زمانی که به کنار درخت سدر رسید، مردم دیدند که آن درخت میوه داد و از این جریان شگفت‌زده شدند. از میوه آن درخت خوردند و ديدند میوه‌اش هسته ندارد. آن‌گاه امام ـ علیه السلام ـ را تودیع نمودند.

دوشنبه ۱۲ دی ۱۳۹۰ - ۰۰:۰۰

كرامات امام جواد (ع)

امام جواد


زمانی که به کنار درخت سدر رسید، مردم دیدند که آن درخت میوه داد و از این جریان شگفت‌زده شدند. از میوه آن درخت خوردند و دیدند میوه‌اش هسته ندارد. آن‌گاه امام ـ علیه السلام ـ را تودیع نمودند.


شهادت عصا بر امامت:

قاضى یحیى بن اکثم ـ که از دشمنان سرسخت اهل بیت (ع) و از گرفتاران در دام عْجبِ علم و حریصان بر مقام و مال دنیا بود ـ مى‌گوید:

روزى داخل مسجد رسول‌الله (ص) شدم که قبر منور پیامبر خدا ـ صلى الله علیه و آله وسلم ـ را زیارت کنم. امام جواد ـ علیه السلام ـ را دیدم. با او راجع به مسائل گوناگونى مناظره کردم. همه را پاسخ داد. به او گفتم: می‌خواهم چیزى از شما بپرسم، ولى شرم دارم. امام (ع) فرمود: من پاسخ آن را بدون آن‌که سؤالت را بر زبان آورى، مى‌گویم. تو مى‌خواهى سؤال کنى "امام کیست"؟

گفتم: آرى؛ به خدا سوگند سؤالم همین است.

فرمود: منم

گفتم: نشانه‌اى بر این مدعا دارى؟

در این هنگام عصایى که در دست آن حضرت بود، به سخن درآمد و گفت:

ان مولائى امام هذا الزمان و هو الحجة: همانا مولاى من حجت خدا و امام این زمان است.

نجات همسایه:

على جریر مى‌گوید: در نزد امام جواد ـ علیه السلام ـ نشسته بودم. گوسفندى از خانه امام گم شده بود. یکى از همسایگان را به اتهام دزدى، کشان‌کشان به پیش آن حضرت آوردند. فرمود: واى بر شما! از همسایه ما دست بردارید. گوسفند را او ندزدیده؛ الآن گوسفند در فلان خانه است. بروید و گوسفند را بگیرید. رفتند و گوسفند را در همان خانه یافتند؛ صاحب‌خانه را گرفته، زدند و لباسش را پاره کردند. اما او سوگند یاد مى‌کرد که گوسفند را ندزدیده است. او را نزد امام (ع) آوردند. امام (ع) فرمود: واى بر شما! بر این شخص ستم کرده‌اید؛ گوسفند خودش به خانه او وارد شده و او اطلاعى نداشته است. آن‌گاه امام ـ علیه السلام ـ آن مرد را به نزد فراخواندند و براى دلجویى و جبران خسارتِ لباسش، مبلغى به او بخشیدند.

کرامت امام (ع) و درخت سدر:

شیخ مفید ـ رحمه الله ـ در ارشاد نقل مى‌کند وقتى که حضرت جواد ـ علیه السلام ـ با همسرش أم فضل ـ دختر مأمون ـ از بغداد به مدینه مراجعه مى‌فرمود، در راه به کوفه هم تشریف آوردند. مردم او را مشایعت مى‌کردند. موقع غروب، به خانه مسیب رسید، در آن‌جا فرود آمد و داخل مسجد رفت. در صحن مسجد، درخت سدرى بود که هنوز میوه نیاورده بود. امام کوزه آبى خواست و در پاى درخت وضو گرفت و براى مردم نماز مغرب خواند. در رکعت اول،  سوره حمد و "و اذا جاء نصرالله" خواند و در رکعت دوم، حمد و "قل هو الله" خواند. سپس رکعت سوم را خواند و تشهد و سلام گفت. بعد از آن‌كه مغرب را به جاى آورد، تعقیب خواند، دو سجده شکر به جاى آورد و از مسجد بیرون آمد. زمانی که به کنار درخت سدر رسید، مردم دیدند که آن درخت میوه داد و از این جریان شگفت‌زده شدند. از میوه آن درخت خوردند و دیدند میوه‌اش هسته ندارد. آن‌گاه امام ـ علیه السلام ـ را تودیع نمودند.

