم آن بکوشند. لیکن نمیشود باور کرد یک خواب عادی منشاء آن همه زحمات و مخارج گزاف در راه نقل و ترجمه گردیده باشد.
به عقیدهی ما این خلیفهی سیاستمدار، با وارد کردن علوم بیگانه خصوصا فلسفه، خواست در میان علماء و فقهاء و متکلمین اسلامی، اختلاف ایجاد کند و باب مناظره و اختلاف را بر ایشان بگشاید و نیروهای زنده و متشکل آنان را در گورستان اختلاف و تفرقه و نزاع مدفون گرداند.
زیرا فلسفه علمی است که باب تردید و تشکیک و مخالفت و گستاخی را به روی مردم باز میکند و اکثر مکتبها و مذهبها از همین رهگذر پدید میآید، چنانکه پدید آمد. و به همین علت، در مسألهی صفات خدا، اختلاف پدید آمد. گروهی صفات خدا را غیر ذات، و قائم به ذات، و گروهی صفات حق را عین ذات او دانستند. [4] و نیز در مسألهی حادث یا قدیم بودن قرآن (که از فروع مسألهی صفات خدا است) امامیه و معتزله، کلام الله مجید را حادث دانستند، ولی عامه آن را قدیم شمردند.
زمامدار صقلیه (جزیره سیسیل) جریان نامهی مأمون و تقاضای ارسال کتب علمی و فلسفی به سوی بغداد را برای رجال و بزرگان کشور شرح داد و از آنها نظریه خواست.
مطران اکبر (بزرگترین روحانی مسیحیان) در پاسخ او گفت: این کتب فلسفی را برای مأمون بفرست، به خدا قسم این علوم، میان هیچ امت و ملتی داخل نگشته، مگر آن که اوضاع و امور آنان را فاسد و تباه گردانیده است.
حاکم مسیحی نیز پند بزرگترین شخصیت کلیسا (مطران) را گوش داد و گفتارش را به کار بست و از کتب فلسفی، هر چه بود به بغداد ارسال داشت. [5] .
وقتی انسان وضع دانشمندان و علمای دینی در زمان خلافت خلفای عباسی (از منصور به بعد) خصوصا دوره مأمون را مطالعه کند و نابسامانیها و اختلافات شدید این دسته را بنگرد، به این نکته پی میبرد که:
مهمترین انگیزهی مأمون از نقل علوم یونانی به عربی، ایجاد سر و صدا و اختلاف در میان این طبقه بوده است تا علماء و دانشمندان یعنی طبقهی روشن و بصیر جامعه را به اباطیل مشغول سازد، و فرصتی برایشان باقی نماند که دربارهی مهمترین رکن دین، بلکه روح شریعت که ولایت و امامت ائمهی اطهار علیهمالسلام است، بیندیشند.
4 - مبارزهی منفی با مکتب ائمه علیهمالسلام:
پس از پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم در فضل و دانش و شرافت، امیرالمۆمنین و فرزندان معصومش تا امام زمان علیهمالسلام، از دیگران برتری داشته و دارند.
شیعه، طبق مدارک زنده و محکمی، ائمهی طاهرین علیهمالسلام را وارث علوم پیغمبران علیهمالسلام و دارای علم غیب و شهود و صاحب مقام عصمت و معجزه و کرامت و کاملترین انسانهای عصر خود و امام و رهبر، در امور دنیوی و اخروی شناخته، و غیر از آنها، رهبر و پیشوایی برای خود نمیشناسند.
سررشتهی همهی علوم ومعارف اسلامی به امیرالمۆمنین علیهالسلام و اولاد پاک آن حضرت باز میگردد. به یقین، اگر این دوازده امام بر حق، فرصت به دست میآورند، اسلام عزیز و قرآن کریم را - چنان که هست - معرفی میکردند، و نقشهی سعادتمندانهی این دین جهانی را، در سراسر جهان پیاده نموده، جمیع ساکنین روی زمین را شیفته و دلباختهی اسلام میساختند و اسلام دین توحید را با اصول و فروع یکنواخت و جامعی که دارد، تنها قانون و برنامه بشریت گردانیده، ریشهی همه اختلافات و تعصبات و دشمنیها و قومیتها و ملیتهای ناشایسته را از بیخ میبریدند، همانطور که علی علیهالسلام در آن فرصت بسیار محدود و امام باقر و صادق علیهماالسلام در آن مدت کوتاه، جهان را از پرتو علوم و معارف خود روشن ساختند و تربیت شدگان مکتبشان، معلم و آموزگار اهل جهان گشتند.
