روایتی از سردار شهید علی اصغر خنکدار فرمانده گردان امام محمدباقر(ع) لشکر ۲۵ کربلا

شنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۱ - ۰۰:۰۰
همجوار با امام حسین (قسمت دوم)
سرباز امام زمان (عج) (قسمت دوم) روایتی از سردار شهید علی اصغر خنکدار فرمانده گردان امام محمدباقر(ع) لشکر 25 کربلا قسمت اول همسر شهید می گوید: شب عروسی، مراسم دعای کمیل گذاشتیم و آقای خرسند دعا رو خوند. روز عروسی ما در مسجد امام صادق(ع) کلاگرمحله قائمشهر برگزار شد که مادر شوهرم می گفت: مردم سه سری ناهار خوردند و تا ساعت 4 بعدازظهر داشتند ناهار می دادند؛ خیلی شلوغ بود. روز تشییع جنازه اصغر هم مردم سه سری داشتند تو مسجد ناهار می خوردند و حدوداً 400 کیلو برنج پختند. روز عروسی که اومدند منو ببرند به خونه داماد، من چادر سفید سرم کرده بودم. فردای روز عروسی اصغر بهم گفت: چرا چادر سفید سرت کردی؟ گفتم: اگه چادر سیاه مینداختم سرم، دیگه معلوم نبود عروس کیه؛ اصغر ناراحت شده بود و گفت: من خیلی خجالت کشیدم جلوی دوستا و همکارام که تو چادر سفید پوشیدی. اصغر دو سال در جنگل به عنوان فرمانده طرح جنگل در مبارزه با منافقین در جنگل های هشت پر گیلان ، آمل، قادیکلا قائمشهر و گلستان حضور داشت. زمانی که کلاس اول دبیرستان بودم، مجرد بودم، خواب می بینم با یک فرد پاسداری ازدواج می کنم که چهار خواهر داره. این پاسدار شهید می شه و من می بینم سر قبر یک شهیدی نشسته ام و دارم فاتحه می خونم. چهار تا خواهر شهید هم دور تا دور قبر نشسته اند. از رادیو و تلویزیزون برای مصاحبه میان. خواهران شهید هم به من اشاره می کنند و می گن: برید از همسر شهید مصاحبه بگیرید. من ناراحت شدم و گفتم: شما چرا به من می گید: همسر شهید؟! من مجردم. بعد از یک سال، پاسداری به نام علی اصغر خنکدار به خواستگاریم آمد که چهار خواهر داشت. حتی خواهران شهید در خواب فامیلی خودشون رو هم گفته بودند که من یادم نمیومد. بعد از ازدواج وقتی که دوتا بچه داشتم دیگه مطمئن شده بودم که خواب دوران مجردیم تعبیر نشدنیه، خوابم را به اصغر گفتم و گفتم: دیگه تو شهید بشو نیستی. ولی اصغر گفت: تو به خوابت می رسی، و خوابت عین واقعیته، من ایندفعه می رم و دیگه برنمیگردم و همینطور هم شد. وقتی مراسم عقدمون، روحانی رفت خطبه عقد رو بخونه کسی بهم چیزی نگفته بود که مثلاً: شما بعد از سه بار جواب بله را بدهید. من خیلی خجالت می کشیدم؛ بعد از چندین بار تکرار خطبه عقد توسط آقا، آقا گفت: حتماً عروس خانوم لفظی می خوان؛ برادرم محمدرضا(شهید محمدرضا مسرور) که شهید شد خیلی شوخی می کرد، گفت: بله! آقا گفت: مگه تو می خوای ازدواج کنی؟! کلی خندیدیم. به اصغر گفتند: باید لفظی بدی، اصغر هم هیچ اطلاعاتی از این چیزا نداشت و هرچی تو جیبش بود داد به من و گفت: تو منو خالی کردی. کتاب حضرت فاطمه زهرا(س) را گرفته بودم و چندتا شعر از توش در آوردم و تو ماشین در حال رفتن به مراسم عروسی بودیم که به بچه ها این شعرها رو دادم و گفتم زمزمه کنید. قبل از عملیات والفجر8 که بهمن ماه بود، هوا هم خیلی سرد بود و برای استحمام، آبگرم هم نداشتیم. دیدم شهیدخنکدار سر و صورت و تنش خیسه، گفتم: چرا سرت خیسه؟ گفت: مگه نمی دونی؟! گفتم: چی رو؟! گفت: امشب عملیات داریم من غسل شهادت كردم. با اون آب سرد تو اون هوای سرد با اطمینان قلبی غسل شهادت کرده بود انقدر دیردیر، خونه می آمد که حتی بچه خودش را هم نمی شناخت یه بار آمده بود مرخصی؛ بچه بغل پدرشوهرم بود که اصغر به پدرش گفت: این بچه کیست که انقدر تپل و خشکله؟! پدرشوهرم ناراحت شد و اشک تو چشمانش جمع شد و گفت: خدا صدام رو نابود کنه، که پدر نباید پسر خودش رو بشناسه. آخرین باری که به مرخصی آمده بود خیلی ناراحت بود گفتم: چی شده که انقدر ناراحتی؟ گفت: یکی از بچه هایی که با هم جبهه بودیم و با هم به مرخصی آمده بودیم، امروز صبح فوت کرده. همسرش وقتی برای نماز صبح می خواست بلندش کنه دید سکته کرده و فوت کرده؛ خیلی دوست داشت شهید بشه. آدم یکسال و نیم تو جبهه باشه و شهید نشه و بیاد تو خونه فوت کنه؟!! اگر من هم شهید نشم چی؟!! همش آرزوی شهادت می کرد. یاسر خنکدار، برادر شهید می گوید: یادم میاد سه ساله بودم. روزی اصغر آقا روبروی من دو زانو نشست و با زبانی مهربانانه و بچه گانه به من گفت: داداشی من، یه وقت حیوونی رو اذیت نكنی. اونا ناراحت میشن. شاخه ی درختا یا گُلها رو نکَنی، اگه این کارها رو بکنی خدا ناراحت میشه از دستت. این توصیه ها با توجه به فهم و درک من تو اون سنین، خیلیبرایم پذیرا بود. حجة الاسلام دکتر مسرور می گوید: قبل از عملیات والفجر8 که بهمن ماه بود، هوا هم خیلی سرد بود و برای استحمام، آبگرم هم نداشتیم. دیدم شهیدخنکدار سر و صورت و تنش خیسه، گفتم: چرا سرت خیسه؟ گفت: مگه نمی دونی؟! گفتم: چی رو؟! گفت: امشب عملیات داریم من غسل شهادت كردم. با اون آب سرد تو اون هوای سرد با اطمینان قلبی غسل شهادت کرده بود. رحمت آهنگری می گوید: سخنرانیهای شهید خنکدار در میدان‏‏ ‎‎ ‎‎صبحگاه‏‏ ‎‎هفت‏‏ ‎‎تپه‏‏ ‎‎برای‏‏ ‎‎ما‏‏ ‎‎بچه های گردان امام محمدباقر(ع)،‎‎سخنرانیهای‏‏ ‎‎تكان‏‏ ‎‎دهنده‏‏ای بود که با لحنی عارفانه و عاشقانه ‎‎ما رو به توکل بر خدا و توسل بر ائمه اطهار و‎‎طلب‏‏ ‎‎استغفار دعوت می کرد. و همیشه این آیه رو تو سخنرانیهاش میگفت: ‎‎«سبحان‏‏ ‎‎من‏‏ ‎‎یرانی‏‏ ‎‎و‏‏ ‎‎یعرفه‏‏ ‎‎مكانی‏‏‎‎و‏‏ ‎‎یسمه‏‏ ‎‎كلامی‏‏ ‎‎و‏‏ ‎‎یرزقنی‏‏ ‎‎ان‏‏ ‎‎یسانی»‏‏ و من مدام ‎‎بی اختیار‏‏ ‎‎اشک‏‏ ‎‎می‏‏ ‎‎ریختم‏‏، واقعاً همه ما منقلب می شدیم. چند‏‏ ‎‎ماه‏‏ ‎‎قبل‏‏ ‎‎از‏‏ ‎‎عملیات‏‏ ‎‎والفجر 8‏‏ ‎‎شبی‏‏ ‎‎خواب‏‏ ‎‎دیدم‏‏، ‎‎عملیات‏‏ ‎‎‎‎مهمی‏‏ ‎‎‎‎در‏‏ ‎‎پیش‏‏ ‎‎داریم‏‏ ‎‎و‏‏ ‎‎در‏‏ ‎‎اون‏‏ ‎‎عملیات حاج اصغر‎‎خنكدار‏‏ و فرماندهان دیگه ای ‎‎به شهادت می رسن. ‎‎من‏‏ هم وقتی به هفت تپه اعزام شدم، برحسب اتفاق‎‎به‏‏ ‎‎گردان‏‏ ‎‎امام‏‏ ‎‎محمد‏‏ ‎‎باقر‏‏(‎‎ع‏‏)‎‎ منتقل شدم. حاج اصغر هم تو این گردان بود و هر زمان می دیدمش یاد خوابم می افتادم و تو دلم میگفتم: این به زودی شهید میشه. یکبار دیگه وقتی در‏‏ ‎‎حال‏‏ ‎‎آموزش‏‏ تو "بهمن شیر" ‎‎بودیم‏‏ ‎‎همون‏‏ ‎‎خواب‏‏ ‎‎رو‏‏،‏‏ ‎‎كاملتر‏‏ ‎‎دیدم‏‏ ‎‎كه‏‏ ‎‎توعملیات پیروز میشیم و فاو رو فتح میکنیم. بالاخره خواب من هم تعبیر شد و در عملیات والفجر8 فرماندهانی همچون سردارشهیدعلی اصغر خنکدار، سردارشهید قربان ‎‎كهنسال‏‏، سردار‎‎شهید نورعلی‏‏ ‎‎یونسی، شهید‏‏ ‎‎گلزاده‏‏ ‎‎و‏‏ ‎‎حجة ‎‎الاسلام‏‏ ‎‎داودی‎‎‏‏ ‎‎شهادت‏‏ ‎‎رسیدند‏‏. شادی روح امام و شهدا فاتحه ای با صلوات... این داستان نیست، مظلومیت سربازان روح الله است، پس ادامه دارد تا ظهور فرآوری عاطفه مژده بخش فرهنگ پایداری تبیان منبع:لشگر ها

برچسب‌ها

پربازدیدها

پربحث‌ها