شفایافتگان / حقیقت زندگی
نام شفا یافته: شرافت قاسم زاده، شغل: خیاط . اهل: رشت، نوع بیماری: سرطان
شرافت را همه شهر می شناختند، او ماهرترِین خیاط شهر بود. علاوه بر این, آدم با انصافی بود و با مشتری هایش با مهربانی برخورد می كرد. همین حسن خلقش, از او چهره ای مردمی ساخته بود که بیشتر اهالی شهر لباسهایشان را برای دوخت, نزد وی می آوردند.
از اواخر پاییز, كار شرافت رونق بیشتری می گرفت و هر چقدر به نوروز نزدیکتر می شد, شلوغی كارش فزونی می یافت. شرافت حسن دیگری هم داشت. او هیچوقت به مشتری هایش نه نمی گفت, هركس برایش کار می آورد, با خوشرویی قبول می كرد و با توجه به خصیصه خوش قولی که در ذاتش بود, سعی می كرد در زمان تعیین شده, كارها را آماده کند و به صاحبانش تحویل دهد. به همین خاطر نزدیکی های نوروز, آنقدر کارش زیاد می شد که مجبور بود شب و روز بطور مستمر کار کند.
آن سال هم, مثل سالهای قبل, خیاطی شرافت شلوغ بود. مشتریهای زیادی لباسهای عیدشان را برای دوخت نزد وی آورده بودند. شرافت طبق عادت همیشگی به مشتری هایش قول داده بود, قبل از حلول سال نو, لباسهایشان را تحویل بدهد. غافل از آنکه ممکن است اتفاقی پیش بینی نشده, قول و قرارهای او را بر هم بزند.
آنروز هنگام ظهر, وقتیکه موذن بر ماذنه مسجد به اذان ایستاد. شرافت هنوز کنار چرخ خیاطی اش مشغول دوختن پیراهن یکی از مشتری ها بود. با شنیدن صدای اذان, از جا برخاست و برای گرفتن وضو به سمت دستشویی رفت. شرافت سوزشی در پهلویش حس کرد. درد از پهلو به تمامی بدنش جاری شد. دستش را به صندلی گرفت و با زحمت, خودش را به دستشویی رساند, شیر آب را باز كرد و مشتی آب سرد به صورتش زد. حالش كمی جا آمد. وضوگرفت و در حالی كه زیر لب اقامه می گفت, به سمت بخاری حرکت کرد. لحظه ای كنار بخاری نشست . گرمای مطبوع بخاری به وجدش آورد. از صندلی برخاست . جا نمازش را پهن كرد و به نماز ایستاد. درد دوباره پهلویش را فشرد. احساس ضعف و سستی در وجودش ریشه دواند. سعی كرد برخودش مسلط باشد. درد را جدی نگرفت .
اما سوزش درد آنقدر شدید بود كه توان پاهایش را گرفت و او بی آنكه بتواند نماز را ادامه دهد, خم خورد و بر زمین افتاد. دست بر پهلویش گرفت و خودش را با زحمت به پنجره رساند. دستش را عصای تنش کرد و از جا برخاست. پنجره را باز کرد و قبل از آنکه بتواند فریادی بکشد, کنار پنجره بر زمین فرو افتاد. اما کودکی او را دید . بلافاصله دست از بازی کشید و خطاب به بچه ها فریاد زد :
- هی بچه ها آقای شرافت.
بچه ها به پنجره مغازه شرافت خیره شدند. کودک به سرعت خودش را به خانه رساند و پدرش را خبر کرد.
- شرافت ... شرافت ....
صدای پدر کودک در راهروی مغازه شرافت پیچید. به سرعت از پله ها بالا رفت و در مغازه را باز کرد . شرافت بیهوش برکف مغازه افتاده بود, او را بر دوش کشید و از پله ها پایین آمد.
همسر شرافت وقتی خبر را شنید, ازغصه شکست. بر صندلی نشست و سرش را تكیه بر دیوار داد.
دكتربه سمت او آمد و با لحنی دلسوزانه گفت :
- صبور باش خواهر. توكل به خدا داشته باش.
اما خوب می دانست كه صبوری سخت است. کدام زن می تواند در برابر بیماری سرطان شوهرش, بی تاب نباشد؟
زن به شرافت چیزی نگفت. او را با خود به خانه برد و از وی پرستاری کرد. چند روز بعد, حال شرافت بهترشد. او تصمیم گرفت برای انجام کارهای عقب افتاده اش به مغازه برگردد. اما زن مخالفت کرد. شرافت گفت:
- من به مشتری هایم قول داده ام . تا قبل از رسیدن سال نو باید کارهایم را تمام کنم .
زن گفت:
- ولی الان حالت برای كاركردن مساعد نیست.
شرافت لبخندی زد و گفت :
- حال من خوبه . مطمئن باش .
شرافت لباس پوشید. از برابر نگاه گریان زن گذشت و رفت .
حادثه یکبار دیگر اتفاق افتاد. این بار او مشغول پرو لباس یكی از مشتریها بود که درد دوباره در پهلویش پیچید و در تمامی اجزای بدنش جاری شد. شرافت قدرت ایستادن نداشت. تا خورد و بر زمین نشست. مشتری زیر بغلهای او را گرفت و کمک کرد تا بر صندلی بنشیند. با تعجب پرسید :
- چی شده آقای شرافت؟
شرافت آه بلندی کشید و بی آنکه پاسخی بدهد, از هوش رفت.
