کاظم سادات اشکوری چهاردهمین دیدار پریشان خاطر ودلگیر فشانده گیسوان در باد نشسته در پناه کاروان ابرها، دریا ... شب پاییز در پس کوچه های سال های رفته می راند دل از غم می سراید دیده از دریا. کنار کلبه بید و باد می خوانند. «برف»...
کاظم سادات اشکوری چهاردهمین دیدار پریشان خاطر ودلگیر فشانده گیسوان در باد نشسته در پناه کاروان ابرها، دریا ... شب پاییز در پس کوچه های سال های رفته می راند دل از غم می سراید دیده از دریا. کنار کلبه بید و باد می خوانند. «برف»...