هنر سنگ اندازی در ادارات!
حدود ساعت هشت و نیم صبح وارد دانشگاه شدم. در نظر داشتم امور مربوط به دانشگاه را سریع انجام دهم تا به سایر برنامههایی که برای آن روز باید انجام میدانم نیز رسیدگی کنم. دانشگاه حسابی شلوغ بود.
حدود ساعت یازده صبح بود که برای گرفتن یک امضا مجبور بودم به امور دانشجویی دانشگاه مراجعه کنم. ولی وقتی به مقابل در رسیدم در قفل بود. هیچ کس خبر نداشت که مسئول بخش مربوطه کی باز خواهد گشت و جانشینی هم نداشت تا امور دانشجویان را بررسی کند.
ساعت دوازده بود ولی در همچنان به روی من و تعدادی از دانشجویان بسته بود. با شنیدن صدای اذان، متوجه شدیم که تکلیف معلوم است و ساعت نماز کارمندان دانشگاه فرا رسیده. احتمالاً مسئول بخش مربوطه تا یک ساعت دیگر هم باز نخواهد گشت. بعد از آن ساعت نهار آغاز شد و تا ساعت دو همچنان اوضاع ادامه داشت و تا ساعات پایانی کار دانشگاه، با اینکه مسئول مربوطه در دانشگاه حضور داشت، بالاخره نتوانستیم او را پیدا کنیم. در این میان رفتم تا در بخش امور فارغالتحصیلان هم دیگر امور مربوطه را انجام دهم (آسانسور که طبق معمول خراب بود و باید چهار طبقه را از پلهها بالا میرفتم).
چندین میز در یک اتاق چیده شده بودند ولی هیچ کس پشت آنها نبود. تنها یک خانم پشت یکی از میزها نشسته بود و کارهای دانشجویان را رفع رجوع میکرد. کارهای زیادی برای انجام دادن داشت ولی خیلی سریع و منظم همه امور مربوطه را یکی پس از دیگری انجام میداد. هر از گاهی همکارانش با ظرفهای غذایی که دستشان بود میآمدند و میرفتند و طبق سنتهای ایرانی تعارف میکردند که خانم ... بفرمایید ناهار! برید کمی استراحت کنید و ناهار بخورید! ( گویا هیچ کدام از آنها دانشجویان منتظر را نمیدیدند و یا حتماً میدیدند ولی برایشان اهمیتی نداشت که از کم کاری و کوتاهی آنهاست که این همه دانشجو باید برای کاری که روی هم رفته 10 دقیقه زمان میبرد، نیم ساعت یا بیشتر منتظر بمانند. خلاصه اینکه برخی از کارهای به نسبت سنگین خیلی زود فقط به دست یک کارمند متعهد انجام گرفت، ولی امضای تکمیل پروندهام همچنان باقی ماند )
جامعه آرمانی، جامعه ای است که در آن نیازی به حضور مرجع و یا شخص خاصی نیست تا بر کارهای دیگران نظارت مستقیم و مداوم داشته باشد، بلکه تک تک افراد چنان تربیت و پرورش یافتهاند که به وظایف خود از لحاظ اجتماعی و شغلی کاملاً «واقفند و آنها را به درستی و با احساس مسئولیت انجام میدهند
تقریباً یک ساعتی هست که در صف ایستادهام. همه مدام به ساعتهایشان نگاه می کنند و از گرما و انتظار خسته شدهاند. تا اینکه بالاخره نوبت به من میرسد. برای یک صف طولانی فقط یک متصدی پشت باجه نشسته. خوشحال از اینکه بالاخره انتظار به پایان رسید، پروندهام را به دستش میدهم. در همین موقع آقایی از آن طرف باجه با سلام و احوال پرسی، یک پرونده مثل پرونده من، روی میز متصدی میگذارد. با دلخوری میگویم: آقا نوبت منه! جواب میدهد : خانم من کارمند همین جا هستم. کار ما باید در اولویت باشد. آنقدر جواب غیرقابل قبول و غیر موجه به نظرم میآید که ترجیح میدهم ساکت بمانم تا مورد لجبازی متصدی و همکارش قرار نگیرم، ... حالا دیگر نوبت من رسیده است، ولی صدای زنگ موبایلش همه چیز را خراب میکند. یک دقیقه، دو دقیقه، .... یکی از خانمهای مسن، اعتراض میکند و اعتراض دیگران هم بلند میشود... و او بدون توجه به دیگران با موبایلش صحبت میکند و حالا بعد از دو ساعت و نیم انتظار و در صف ایستادن، پروندهام بالاخره مورد بررسی قرار میگیرد.