وقوع زلزله با دعاى امام (ع):

قطب رواندى نقل کرده: معصتم ـ خلیفه عباسی ـ، امام جواد ـ علیه السلام ـ را به بغداد دعوت کرد و دنبال بهانه‌اى بود که آن حضرت را مورد شکنجه و آزار قرار دهد. روزى برخى از وزرا را خواست و گفت استشهادى تهیه کنید که محمدِ تقى ـ علیه السلام ـ قصد خروج و قیام دارد و جمعى شهادت دهند و امضاء کنند ـ حتی اگر به دروغ هم باشد(!) ـ. پرونده‌سازى شروع و استشهاد تنظیم شد. وقتى به اصطلاحِ قضایى، پرونده تکمیل و کیفر‌خواست صادر شد، قرار گذاشتند که امام (ع) را احضار کرده و به او بگویند شما قصد شورش دارى! همچنین قرار بر این شد كه اگر امام (ع) انکار کرد، شاهدان دروغین بیایند و شهادت دهند.

مراحل طى شد و پرونده‌اى ساختند که جمعى از مدینه و حجاز نوشته‌اند که محمدِ تقى ابن الرضا ـ علیهماالسلام ـ قصد خروج دارد و براى این کار، سلاح و پول فراوانى تهیه کرده و تعداى از درباریان هم از ماجرا اطلاع دارند.

معصتم آن حضرت (ع) را خواست و گفت: «یا ابن الرضا! مگر تو قصد خروج و قیام دارى؟»

امام (ع) فرمود: «به خدا قسم این فکر هرگز در خاطرم خطور نکرده؛ زیرا علم ما نشان مى‌دهد که چنین زمانى نخواهد آمد و من هم چنین فکری نکرده‌ام.» معصتم گفت: «نامه‌ها و استشهادات هست و فلانی و فلانی هم شهادت مى‌دهند» فرمود: «آنها را حاضر کنید». معصتم، پرونده‌سازان را حاضر ساخت و آنان با کمال گستاخى گفتند: آرى؛ نوشته‌اى که خروج مى‌کنى و ما این نامه‌ها را از غلامان و بستگان تو گرفته‌ایم که سندهایی قطعى در پرونده‌اند.

راوى گوید: حضرت جواد ـ علیه السلام ـ در ایوان قصر نشسته بود. یک طرف دیگر آن، شاهدان دروغ‌پرداز و پرونده‌ساز قرار داشتند. در این حال که آنان نسبت دورغ به امام (ع) دادند، حضرت جواد ـ علیه السلام ـ سر به آسمان بلند کرد و دعایى خواند. ناگهان گهواره زمین تکان مى‌خورد و معتصم و وزراى او بر خود لرزیدند و به التماس افتادند. هر یک از آنها كه مى‌خواست فرار کند، تا از جا برمى‌خاستند، به رو مى‌افتادند.

دیگر قدرتِ بلند شدن نداشتند. همه حضار مضطرب شدند و پریشان. معتصم خود در حیرت و اضطراب بود. گفت: «یا ابن رسول الله! من توبه کردم؛ آنها را هم ببخش. این واقعه، یک صحنه‌سازى بیش نبود. دعا کن خداوند این جنبش و زلزله را ساکت و ساکن گرداند. این مردم نابخرد را هم ببخش و از تقصیر آنان بگذر.» حضرت جواد ـ علیه السلام ـ سر به آسمان بلند کرد؛ دعایى خواند؛ عرض کرد: «پروردگارا! تو می‌دانى این طبقه ضالّه، دشمنان تو و دشمنان من هستند؛ از اینها درگذر». پس زلزله فرو نشست.

منبع: حوزه


باشگاه كاربران تبیان ـ ارسالی از: moradyzade

پربازدیدها

پربحث‌ها