وقتی به هوش آمد, دوباره در بیمارستان بستری شده بود. برای لحظاتی توانست چشمهایش را باز کند. همسرش كنار تخت او نشسته و آرام می گریست. چشمهایش دوباره سنگینی کردند و پلكهایش بر روی هم فرو افتادند . خواب نبود, اما قدرتی نداشت که پلكهایش را باز نگه دارد, چیزی را نمی دید, اما همه صداهای اطراف را به وضوح می شنید. صدای پایی را شنید كه به تختش نزدیك شد, بعد صدای دکتر را شنید كه با همسرش حرف می زد. دكتراو را معاینه كرد. توصیه های لازم را به پرستار همراهش گفت و آنگاه شنید كه دكتر به همسرش گفت :
- بیمارتون باید شیمی درمانی بشه .
زن نالید :
- شیمی درمانی؟ شیمی درمانی برای چی ؟
دكترآرام گفت :
- برای جلوگیری ازنفوذ سرطان به بقیه اجزای بدن .
شرافت یكه خورد. پس او سرطان داشته و خودش بی خبر بوده است؟
شاید اگر دكتر می دانست که او حرفهایش را می شنود, هیچوقت این سخنان را بر زبان نمی آورد.
شرافت به همسرش چیزی نگفت. نمی خواست كسی بداند كه او موضوع بیماری اش را می داند. سعی كرد روحیه اش را قوی نگه دارد و با دعا و استغاثه به پیشگاه خدا از وی مدد بطلبد. شبی نبود كه شرافت ساعتها به دعا و نیایش ننشیند و از درگاه خداوند شفایش را طلب نكند. هرشب با چشمانی خیس به خواب می رفت و صبح با نگاهی بارانی از خواب بیدار می شد. تا آن شب كه .....
آن شب حال دیگری داشت. گریه هایش سوز بیشتری یافته بود. خوابش نمی برد. دوست داشت تا صبح بیدار بماند و با خدایش گفتگو کند. با او به درد دل بنشیند و از رنجی كه بر او آمده است, شكوه كند, و چنین كرد. تا صبح بیدار ماند و گریست. آنقدر گریست و دعا خواند تا از هوش رفت. درخواب پیرمردی را دید كه به سویش آمد. پیرمرد بسیار نورانی بود. قامت بلندی داشت و ریش سفیدش بر زیبایی چهره اش افزوده بود .
پیرمرد مهربانانه دستی برسر و روی شرافت كشید و از او خواست هرحاجتی كه دارد, بخواهد. شرافت بی تامل از دردش گفت. پیرمرد لبخندی زد و گفت :
- دوای دردت را می دانم.
شرافت پر شعف پرسید :
- بگویید آقا دوای دردم چیست ؟ كجاست؟
پیرمردگفت :
- باید به دیدنم بیایی. درمشهد منتظرت هستم.
این را گفت و رفت. شرافت بدنبالش دوید. او را صدا کرد. بدون آنکه جوابی بدهد, دور شد. پرستاری به بالین شرافت آمد. پرسید :
- چی شده؟ چرا فریاد می زنید؟
شرافت از خواب بیدار شد. به پرستار نگاهی کرد و لبخند زد :
- خواب دیدم. یک خواب خوب .
احساس سبكی می كرد. چونان کبوتر در بندی بود که هوس پروازداشت. وقتی که همسرش به دیدن او آمد, احساسش را برای او بیان کرد :
- میخواهم بروم مشهد. آنجا کسی منتظر من است. تو هم با من بیا.
به چهره غمگین زن نگاه كرد و منتظر عکس العمل او ماند. زن لبخندی زد و گفت :
- هر جا که بگویی همراهت خواهم آمد.
حرم مثل همیشه شلوغ بود. شرافت همراه همسرش, از میان ازدحام جمعیت راهی باز كرد و خود را به پنجره فولاد رساند. همانجا نشست. خودش را به ضریح چسبانید و با گریه و التماس, طلب شفا كرد. تا شب از جایش تكان نخورد. همسرش چند بار به زیارت رفت ولی شرافت همچنان در كنار ضریح پنجره فولاد نشسته بود و گریه می کرد. نمازش را همانجا خواند. شب كه رسید, به دیوار حرم تكیه داد و چشمان خسته اش را روی هم گذاشت. خیلی زود خوابش برد. در خواب هر آنچه را قبلا دیده بود, دوباره مشاهده کرد. همان پیرمرد نورانی به سراغش آمد, با محبت از او استقبال كرد و به او خوش آمد گفت. سپس از آستین پیراهنش پیاله ای بیرون آورد و به شرافت تعارف كرد شرافت پیاله را گرفت و آب آنرا لاجرعه سر کشید. آبی گوارا و شیرین بود. از پیرمرد تشکر کرد. پیرمرد لبخندی زد و گفت :
- گوارایت باد . تو آب شفا نوشیدی. حالا برخیز و برو .
شرافت چشمهایش را بازكرد و از جا برخاست. از پیرمرد خبری نبود. چند بار او را صدا کرد. اما کسی پاسخش را نداد.
زن کمی آنسوتر نماز می خواند. با شنیدن صدای شرافت, نمازش را سلام داد و به سوی او دوید. اما قبل از رسیدن به همسرش, مردم راه را بر او بستند. شرافت بر دستها بالا رفت. صدای تکبیر و صلوات همه صحن را پر کرد.
مغازه شرافت شلوغ بود. شلوغتر از همیشه . هركسی وارد مغازه می شد , جعبه ای شیرینی یا دسته گلی به همراه داشت . همه به شرافت تبریك می گفتند .
گل لبخند زیباترین گلی بود که بر لبهای شرافت شکوفا بود. گلی كه رنگ شفا داشت و بر لبهای هیچکس جز او شکوفه نداده بود .
بخش حریم رضوی