طی عملیات سرب مذاب، ارتش اسراییل 513 نفر را با هواپیماهای بدون سرنشین به قتل رساند. هواپیماهای بی‌سرنشین دارای حسگرهایی هستند که وجود موجود زنده بر روی زمین را تشخیص می‌دهند.حتی می‌توانند فرق میان کودکان و بزرگسالان را متوجه شوند و در شلیک هم بسیار دقیق ع

یکشنبه ۸ بهمن ۱۳۹۱ - ۰۰:۰۰
خانواده اصطال و اسلیم
خانواده اصطال و اسلیم سرب مذاب؛ کشتارگاه کودکان- قسمت پنجم طی عملیات سرب مذاب، ارتش اسراییل 513 نفر را با هواپیماهای بدون سرنشین به قتل رساند. هواپیماهای بی‌سرنشین دارای حسگرهایی هستند که وجود موجود زنده بر روی زمین را تشخیص می‌دهند.حتی می‌توانند فرق میان کودکان و بزرگسالان را متوجه شوند و در شلیک هم بسیار دقیق عمل میکنند. طبق تحقیقات موسسه المیزان، حملات هواپیماهای بی‌سرنشینموجب مرگ و جراحت عمیق دست کم یکصد و 16 کودک شد. "شورای جهانی دفاع از حقوق کودکان" و "موسسه المیزان" معتقدند که این کشتار بصورت خودسرانه و تفننی انجام گرفته است. مورد 5: خانواده اصطال مرگ "محمد الاصطال"، "عابد ربو الاصطال"، و "عابدستار الاصطال" نیز به همین شکل بود. "محمد" متولد 2 سپتامبر 1997، "عابد ربو" متولد 27 سپتامبر 2000، و "عابد ستار" هم متولد 17 آوریل 1997 بود. هر سه در 2 ژانویه 2009 به شهادت رسیدند. شرح داستان: "محمد الاصطال" کشاورز ساده‌ای بود که در روستای "القراره" واقع در شمال شهر "خان یونس" در جنوب نوار غزه زندگی میکرد. ویشاهد تصویر خونین شهادت فرزندان "اصطال" در روز جمعه 2 ژانویه 2009 بود. نقل قول از محمد الاصطال، دایی شهدا: ساعت حدودا 2:15 دقیقه بعد از ظهر بود و من در رستوران "العماده" نشسته بودم. دیدم که محمد، عابد، و ستار از جلوی رستوران رد شدند. محمد و عابد فرزندان خواهرم "جواهر" بودند و ستار پسر عموی آنها. به ورودی یک جاده زراعتی می‌روند و مشغول بازی می‌شوند. در انجا نه خودرویی وجود داشت و نه شخصی. در این گیر و دار ناگهان صدای انفجاری را شنیدم که دقیقا از همان ناحیه می‌آمد. دود عظیمی به هوا برخاست. دست از پا نشناخته به سمت محل حادثه دویدم. وقتی به نزدیک پیکر بچه‌ها رسیدم، سر "ستار" از بدن جدا شده بود. تمامی اندام "محمد" زخمی و "عابد" تکه تکه شده بود. آنقدر از حدت و شدت شوک زدگی فریاد کشیدم که جمعی از مردم اطراف آمدند و پیکرهای آنها را برداشتند. قطعات بدن را با کمک مردم جمع کرده و 2 کیلومتر راندیم تا به یک امبولانس در مسیر برخوردیم. به کمک کادر پزشکی قطعات بدن را در اخل کیسه های سفید انداختیم و راهی بیمارستان "ناصر" شدیم. مورد 6:خانواده اسلیم هشام اسلیم (4 دسامبر 2001)، احمد اسلیم (7 آوریل 1995)، و سحر اسلیم (17 ژانویه 1992) از خانواده "اسلیم" بودند. هر سه در 15 ژانویه 2009 به شهادت رسیدند. نبیل یک خیاط است. او با همسر و شش فرزند خود در طبقه اول یک ساختمان 4 واحدیدر خیابان "الیرموک" در مرکز غزه زندگی