زهرا مثل تشنه ای در سراب مانده , دهانش از...

سه‌شنبه ۲۶ دی ۱۳۹۱ - ۰۰:۰۰
شفایافتگان / پیمان
پیمان نام شفا یافته : زهرا بیات، هشت ساله، اهل : اراک ، نوع بیماری: آسیب پذیری ریه ها، ضعف سیستم دفاعی بدن، تاریخ شفا: پانزدهم مرداد ماه. 1373 آنها چهار نفر بودند. قاسم, علی و مسعود با ابو وهاب, که از آنسوی آب همراهشان شده بود. ابو وهاب شب و شط را خوب می شناخت. به همین جهت همراهشان شده بود, تا در ماموریت شناسایی مواضع دشمن, راهنمایشان باشد. سکوت, در هوای شرجی شط, مچاله شده بود و قاطی با وهمی که در سینه آنها جاری بود, بدجوری آزار شان می داد. ناگهان بارانی از آتش و گلوله سکوت شب را ترکاند و رگباری یکریز و بی وقفه، بر سر آنان باریدن آغازید. ابو وهاب فریاد کشید: - بپرید تو آب. هر سه بی تامل به آب افتادند. ابو وهاب بلم را به میان نیزارهای بلند هدایت کرد و خواست خودش را به آب بیندازد, که انفجاری مهیب, این فرصت را از او گرفت. ابو وهاب همراه بلم به آسمان پرتاب شد و تکه تکه های بدنش, همچون پودر بر سر و روی قاسم و یارانش ریخت. موجی بزرگ بر اثر انفجار شدید پدید آمد و آن سه را با خود به میان نی ها کشاند. از هر سو باران گلوله بی امان می بارید و آن سه در حصار آتش و مرگ اسیر آمده بودند. قاسم بیشتر از دیگران, هراس داشت. نه آنکه از اسارت بترسد و یا از مرگ بیمی به دل داشته باشد , نه . او در عملیاتهای شناسایی گذشته بارها تا مرز شهادت پیش رفته بود و حتی چندین بار هم زخمی شده بود . اما این بار میل عجیبی داشت که از این مهلکه جان سالم بدر ببرد و بار دیگر به زندگی لبخند بزند. او لحظاتی قبل از اعزامش به ماموریت, نامه ای از همسرش دریافت کرده بود که در آن نوشته شده بود, او به زودی پدر خواهد شد. این خبر برای او که سالها انتظار چنین رخدادی را داشت بسیار خوشحال کننده بود . قاسم پس از ازدواج با همسرش متوجه گردید که نمی تواند صاحب فرزند شود. او هر کاری که از دستش بر می آمد, انجام داد . اما افاقه نکرد. زنش را دلداری می داد که مهم نیست, اگر خدا بخواهد همه چیز درست خواهد شد. حتی آخرین باری که به مرخصی رفته بود, همسرش را به مشهد برده و دخیل امام هشتم بسته بود. از امام عاجزانه خواسته بود که همسرش را شفا بدهد و نعمت مادر شدن را به او عطا نماید. حالا گویا توسلش به حضرت جواب داده و او پس از سالها انتظار , پدر می شد . آرزو کرد آنقدر زنده بماند تا فرزندش به دنیا بیاید و او یکبار هم که شده , کودکش را در آغوش بگیرد و حس پدر شدن را بچشد . قاسم یکباره به خود آمد و بر خویش نهیب زد : - خجالت بکش. این وسوسه های شیطانی چیست که در ذهن تو جاریست؟ آنها را از خودت دور کن و به ماموریتی که بر عهده تو گذاشته شده است , فکر کن . آن خدایی که صدای خواهش دل شکسته ات را در حرم امام رضا (ع) شنید و چنین زود پاسخش را داد , حالا هم بر وضعیت تو آگاه است و آرزوی قلبی تو را می داند. بر شیطان لعنت فرستاد و نگاه ملتمس و پراز خواهش خود را به آسمان تیره افکند. ماه از اسارت ابر سیاه خلاص می آمد و نور نقره ای اش را از شکاف ایجاد شده بین ابرها, بر دامن شط می ریخت. قاسم و یارانش, برای آنکه از دیدرس دشمن مخفی بمانند, نی بلندی را برای تنفس در