کلثوم , دسته گلی را که مهیا کرده بود ...

یکشنبه ۶ اسفند ۱۳۹۱ - ۰۰:۰۰
شفایافتگان / گلی از بوستان معرفت
شفایافتگان / گلی از بوستان معرفت نام شفا یافته: کلثوم رضایی. متولد: 1350. اهل: بهشهر. نوع بیماری: سرطان سینه. تاریخ شفا : اول خرداد 1372 رعدی می غرد و بارانی تند شروع به باریدن می کند. کلثوم سبد خالی لباسها را بر می دارد, به حیاط می دود, تا لباسهایی را که شسته و بر بند آویزان کرده است, جمع کند. آثار دستپاچگی در حرکاتش دیده می شود. مادر از بالای تراس, او را در نگاهش دارد و در حالیکه لبخندی روی لبهایش شکفته است, زیر لب آرام زمزمه می کند: - انشااله خوشبخت بشی دختر. کلثوم نگاهش را به آسمان می دوزد. دانه های تند و ریز باران در نگاهش می ریزد. صورتش را از آسمان به سمت مادرش می چرخاند و می گوید : - بعیده به این زودی قطع بشه. مادر لبخندی می زند و با طعنه می گوید : - برای مهمونی امشب دلواپسی؟ کلثوم آخرین تکه لباس را از بند بر می گیرد و آنرا در داخل سبد قرار می دهد. سبد را بر دوش می اندازد و از پله ها بالا می آید. - آره. اگه تا شب بارون بیاد چی؟ مادر سبد لباسها را از دختر می گیرد و می گوید : - بارون رحمت خداست. انشااله خیره. کلثوم, همانجا روی پله ای می نشیند و به انگشتان زیبا و بلند باران که از اوج آسمان تا روی زمین کشیده شده و پس از برخورد با زمین, به صورت حباب های بی شماری در آمده است, خیره می شود. همیشه از این نوع باران می ترسد. شنیده است که چنین بارانهایی سیل و خرابی به دنبال دارد. - خدا کنه وایسه. مادر که در حال پهن کردن دوباره لباسها, زیر سقف تراس است, رو بر می گرداند و با تعجب به کلثوم خیره می شود: - چرا ؟ - می ترسم. - ترس ؟ ترس برای چی ؟ مگه بارون هم ترس داره ؟ - نه مامان. ولی نمیدونم چرا دلشوره دارم . - خب طبیعیه. همه دخترا, وقتی براشون خواستگار مییاد, یه جورایی دلشوره دارن. صدای باز شدن در شنیده می شود. پدر در حالیکه سبدی پر از میوه در دست دارد وارد می شود. کلثوم سلام می کند و می خواهد برای کمک به پدر از جا برخیزد, که ناگهان دردی در سینه و دلش می پیچد. فریادی می کشد و همانجا روی پله می نشیند. مادر به سراغش می آید : - چی شده دخترم ؟ - سینه ام مادر. سینه ام می سوزه. پدر شتابان از پله ها بالا می دود. - هی می گم حرص نخور دختر. این دردها, همه اش از جوش و غصه است. اینرا مادر می گوید و سپس رو می کند به مرد و ادامه می دهد: - ببریمش دکتر. باید تا شب خوب بشه. اگه خواستگارا اونو به این حال ببینند, بد می شه. مرد دخترش را به دوش می کشد و از پله ها پایین می دود. شب سایه طویلش را بر سر خیابانهای شهر انداخته است. پنجره اتاق کلثوم اما روشن است. کلثوم بر تختش دراز کشیده است و با چشمانی خیس, به سقف خیره شده است. خوابش نمی برد, افکارش بسیار در هم و پریشان است. به بختش می اندیشد, که چگونه با یک حادثه دچار تغییر گردید و سپیدترین روز زندگی اش, به لحظه ای, تبدیل به شب تیره و تار شد. آنروز, پس از آن اتفاق, در بیمارستان بستری شد و مجلس خواستگاری از هم پاشید. دکترها پس از معاینه های فراوان, تشخیص دادند که او به سرطان مبتلا شده است, و باید شیمی درمانی شود. از آن روز شاد, که به تلخی گرایید, هفته ها گذشت, ولی در حال دختر تغییری صورت نگرفت. بالاخره تصمیم گرفت تا آخرین راه امید را بپیماید. وقتی با مادر صحبت کرد و تصمیمش را با او در میان گذاشت, مادر مشتاقانه پذیرفت. پدر بلیط سفر را مهیا کرد و مادر از وی خواست, شب را زودتر بخوابد, تا فردا که راهی مشهد می شوند, در راه احساس خستگی نکند . اما , مگر خواب به چشمان کلثوم راهی داشت ؟ با آنکه خیلی خسته بود, ولی خواب, از نگاهش گریزان بود. به سقف خیره شده بود و رویای شیرین شفا را در ذهنش تصویر می کرد. تا صبح پلک نزد. اذان که گفتند, وضو گرفت و نمازش را خواند. بعد از سلام نماز سر بر مهر گذاشت و از ته دل گریست. آنقدر خسته بود که در همان حال خوابش برد. در خواب خودش را در باغی پر از گلهای بنفش دید. به هر سو که می نگریست, شکوفه های زیبای بنفش, خانه نگاهش را پر می کرد. تعدادی از گلهای بنفش را چید, آنها را دسته کرد و به سمت خانه حرکت نمود. کسی او را صدا زد: - کلثوم ؟ آهای کلثوم؟ چشمهایش را گشود. مادر بر بالینش نشسته بود. - خواب می دیدی مادر ؟ - ها مادر. خواب دیدم. یک خواب خوب. یک خواب شیرین. خواب باغی پر از گلهای بنفش. - انشااله خیره. باغ و گل, نشونه طراوت و زیبائیه. شاید این رویا, با سفری که در پیش داریم, مناسبتی داشته باشه. - خدا کنه مادر. برام دعا کن. از ته دل دعا کن مادر. انگشتهایش را بر مشبکهای ضریح, گره زد. پیشانی بر ضریح کوبید و گریست : ای امام هشتم. ای ضامن غریبان. هر کس برای التجا, واسطه ای با خالقش, داره. هر آدمی بسته به اعتقاداتش, کسی را میانجی خود و خدایش قرار می ده. بی شک, تو واسطه و امام و راهنمای من با خالقم هستی. پس تو رو به غربت و مظلومی جدت قسم می دم, فریاد التجا و درماندگی منو به او برسون. تو که منبع فیض و احسانی, از خدا بخواه, منو شفا بدهد. مخواه از درگاه تو ناامید برگردم. یا امام غریب ادرکنی. همانطور که با امام به درددل مشغول بود, خستگی بر چشمانش مستولی شد, و خواب, پلکهای خسته اش را فرو افکند. از زیر دستهایش که بر مشبک ضریح قفل شده بود, گیاهی جوانه زد, در لابلای مشبکهای ضریح پیچید, رشد کرد, بالا آمد و همه ضریح را از گلهایی به رنگ بنفش پر کرد. بوی عطر گل, کلثوم را به وجد آورد. از جا برخاست, همه گلها را چید و در دامنش ریخت. فضا از رایحه خوش گل آکنده شد. به ناگاه از میان ضریح, صدایی برخاست. - چه می خواهی ؟ - شفا آقا. از آنسوی ضریح , دستی به سویش دراز شد. دستی نورانی. با آستینی به رنگ گلها, بنفش. کلثوم, دسته گلی را که مهیا کرده بود, در کف دست او گذاشت. مرد با شاخه گلها, از سر تا پای کلثوم را نوازش کرد و گفت : - حالا برو. تو شفا گرفتی . کلثوم از جا برخاست. بوی گل فضا را آکنده بود. اما از مرد خبری نبود. کلثوم نگاهش را به اطراف چرخاند. مادر کمی آنسوتر در حال دعا و استغاثه بود. به سمت مادر رفت . مادر نگاه نمناکش را به او دوخت . - چیه دخترم ؟ چیزی می خوای ؟ - نه مادر . چیزی نمی خوام . باید بریم . - بریم ؟ کجا ؟ - خونه. آقا به خوابم اومدند و گفتند شفا گرفتم. دیگه نیازی به موندن نیست. مادر ناباور, ولی پر امید, دست دختر را گرفت و او را با خود به دفتر شفایافتگان برد. مسئول دفتر پس از شنیدن حرفهای کلثوم , مدارک پزشکی معالجه او را از مادرش خواست. مادر همه مدارک را به دفتر داد. سپس از او خواستند که برای معاینه دوباره به نزد دکتر بروند. مادر مشتاقانه پذیرفت و کلثوم را به بیمارستان برد. دکترها پس از دیدن مدارک پزشکی وی, به معاینه و چکاب او پرداختند. ولی هیچ اثری از بیماری در وجود کلثوم نبود. دکتر رو به مادر کرد و گفت: - این یک معجزه است و جز این ممکن نیست. مادر خوشحال خندید و گفت : - کس در این درگه نیاید , بازگردد ناامید . گر گدا کاهل بود , تقصیر صاحبخانه چیست ؟ دکتر, قطره اشکی را که از گوشه چشمش فرو می چکید , با انگشت شستش پاک کرد و گفت : - خوشا به حال ما که چنین صاحبخانه مهربانی داریم . هر دو در نگاه خیس , ولی شاد هم خندیدند. بخش حریم رضوی

برچسب‌ها

پربازدیدها

پربحث‌ها