به عنوان نمونه، هشام بن حکم، یکی از تربیت شدگان مکتب وحی است، که در محضر امام صادق علیهالسلام، به چنان بصیرتی الهی دست یافت، که تمام بزرگان و متکلمین زمان در برابر او خاضع بودند، و حتی هارون الرشید، با کمال قدرتی که داشت، زبان او را برای حکومت خود، از صد هزار شمشیر خطرناکتر میدانست. [6] .
و یونس بن عبدالرحمن یکی از شاگردان مکتب امام کاظم و امام رضا علیهماالسلام به غیر از رشتهی فقه و حدیث، چندین کتاب در رد مخالفین شیعه، تألیف کرده است. [7] .
مأمون خواست با مکتب شیعه و تعالیم زنده و درخشانش مبارزه کند، اما به این نتیجه رسید که مبارزهی مستقیم، نتیجهی معکوس دارد، زیرا پیش از او، خلفایی که به زور متوسل شدند و به شیعه و رهبران شیعه ظلم و ستم کردند، نتیجهای نگرفتند، بلکه بر محبوبیت آنان افزودند، چرا که شیعه، تسلیم باطل و زور نمیشود، و حریت و آزادگی خود را در برابر زر و زور از دست نمیدهد.
بدین جهت مأمون مبارزه مثبت را به منفی تبدیل کرد و با ترجمهی کتب قدماء به عربی و نشر و تبلیغ و رسمیت بخشیدنش، خواست افکار مردم را از علوم فقه و حدیث و تفسیر و... به سوی این فرضیههای کهنه و پوسیده برگرداند، تا آثار تابندهی رهبران الهی و معصوم و ستارگان فروزان مکتب جعفری از قبیل هشام بن حکم و زراره و محمد بن مسلم و یونس بن عبدالرحمن و... را به دست فراموشی بسپارد، در حالی که اینان، علوم و معارف الهی را از سرچشمهی آن گرفته، نتیجه زحمات خود را به صورت صدها کتاب و اصل معتبر، درآورده بودند.
مأمون برای همین منظور، با سوء استفاده از کلمهی معنوی و الهی و پربار «حکمت» و تحریف معنای آن، کتابخانه و فرهنگستان بیتالحکمه را در بغداد تأسیس میکند و مترجمین و نویسندگان بسیاری را برای نقل و ترجمه در آن استخدام مینماید و حقوق و امکانات کافی در اختیارشان میگذارد.
پی نوشت ها :
[1] مراجعه شود به تاریخ تمدن اسلام 104:3 تا 106.
[2] محدث جلیل، شیخ یوسف بحرانی میگوید: این مذاهب چهارگانه عامه در عصرهای پسین، نزدیک سال 600 هجری، شهرت و رسمیت یافتند، و گرنه مذاهب آنها در عصر ائمهی طاهرین، از فراوانی و کثرت اختلاف به شمار نمیآید. چنانچه عدهای از دانشمندان عامه و امامیه این معنی را گوشزد کردهاند و ما نیز در چندین مورد از کتب و رسالههای خود آن را ثابت و روشن ساختهایم. حدائق چاپ جدید نجف 16:3.
مرحوم شیخ آقا بزرگ تهرانی نیز در این موضوع، رسالهای بسیار ارزشمند به نام «تاریخ الاجتهاد» نگاشته، و با دلائل تاریخی نشان میدهد که انحصار مذاهب عامه به چهار مذهب، ریشهای سیاسی دارد، نه به دلیل برتری علمی این مکاتب بر دیگر مکاتب فقهی عامه.
[3] ابن ابیاصیبعة از یحیی بن عدی نقل کرده که مأمون گفت:
من در عالم خواب مردی را دیدم در جای خودم بر کرسی نشسته، و بزرگی و هیبت او مرا گرفت! پرسیدم این کیست؟ کسی به من گفت: او ارسطو است. با خود گفتم باید از این حکیم چیزی بپرسم. به او گفتم:
نیکی چیست؟
گفت: آنچه خردها آن را نیکو شمارند.
پرسیدم: پس از آن؟
گفت: آنچه دین و شریعت آن را نیک بداند.
گفتم: سپس؟
گفت: آنچه جمهور و اکثریت آن را نیک شمارد.
گفتم: سپس؟
گفت: دیگر سپس ندارد. عصرالمأمون 377:1.
[4] محاضرات 207:2.
[5] عصر المأمون 375:1.
[6] مراجعه شود به کتاب «هشام بن حکم»، نوشتهی مرحوم سید احمد صفایی، چاپ دانشگاه تهران.
[7] رجال کشی :470.