دهان قرار دادند و بلافاصله به زیر آب فرو رفتند. جریان آب آنها را با خود می برد. قاسم در دل زمزمه کرد : -ای خدای بزرگ فرزندم را به تو می سپارم . سپس با خود عهد کرد که : - ای امام هشتم , من این فرزند را از عنایت تو دارم . عهد می کنم که اگر زنده بمانم و او را ببینم , چنانچه پسر باشد , نام او را رضا بگذارم و اگر دختر بود, نام مادرتان, زهرا (س) را برای او انتخاب خواهم کرد . انفجاری مهیب دل آب را ترکاند و قاسم دیگر چیزی نفهمید . وقتی به هوش آمد , در بیمارستان بود . *** نوزاد که به دنیا آمد, بسیار ضعیف بود. دکترها امیدی به زنده ماندنش نداشتند. اما قاسم می دانست که فرزند او هدیه ای از سوی امام رضا(ع) است. او اعتقاد راسخ داشت که امام (ع), نگهدار فرزند او خواهد بود. نوزاد دختر بود و قاسم بنا بر عهدی که بسته بود, نامش را زهرا گذاشت . زهرا با همان ضعف و ناتوانی بزرگ می شد , اما از بهبودی حالش خبری نبود . او را به دکترهای متعددی نشان دادند , اما سرنوشت چنین می خواست که غم در خانه قاسم ماندگاری همیشگی داشته باشد . زهرا با کوچکترین تبی , روزهای زیادی را در بستر بیماری می افتاد و از دارو و درمان هم کاری بر نمی آمد . زندگی سخت زهرا تا هشت سالگی ادامه یافت . زهرا خودش را برای امتحانات پایان سال آماده می کرد که ناگهان حالش به هم خورد و سرما خوردگی شدیدی او را از پای انداخت . ریه هایش به شدت آسیب دیده بود و قوای جسمانی اش کاملا تحلیل رفته بود. او را در بیمارستان بستری کردند . دکترها پس از معاینه او به صراحت اعلام کردند که از دست آنها کاری ساخته نیست . آنها معتقد بودند که بیمار را باید به حال خودش گذاشت تا شاید خوب شود و شاید هم ... بیچاره قاسم و همسرش . از وقتی این حرف را شنیدند , مثل ابر بهاری گریه می کردند . تو گویی جز گریه چاره ای نداشتند. ناگهان فکری در خانه ذهن قاسم رویید , از این فکر , رویاهای طلایی , همچون قطره های بارانی که از شیروانی ها می چکیدند , از بام افکارش آویزان شد . تصمیم گرفت که دخترش را برای شفاعت دوباره , به نزد امام رضا(ع), به مشهد ببرد . ماه وسط آسمان مثل یک سینی سفید نورانی خود نمایی می کرد . چند ستاره , مثل مورچه های نقره ای روشن , بر گرد او جمع شده بودند . جاده مثل طناب سیاهی در دل دشت افتاده بود و تا دوردست , تا آنجا که چشم کار می کرد و زمین سینه به سینه آسمان داده بود , کش آمده و در پیچ انتهای تنده ای بزرگ که در شکم آسمان نفوذ کرده بود , گم می شد . اتوبوس غرش کنان در دل جاده پیش می رفت و سکوت شب را پاره می کرد . قاسم سرش را به شیشه اتوبوس چسبانده بود و نگاه پر غمش در میان تاریکی ها دو دو می زد. دو قطره ذلال و روشن اشک , به آرامی از گوشه چشمانش سرک کشید, بر شیار صورتش روان شد و در انبوه ریشهایش ناپدید گشت . فاصله اراک تا مشهد را در اضطراب دردناکی طی کرد. اندوه درد دختر مدام به جانش سوهان می کشید . خورشید که از پس تخته سنگهای خاموش کوه سرک کشید و خودی نشان داد , آنها به مشهد رسیدند . بلافاصله به حرم شتافتند و دختر را دخیل امام (ع) بستند . قاسم نگاهی به آسمان کرد و دستها را به دعا بالا برد . آرام زیر لب زمزمه کرد : ای خدا, تو به همه چی آگاهی . می دونی