كی اولین بار این جمله رو گفت؟
چو فردا شود فکر فردا کنیم

تبسمی کرد و گفت: «عجب ابله مردکی است محمد مظفر! که در چنین نوبهاری خود را و ما را از عیش دور میگرداند!» این بیت از اسکندرنامه برخواند و از بام فرود آمد: همان به که امشب تماشا کنیم / چو فردا شود فکر فردا کنیم
وقتی که تمایلات و هوسهای نفسانی غلبه کند و از عقل سلیم به قضاوت و داوری استمداد نشود آدمی به دنبال لذایذ آنی و فانی میرود و آینده را به کلی فراموش میکند.
برچنین فردی اگر خرده بگیرند و او را به مآلاندیشی و تامین سعادت آیندهاش موعظه کنند شانه را بالا انداخته با خونسردی و بیاعتنایی پاسخ میدهد: «دم غنیمت است، چو فردا شود فکر فردا کنیم»
پیداست که مصراع بالا از داستان دیوان شاعر نامدار ایران حکیم نظامی گنجوی برگزیده شده است؛ ولی چون واقعه تاریخی جالب و آموزندهای آن را به صورت ضربالمثل درآورده است؛ شرح واقعه را با هم میخوانیم.
جمالالدین ابو اسحاق اینجو از امیرزادگان دولت چنگیزی بود که به علت ضعف دولت مغول و امرای چوپانی بر قسمت جنوبی ایران دست یافت و در شهر شیراز به نام شاه ابواسحاق به سلطنت نشست. ابواسحاق پادشاهی خوشخلق و پاکیزهسیرت بوده؛ اما همواره به عیش و عشرت اشتغال داشته، معظمات امور پادشاهی را وقعی نمینهاده است.
حکایت کنند در سال 754 هجری محمد مظفر از یزد لشکر کشید و به قصد ابواسحاق به شیراز آمد. شاه ابواسحاق به عیش و عشرت مشغول بود و هر چه امرا و بزرگان گفتند که: «اینک خصم رسید» تغافل میکرد تا حدی که گفت: «هر کس از این نوع سخن در مجلس من بگوید او را سیاست کنم» به همین جهت هیچکس جرأت نمیکرد خبر دشمن به او دهد تا اینکه مظفر امیر مبارزالدین و سپاهیانش به دروازه شیراز رسیدند. موقعیت باریک و حساسی بود. ناگزیر به شیخ امینالدوله جهرمی ندیم و مقرب شاه ابواسحاق متوسل شدند و او چون خطر را نزدیک دید، از شاه خواست که بر بام قصر رویم؛ زیرا «تماشای بهار و تفرج ازهار در جای بلند و مرتفع بیشتر نشاط انگیزد و انبساط آورد!»
ابواسحاق پادشاهی خوشخلق و پاکیزهسیرت بوده؛ اما همواره به عیش و عشرت اشتغال داشته، معظمات امور پادشاهی را وقعی نمینهاده است
خلاصه با این تدبیر شاه را بر بام کوشک برد. شاه ابواسحاق دید که دریای لشکر در بیرون شهر موج میزند. پرسید که: «این چه آشوب است؟» گفتند: «صدای کوس محمد مظفر است» فرمود که: «این مردک گرانجان ستیزهروی هنوز اینجاست؟!» و یا به روایت دیگر تبسمی کرد و گفت: «عجب ابله مردکی است محمد مظفر! که در چنین نوبهاری خود را و ما را از عیش دور میگرداند!» این بیت از اسکندرنامه برخواند و از بام فرود آمد:
همان به که امشب تماشا کنیم چو فردا شود فکر فردا کنیم
حاصل کلام آنکه محمد مظفر شهر شیراز را بدون زحمت و درگیری فتح کرد و شاه ابواسحاق متواری گردید و سرانجام پس از سه سال دربهدری و سرگردانی به سال 757 هجری در اصفهان دستگیر شد. او را به شیراز بردند و به دستور امیر محمد مظفر یعنی همان ابله مردک به کسان و بستگان امیرحاج ضراب که از سادات و اسخیای شیراز بود و بدون علت و سبب به فرمان شاه ابواسحاق کشته شده بود سپردند که به انتقام خون پدر او را بکشند.
باشگاه كاربران تبیان ـ ارسالی از: hasantaleb