می‌کند. طبقه دوم به علی، طبقه سوم به شبان، و طبقه چهارم به علاء اختصاص دارد. "از شدت ناباوری فریاد میکشیدم تا اینکه جمعی از اطرافیان آمدند و اجسام قطعه قطعه شده این کودکان بیگناه را جمع کردند". نقل داستان از زبان نبیل اسلیم، عموی این سه شهید، در تاریخ 23 فوریه 2009: روز 15 ژانویه بود. "محمد" برادر نبیل به همراه خانواده خود از "تل الهواء" گریخته و به او منزل او پناه اورده بود. نبیل اینگونه روایت میکند: حدودا ساعت 4:15 بعدازظهر بود که جنگنده‌های اسراییلی ساختمان ما را مورد هدف قرار دادند. تمامی شیشه‌های خانه خرد شد. تلی عظیم از خاک و سنگ و گچ و آوار بر سرمان ریخته شد. من دیگر چیزی متوجه نشدم. چشم که باز کردم، فقط دیدم که خانواده من و برادرهایم در تمامی طبقات جیغ و فریاد میکنند. همسرم که کنارم بود را صدا زدم و با جواب دادنش خیالم راحت شد که زنده است. سپس سریع به سمت اتاق فرزندانم رفتم که از وضعیت برادرم، همسرش "هلا" و دخترش "مرام" با خبر شوم. هیچ صدای نمی‌آمد. فقط شنیدم که دختر برادرم گفت: "منو از زیر دیوار بیرون بیار ... دارم خفه میشم". دستپاچه شده بودم. سریعا به طرف درب اصلی رفتم تا از بقیه خانواده کمک بگیرم. ناگهان در راهرو صدای امبولانس شنیدم. به سمت پایین رفتم. جلوی درب، آمبولانس را دیدم و فریاد زدم تا بلکه صدای مرا بشنود. همینطور که فریاد میزدم، "علاء" خود را به من رساند در حالیکه فریاد میزد. به من گفت که سحر دختر 16 ساله "علی" زیر آوار مانده است. قیامتی به پا شده بود. از یمین و یسار شاهد هموطنانم بودم که به همراه کادر پزشکی اواره کوی و برزن شده بودند. تا چشم کار میکرد خاک و خاکستر و زخمی بود. جمعی از جوانان به همراه کادر پزشکی به منزل ما هجوم آوردند تا مجروحین را ازیر آوار بیرون بکشیم. اولین کسی که شناسایی کردیم هشام" پسر محمد برادرم بود. فرزندان من "عبدالله" و "محمد" نیز در کنار او بودند. روده‌های محمد از شکمش بیرون زده بود در حالیکه میله‌ای اهنی در شکمش فرو رفته بود. جمجمه عبدالله هم سوراخ شده بود. دیوانه شده بودم. جرات نمیکردم به فرزندانم نگاه کنم. فقط فریاد میکردم: خدایا! بچه‌هام!!! تمامی پیکرها به بیمارستان "شفا" انتقال پیدا میکنند. برخی زنده می‌مانند و برخی می‌میرند. در میان کودکان و نوجوانان شهید "سحر" دختر 16 ساله "علی"، "احمد" پسر "محمد"، و "هشام" پسر "محمد" بودند. و در میان بزرگسالان "محمد" پسر "نبیل" و عده‌ای از زنان و مردان خانواده و همسایه به چشم میخوردند. "محمد" برادر نبیل نیز به همراه با همسر و دخترش که در چند ناحیه شکستگی داشتند به اتاق عمل فرستاده شدند. بعدها، عبدالله پسر وی در مصر تحت عمل جراحی قرار گرفت که در اثر جراحات زیاد از دنیا رفت. ترجمه:محمدرضا صامتی بخش فرهنگ پایداری تبیان منابع: مرکز حقوق بشر "المیزان" شورای جهانی دفاع از حقوق کودکان

برچسب‌ها

پربازدیدها

پربحث‌ها