توی این دل پر ولوله من چی میگذره . پس به بزرگی خودت قسم ات میدم , این اندوه بزرگ رو از زندگی ما جدا کن . سپس انگشتانش را در شبکه ضریح فرو برد . سرش را تکیه ضریح داد و با گریه ادامه داد : - ای امام هشتم کمکم کن . این آهوی کوچک را به امید عنایت تو آورده ام . شفایش را از تو می خواهم . به خدا سوگند تا پاسخم را نشنوم , از در رحمت و احسانت نخواهم رفت . حال تو می دانی و سخا و جود و کرمت . حاشا به کرمت , اگه ناامیدم کنی . حرفش را که زد , به نماز ایستاد . همسرش نیز در کنار او قامت بست . زهرا سر بر ضریح گذاشته بود و به آن دو می نگریست . تکیده تر و لاغرتر از همیشه بود . چشمان به گودی نشسته اش پر از اشک شده بود. فشار درد و اندوه از نگاه محزونش پیدا بود . نگاهش شبیه بره ای بود که برای سلاخی می بردند . از نگاهش درد می بارید . . انگاری توی صورتش رنگ غم پاشیده بودند . تشنه بود . عطش بر لبانش ماسیده بود . تف هوا آزارش می داد . میل عجیبی به بستنی داشت . بخاطر بیماری ای که داشت سالها بود بستنی نخورده بود . مردی قد بلند با ریشی نرم و سیاه , با شالی سبز بر گردن و ظرفی در دست , در میان صحن می چرخید و به کودکان بستنی می داد. همینکه چشمش به زهرا افتاد به سوی او آمد و بستنی تعارفش کرد . زهرا با صدایی لرزان و ضعیف گفت : - نمی خوام . بستنی برا م سمه . اگه بخورم , می میرم . مرد اصرار کرد : - برای تو آوردم . بخور تا شفا بگیری . زهرا مثل تشنه ای در سراب مانده , دهانش از تشنگی گس شده بود و لبهایش روی هم کبره بسته بود . جوزک زیر گلویش بی اختیار هی بالا و پایین می رفت و میل به خوردن بستنی , جداره معده اش را می سوزاند. بی اختیار دست پیش برد , بستنی را از دست مرد گرفت و با ولعی حریصانه , همه آن را خورد. سرمای مطبوعی زیر پوستش دوید . ساعت حرم , کشدار و متناوب فریاد می کشید . زهرا تعداد زنگهای ساعت را شمرد . - یک . دو . سه .......ده . یازده . دوازده. زهرا با تعجب از خواب بیدار شد . همه در کنار او در خواب بودند . آهسته پدرش را بیدار کرد و همه آنچه را که در خواب دیده بود برای او تعریف کرد . *** زهرا مثل آفتاب شفاف بهار لبخند می زد . جاده در پرتو روشن مهتاب , تاب می خورد و از میان کوهها و دشت می گذشت . اتوبوس از زیر سایه سیاه کوهستان که دامنه درازی داشت گذشت و دور شد . زهرا مثل پرستویی عاشق , روحش عطش پرواز داشت . انگار در صورتش رنگ شادی ریخته بودند . از نگاهش طراوت بهار می بارید . بعد از آن خواب عجیبی که دیده بود , پدر او را به نزد دکتر برده و دکتر پس از معاینه و مرور پرونده او , با تعجب به قاسم نگریسته و گفته بود : این فقط می تونه یک معجزه باشه . قاسم بی آنکه بخواهد , گلوله اشکی در خانه نگاهش روییده و بر گونه اش فرو غلتیده بود . دختر را در آغوش گرفته و او را غرق در بوسه کرده بود . از مشهد که خارج شدند , قاسم نگاهش را برای آخرین بار به حرم امام (ع) انداخت و دردل از او تشکر کرد . بعد چشم به آسمان دوخت و زمزمه کرد ممنونم خدا . دیگه چیزی ازت نمی خوام . تا همیشه شکرگذارت خواهم بود . تا همیشه در نگاه شاد او , گویی آسمان آبی تر از همیشه بود. عمیق تراز گذشته بخش حریم رضوی

برچسب‌ها

پربازدیدها

پربحث‌ها