با خودم فکر میکنم ما مردمان چه قدر حس مسئولیت پذیری داریم و چقدر آن را در خود پرورش داده و درون خود زنده و بیدار نگاه داشتهایم! بسیاری از ما مسئولیت و نقش شغلی خود را تنها و تنها با انگیزه دریافت حقوق انجام میدهیم، بدین معنی که اگر نظارتی بر کارهایمان وجود نداشته باشد، احساس مسئولیتی در قبال انجامشان نداریم. حقوق و موفقیت و موقعیتهای فردی، اصولی هستند که بسیاری از افراد خواهان دستیابی به آنها هستند ولی در اکثر مواقع راه دستیابی به آنها را تنها در گرو تلاش مستمر و مضاعف نمیدانند بلکه درصدد یافتن راه های کوتاه تر و میانبر برمی آیند.
فردی را میشناسم که خودش میگوید همیشه سر کار به موقع حاضر بوده و در همه موارد سعی داشته کارهای محوله را در اسرع وقت و به نحو احسن انجام دهد و از هیچ کوششی در انجام کارهایش مضایقه نداشته. خودش میگوید بسیار اتفاق میافتاد که ساعت اداری 3 بعد از ظهر به پایان میرسید، ولی او تا ساعت 9 شب در محل کار خود باقی میمانده تا کارها را هر چه زودتر و با کیفیت، به اتمام رساند. ولی پس از مدتی از سوی دیگر همکاران و زیردستانش، مورد حسادت قرار میگیرد و دیگرانی که نمیتوانستند الگوی کاری همانند او را بپذیرند، با روشهایی اسباب ناراحتی او را فراهم میآوردند تا اینکه سرانجام او به شغل آزاد روی آورده است. به نقل از همکارانش میگوید چون من در اداره، الگوی کار قرار گرفته بودم، زحمات دیگران و تلاشهایشان چندان مورد نظر و چشم گیر نمینمود. در واقع استاندارد کار و تلاش به قدری بالا رفته بود که دیگران به راحتی نمیتوانستند خود را به آن حد برسانند و مستلزم تلاشی مضاعف بود. میگوید به خاطر برخی بدرفتاریها و کج رفتاریها و برای اینکه بتوانم کار آزادی دست و پا کنم مدتی است که تقاضای مرخصی بدون حقوق کردهام ولی هنوز با تقاضایم موافقت نمیشود.
