دسته ای کبوتر بر لاجوردی آسمان به پرواز در آمدند ...

سه‌شنبه ۵ دی ۱۳۹۱ - ۰۰:۰۰
شفایافتگان / سفر به مقصد خدا
سفر به مقصد خدا نام شفایافته: زری منصوری / اهل : تنکابن / نوع بیماری : آنفاکتوس / تاریخ شفا : مرداد/ 1366 - : عباس ... عباس . مرد در جایش غلتی زد. چشمانش را لحظه ای باز کرد و دوباره بست. مادر, او را تکان داد و بلندتر صدایش کرد : - هی,عباس . پاشو . مرد به زحمت و با خستگی در جایش نیم خیز شد , نگاه خسته اش را در چشمان نگران مادر دوخت و پرسید : - چی شده مادر ؟ - خواب دیدم عباس . یک خواب عجیب . روبرو با مادر نشست : - ها مادر ؟ چی دیدی ؟ - خواب دیدم که زری از بیمارستان فرار کرده . من , او را گرفتم و به زور به سمت بیمارستان کشاندم . زری التماس می کرد و مدام می گفت : مرا ببرید مشهد . عباس , فکور و از خود بدر جسته , به نقطه ای خیره ماند . اندیشید, حالا که از همه جا و همه کس ناامید شده است, حالا که دکترها همسرش راجواب کرده اند و به درمانش امیدی نیست, بهتر آن است که او را به مشهد ببرد . با خود گفت, به حتم خواب مادر, نوعی راهنمایی و هدایت است. پس تصمیمش را گرفت . - او را به مشهد می برم *** دسته ای کبوتر بر لاجوردی آسمان به پرواز در آمدند. گنبد طلایی حرم را طواف کردند و بر روی بام سقاخانه اسماعیل طلایی آرام گرفتند. حرم در آن ظهر گرم و تفتیده نیمه تابستان خلوت بود. زری در کنار پنجره فولاد با ریسمانی که از گردنش به مشبکهای ضریح پنجره فولاد بسته شده بود, به دیوار تکیه داده و به خوابی آرام فرو رفته بود. عباس کمی آنسوتر مشغول خواندن زیارتنامه بود. زری تکانی خورد و در حالیکه تبسمی بر لبانش نقش بسته بود, از جا بر خاست. عباس متوجه او شد, زیارتنامه را به کناری گذاشت, و بسویش دوید. دست زری را گرفت و او را بر جایش نشاند . زری با چشمانی بسته و تبسمی بر لب دوباره از جا برخاست. عباس ناباورانه به او خیره شد. زری به سمت سقا خانه حرکت کرد. عباس متحیر به ریسمان گردن زری نگاه کرد که از پس حرکت او, بر شبکه پنجره فولاد آرام لغزید و فرو افتاد. گره ریسمان باز شده بود. عباس سر ریسمان را بدست گرفت, به زری نزدیک شد. شانه های او را گرفت. زری ایستاد. عباس رشته ریسمان را از گردن زری جدا کرد و او را چند بار تکان داد : زری ... زری... زری به آرامی پلکهایش را از هم گشود. چشمانش را به چشمان متحیر عباس دوخت. سپس رو گرداند و نگاه منتظرش را بسوی سقاخانه چرخاند. سقاخانه در آن ظهر داغ و تفتیده نیمه تموز, خلوت بود. زری نگاهش را به اطراف دوخت. گویی بدنبال کسی می گشت. سوی نگاهش را از مردم به عباس, به پنجره فولاد, به گنبد حرم, به آسمان آبی و بی لک, به پرواز دسته ای کبوتر بر آبی آسمان داد و سپس روبرو با سقاخانه اسماعیل طلایی خیره به نقطه ای, آرام گرفت. زری به سمت سقاخانه حرکت کرد. عباس که تازه متوجه شده بود زری روی پاهای خودش ایستاده است, از خوشحالی فریادی کشید و بسوی زری دوید. تو... تو شفا گرفتی زری . تو روی پاهای خودت ایستادی . ببین گره ریسمان تو باز شده است . زری لحظه ای ایستاد. به دست وبازویش نگاه کرد. دستش را به صورتش کشید. دستش, بازویش , صورتش , پاهایش , همه سالم بودند . زری دانست خوابی که دیده , رویایی صادقانه بوده است . شگفت زده و پر شعف به سوی عباس برگشت و گفت : آری , من شفا گرفته ام . آقایی که آنجا , روبرو با سقاخانه ایستاده بود , آب شفا را به من دادند . من آب را نوشیدم . آقا گفتند : برخیز. گفتم : نمی توانم . گفتند : حالا که آب را نوشیده ای می توانی . از جا برخاستم و برای تشکر به سوی ایشان که روبرو با سقاخانه ایستاده بودند حرکت کردم. آنگاه تو دستم را گرفتی ومانع رفتنم شدی . عباس به سقاخانه نگریست . سقاخانه خالی و خلوت بود . عباس برگشت , به سمت پنجره فولاد رفت و پنجه در مشبکهای ضریح انداخت . سر بر ضریح نهاد و گریست . وه که گریه هم کاری بود کارستان . زری در کنارش نشست . او هم گریست . هر دو گریستند . گریه شکر. گریه امید . گریه عشق . بعد دستها را به دعا رو به آسمان بلند کردند . خدا تنها واژه ای بود که در تمامی زمزمه دعایشان جاری بود . آسمان در نگاه بارانی آندو خندید . دسته ای کبوتر در تصویر نگاهشان اوج گرفتند و بالا رفتند . تو گویی تا خورشید پر کشیدند و بال به آتش آن سپردند . نقاره خانه شروع به نواختن کرد . نوای شادی آنان در زیر طاق بلند آسمان وسیع صحن پیچید ,تا به گوش همگان برسد . بخش حریم رضوی

برچسب‌ها

پربازدیدها

پربحث‌ها