از گرمای نوازش دست نورانی آقا , همه وجودم آتش...

دوشنبه ۲۵ دی ۱۳۹۱ - ۰۰:۰۰
شفایافتگان / شوق شفا
شوق شفا نام شفا یافته: سمیه ملایی بالا خانه دوازده ساله. اهل : زابل ، نوع بیماری : فلج هر دو پا . تاریخ شفا : 9 / 7 / 1373 کاش آن لحظه های روحانی شفا, آن دقایق نورانی و متبرک, هیچگاه به پایان نمی رسید. کاش زمان می ایستاد و من در خلا آن خلسه عاشقانه, لحظاتی چند شناور می ماندم. وقتی آقا آمدند, عطر حضورشان همه فضا را پر کرد. دستی پر نور از آستین بلند و سبزشان بیرون آوردند و به نوازش بر سر و صورتم کشیدند. داغ شدم. انگار خورشید به زمین آمده بود و تمامی حرارتش را بر من می بارید. از گرمای نوازش دست نورانی آقا, همه وجودم آتش شد. پاهای بی حس و حرکتم , دوباره جان گرفت و گرما را حس کرد. آقای سبز پوش نگاهشان را که همه نور بود بر من دوختند و پرسیدند : - به چه حاجتی به زیارت من آمده ای ؟ گفتم : - به شفا خواهی . مهربانانه پرسیدند : - حاجتت چیست ؟ به پاهای خشکیده ام اشاره کردم وگفتم : - پاهایم آقا . مثل چوب خشک شده اند . نمی توانم راه بروم . لبخندی زدند و گفتند : - از راه دوری آمده ای. خسته ای. بخواب . آه خدای من چه لبخند زیبایی داشتند. به زیبایی آسمان پر ستاره شبهای کویر. چه پر ستاره بود آن لبخند. نمی خواستم بخوابم. دلم می خواست ساعتها بنشینم و آن لبخند خورشیدی را تماشا کنم. اما آقا دست مبارکشان را روی پیشانی ام گذاشتند و در حالیکه صورتم را نوازش می کردند, چشمانم را بستند و گفتند: - خسته ای, بخواب. صبح که از خواب بیدار شدی, شفایت را گرفته ای. *** با صدای موسیقی نقاره خانه و همهمه و صلوات مردم , از خواب بیدار شدم . دور و برم شلوغ بود . مردم با ناباوری نگاهم می کردند و جملاتی به هم می گفتند : - شفا گرفته ...... , پاهایش تکان می خورد ...., حتما آقا به دیدنش آمده اند .... , به چهره اش نگاه کنید , نورانی شده است...., نور دیدار آقاست ....صدای اذان در فضای صحن پیچید . از جا برخاستم و سعی کردم پاهایم را تکان بدهم . عجیب بود پاهایم حرکت داشت . جمعیت صلوات فرستادند و زنها , مرا به آغوش گرفتند . صبح آمده بود . صبحی که امام نویدش را داده بود . صبح امید . و من خود را در آغوش هزاران مادر می دیدم . وه که چقدر جای مادرم خالی بود . *** به زابل که رسیدیم , پدر ویلچرم را از بار اتوبوس پایین آورد و از من خواست که بر آن بنشینم. با تعجب گفتم: - من که سالمم . با مهربانی گفت : - مادرت که این را نمی داند. ممکن است با دیدن تو شوکه شود. وقتی به خانه رسیدیم, آرام آرام , ماجرا را برایش توضیح می دهیم. بعد می توانی ویلچرت را برای همیشه کنار بگذاری . قبول کردم و بر ویلچر نشستم . به کوچه منزلمان که نزدیک شدیم , طپش قلبم بیشتر شد .نمی دانستم وقتی مادرم را ببینم , چگونه طاقت خواهم آورد ؟ آیا خواهم توانست بر ویلچر بنشینم و گریه های مادر را تحمل کنم؟ وارد کوچه شدیم . کوچه تنگ و پر خاطره کودکی , چه روزهایی که در این کوچه با دوستان بازی می کردیم. دنبال هم می دویدیم و شادیهایمان را با هم تقسیم می کردیم . حالا هم بچه ها در حال بازی هستند . می ایستم, پدر نیز . نگاهم را از شادی بچه ها پر می کنم . به یاد روزهایی می افتم که با حسرت و غم از پشت پنجره به بازی بچه ها چشم می دوختم وآرام و بی صدا می گریستم . آنروزها خانه دلم سرای اندوه بود . امروز هم بچه ها با دیدن من دست از بازی می کشند .همیشه اینطور بود , بچه ها تا مرا می دیدند , بازی را رها می کردند و در گوشه ای می ایستادند , تا من از برابرشان دور شوم . با این کار دلسوزیشان را نسبت به من ابراز می کردند . حالا هم نگاهشان پر از ترحم و اندوه است . قبل از سفر به آنها گفته بودم : نزد طبیبی می روم که طبابتش خدایی است . اگر از پیش او ناامید برگردم , دیگر هیچ امیدی به سلامت من نخواهد بود . حالا آنها با نگاه حسرت بارشان مرا بر ویلچر می دیدند . پس دیگر امیدی به بهبودی نیست . یکی از دخترها جلو آمد . در برابر نگاهم ایستاد . چشمان پر اشکش را به پاهایم دوخت و پرسید : - هنوز خوب نشدی ؟ لبخندی زدم و گفتم : - چرا . خوب شدم . ولی .... با دیدن مادر که از خانه بیرون دوید و با چشمان حسرت زده مرا می نگریست , کلام در دهانم زندانی شد . دختر پرسید : - ولی چی ؟ بگو سمیه . چه اتفاقی افتاده ؟ دیگر نمی توانستم طاقت بیاورم .نگاهم را از چهره غمگین مادر چرخاندم تا نگاه غم آلود دختر و پرسیدم : - چی بازی می کردین ؟ گفت : - گرگم به هوا. پرسیدم : - خب , کی گرگه ؟ گفت : - هر کی تازه به بازی بیاد . با خنده از روی ویلچر برخاستم و با فریاد گفتم : - این دفعه دیگر گرگ نیستم . من شیرم . می بینید ؟ من شفا گرفتم . مادر از خوشحالی فریادی زد و برای آنکه بر زمین نیفتد, تکیه اش را به دیوار داد. بچه ها با صدای بلند هلهله کشیدند و مرا در آغوش گرفتند. مادر آرام اشک می ریخت و در حالیکه دستش را بر دیوار گرفته بودبه سمت من می آمد. خود را از حصار دختر ها رهانیدم و بسوی مادر دویدم. مادر آغوشش را برویم باز کرد. خودم را به سینه اش چسباندم و اشکهایش را پاک کردم. مادر مرا بوسید و آرام زمزمه کرد: - یا غریب الغربا, یا امام رضا (ع), یا ضامن آهو . از اینکه به گریه هایم جواب مثبت دادی , ممنونم . دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد و ادامه داد : - خدایا , بزرگی ات را شکر . صدای هلهله و شادی دختران , تمامی کوچه را پر کرده بود. بخش حریم رضوی

برچسب‌ها

پربازدیدها

پربحث‌ها