زندگی بدون فلش بک
انگار همین دیروز بود؛ طبقه سوم اون خونه قدیمی یه هال كوچیك و دو تا اتاق نقلی....
شبها كه بچهها شامشون رو میخوردن، باهم مسابقه مسواك زدن میدادیم. مسابقهای كه سرعت، برنده رو تعیین نمیكرد؛ هر سهتامون آروم آروم مسواك میزدیم؛ بعد جلوی آیینه روی دیوار میایستادیم و دندونامونو رو هم میذاشتیم و تو آیینه به همدیگه نشونشون میدادیم.
اونوقت هرسهتامون میرفتیم تو نقش داور مسابقه و هر كس 2 امتیاز از 3 رای رو میآورد، برنده بود.
بعد از این مسابقه نوبت كتابخوندن میرسید.
تو اتاق بچهها یه مبل كهنه اما راحت برای خودم گذاشته بودم. روی اون مینشستم و هر كدوم از بچهها میومدن روی یكی از پاهام.
كتاب داستان هم همیشه كنار مبل قدیمی بود.
بچهها عادت كرده بودن(یا بهتره بگم عادتشون داده بودم) تا قصه براشون نخونم نخوابن.
یه ربعی كه از كتابخوندن میگذشت؛ متوجه میشدم پلكهاشون كمكم داره سنگین میشه، اونوقت خودشون میرفتن و تو تختشون دراز میكشیدن.
من هم چند دقیقه دیگه قصهرو میخوندم و وقتی مطمئن میشدم خوابشون سنگین شده، كتاب و بعد هم در اتاقشونو میبستم و میرفتم سراغ بقیه كارهای خونه.
حالا 15 سال از اون روزها میگذره. من یك مادر میانسال شده ام و بچهها دخترهایی كه حالا میبینم جور دیگهای با زندگی آشنا شدن.
دخترا حالا یه جور دیگه زندگی میكنن، یهجور دیگه، نسبت به زندگی دوره دختری خودم.
و من میدونم كه این یه جور دیگه بودن، طبیعیه و عوض شدن نسلها اونم تو این دوره، خیلی چیزا رو عوض میكنه.
محله زندگی و اون خونه هم عوض شده؛ خود ما هم عوض شدیم.
حالا دیگه شبها برای بچههام كتاب نمیخونم؛ شبها حسابی خستهام و گاهی زودتر از همه خوابم میبره.
دخترها شب در اتاقشونو میبندن و لپتاپ هاشون تا نیمه شب روشنه.
حالا كمتر با اونا و حتی همسرم حرف میزنم؛ نمیدونم چرا ولی كمتر حرف میزنیم.
خونواده خوبی هستیم، همدیگهرو دوست داریم، به هم احترام میذاریم، اما خیلی شبها دلم برای اون طبقه سوم، اون اتاق كوچیك، اون مبل قدیمی و اون قصههایی كه خواب رو به چشم بچهها میآورد تنگ میشه.
یاد بچگیهامشون میافتم و زیر لب میگم «كاش میشد برگردیم به اون روزا.»
بخش خانواده ایرانی تبیان
منبع : جام جم
مقالات مرتبط :
فرشته های زندگی ما
تصاویر زیبایی از پشتکار