عدم مسئولیت پذیری و به نوعی کوتاهی در کار، در کلیه ادارات، هواداران بیشتری دارد تا پرداختن به کارها، باید بپذیرم حرفهای قشنگ و همت و کار و ... فقط در قالب شعار بر سردر ادارات، به یک مومیایی بی روح تبدیل شده و روح مسئولیت پذیری در فضاهایی که تاب پذیرش آن را ندارند، سرگردان غوطه ور است
با روحیه مسئولیت پذیری که در او سراغ دارم، حرفهایش را میپذیرم. ولی واقعیت این است که پذیرفتن سخنان او، پی پیامدهایی را در ذهنم باقی میگذارد که کنار آمدن و یا گذشتن از آنها چندان آسان نیست. حال باید بپذیرم که عدم مسئولیت پذیری و به نوعی کوتاهی در کار، در کلیه ادارات، هواداران بیشتری دارد تا پرداختن به کارها، باید بپذیرم حرفهای قشنگ و همت و کار و ... فقط در قالب شعار بر سردر ادارات، به یک مومیایی بی روح تبدیل شده و روح مسئولیت پذیری در فضاهایی که تاب پذیرش آن را ندارند، سرگردان غوطه ور است. یکی دیگر میگوید: من چون چندان علاقه ای نداشتم تا میان ساعات اداری، کارم را ترک کنم و ترجیح میدادم به جای پیوستن به جمع شوخی و خنده همکاران، پشت میز کارم بمانم و به وظایفم رسیدگی کنم، کمی از سوی دیگران طرد شدم. همین چند هفته پیش بود که با ترفیع من موافقت شد. ولی پس از مدتی متوجه شدم به دلایل نامشخصی ترفیعم به تعویق افتاده و در نهایت با آن موافقت نشده است ... کلافه و حیران از اینکه چرا و چطور چنین اتفاقی افتاده، با مدیر بخش روبرو میشوم. در میان حرفها از من میپرسد، راستی خانم ... چه مشکلی با شما دارند!؟ شنیدم با ترفیع شما مخالفت کردند! سرگردان و گیجتر از قبل میشوم. چطور چنین چیزی ممکن است. فقط یک قدم با ترفیع شغلی فاصله داشتم... کارمندی از کنارم میگذرد، به همکارش میگوید : کارتم پیش شما بماند، هر زمان که رفتی زمان خروج من را هم ثبت کن ...، امروز کار دارم باید زودتر بروم ...!! میگوید: چیزی که فهمیدم این بود که لازم نیست تمام توجهم به کار و مسئولیتهای محوله باشد، فقط کافی است یاد بگیرم چطور با پرسنل محل کارم، روابط دوستانه و زیرکانه برقرار کنم. وگرنه هرچه قدر هم که کار کنم ولی ارتباطات موثری نداشته باشم به حساب نخواهم آمد!
جامعه آرمانی، جامعه ای است که در آن نیازی به حضور مرجع و یا شخص خاصی نیست تا بر کارهای دیگران نظارت مستقیم و مداوم داشته باشد، بلکه تک تک افراد چنان تربیت و پرورش یافتهاند که به وظایف خود از لحاظ اجتماعی و شغلی کاملاً «واقفند و آنها را به درستی و با احساس مسئولیت انجام میدهند. بی مسئولیتی و تفکرات نادرست برخی افراد، جامعه را اندکی از مسیر جامعه آرمانی، منحرف کرده است. ولی وظیفه تک تک ماست که هرچه زودتر با این ناهنجاری جدی مقابله کنیم، چرا که ممکن است کوتاهی در قبال آن، اثرات نا مطلوب بسیاری بر چهره اجتماع و بر روی تک تک افراد و حتی نسلهای بعد برجای گذارد. متأسفانه جامعه ما از بی تفاوتی افراد نسبت به یکدیگر رنج میبرد و آدمها را یکی پس از دیگری به انزوا میکشاند. انزوا به معنی آنکه در هیچ زمینه ای، از همنوعان خود حمایت نمیکنند و حمایت دیگران را نیز طلب نمیکنند و چون مورد حمایت همنوعان خود قرار نمیگیرند با هر ترفند و به روشهای غیر انسانی و دور از وجدان اجتماعی سعی میکنند آنچه را حق خود میدانند از جامعه دریافت کنند . کم کاری، کوتاهی در انجام امور، به تعویق انداختن خدمات و قانون شکنی در انجام وظایف، از جمله مواردی هستند که میتوانند پایه های همبستگی و یکرنگی را در جامعه سست کنند، و بدتر آنکه، از نسلی به نسل بعد منتقل شود.»
باید با این بیماری اجتماعی به شدت و سرعت و به صورت همه جانبه مقابله شود و فرهنگ غالب بر جامعه به سوی مسئولیت پذیری و احترام به حقوق دیگران سوق پیدا کند؛ و این هدف مهم و اساسی اجتماعی، به سادگی و در مدت زمان اندک میسر نیست، بلکه مستلزم پایبندی به اصول انسانی و تداوم آن است. هدفی که اگر به طور کامل نایل شود، سعادت روانی تک تک افراد جامعه را در پی خواهد داشت.
ز- امیری
بخش اجتماعی تبیان