امید / کرامات رضوی
به حرم میرود. تنهاست. به همسرش میگوید: میخواهم تنهایی به زیارت بروم و زن هیچ اعتراضی نمیكند. دلواپس، اما مجبور میپذیرد. پشت سر مرد آیت الكرسی میخواند و او را راهی میكند: ای خدای بزرگ! یا امام غریب! خودت مواظبش باش.
زن باز دلش آرام نمیگیرد، پسر بزرگش را از خواب بیدار و بدنبال پدر راهی حرم میكند. مرد عصا زنان، پیاده روی طولانی خیابان ضد را میپیماید، از فلكه برق میگذرد و طول خیابان تهران را طی میكند تا به حرم میرسد، هوا سرد است. باد سردی زوزه میكشد. انگار ذرات ریز برف را به صورت او فرو میكند. فقط میتواند سردی و رطوبت برف را حس كند ولی ماههاست كه از دیدن طبیعت و همه زیباییهایش محروم شده است. یك چشمش را در كودكی بر اثر بیماری آبله از دست داده است و آن دیگری، چند ماه قبل به صورت كاملاً اتفاقی كور میشود. آن روز در كارگاه مشغول كار بود كه سوزشی در چشم سالمش حس كرد. بیاختیار چشمش را خاراند. سوزش و درد بیشتر شد. از شدت درد نشست، كارگاه و همه همكاران در برابر نگاهش مغشوش و در هم و گم شدند. دیگر همه چیز را تار میدید تا خودش را به خانه رساند، كور كور شده بود.
حتی نور را هم تشخیص نمیداد. بدبختی سایه بختك وارش را بر زندگی او فرو انداخت و ناامیدی چون خوره به جانش افتاد، تا آن شب كه آن خواب عجیب را دید.
در اتاقش خوابیده بود كه روشنی نوری را پشت پلكهای بستهاش حس كرد. گرمایی تمامی وجودش را پر كرد. چشم گشود و شبح پر نوری را در برابر دیدگانش یافت، دستی از نور بر سرش كشیده شد و چشمانش را نوازش كرد.
چرا ناامیدی؟
صدایی از نور برخاست، صدایی كه او را مخاطب قرار داده بود. چشمانم آقا، چشمانم كور شدهاند، نمیبینند، چه كنم با این مصیبت؟ مگر امیدی هم هست؟
صدا دوباره به گوشش آمد:
ـ به دیدن ما بیا، در امید به رویت باز است.
چه صدایی بود، صدایی روحانی، صدایی ملكوتی، صدایی آبی، آبی آبی.
وارد صحن كه شد. عصایش را تا كرد و در جیب پالتوی سیاهش گذاشت. آرام و با احتیاط تا انتهای صحن پیش رفت، بعد به سمت چپ پیچید و وارد صحن گوهرشاد شد، آنچنان حركاتش را دقیق و قدمهایش را، راه بلدانه بر میداشت كه كسی باور نمیكرد كور باشد. مواظب بود تا به كسی تنه نزند و پای كسی را لگد نكند. وارد كفشداری شد، كفشهایش را به كفشدار سپرد و همراه با جمعیت زائر به درون حرم پا نهاد. با اینكه پاسی از شب گذشته بود، اما حرم هنوز شلوغ بود. هر چقدر به ضریح نزدیكتر میشد، بیشتر در میان موج آدمها گرفتار میآمد. دیگر به اختیار خودش نبود، همراه با سیل جمعیت به این سو و آن سو كشانده میشد. خود را به دست امواج آدمها سپرده بود، گویی همین را میخواست، رهایی را. امواج انسانها او را به ضریح مطهر رساندند. كنار ضریح ایستاد، پنجه در شبكههای ضریح انداخت و چشمان بیسویش را به ضریح مالید. آن قدر گریست و با امام به استغاثه و نیاز گفتگو كرد كه از حال رفت.
* * *
باد گرم، باد گرمی كه آن سوی رملها میوزید به صورتش سیلی میزد. عطش به جانش افتاده بود و بر لبهای خشكیده و دلمه بستهاش نشسته بود. آب طلب كرد، فریاد زد و آب خواست. اما هیچكس صدایش را نشنید، نگاهش را به هر سو چرخاند، جز رمل و بیابان و آفتاب داغ چیزی به نگاهش نیامد، ناامیدانه سر بر زمین كوباند و در حالیكه زیر لب «رضا، رضا» میگفت، پیشانی بر رملها كوبید. ناگهان از گودی اثر برخورد پیشانیاش بر رملها چشمهای هویدا شد و آبی زلال جوشیدن گرفت. خندید، فریاد زد و شادی كنان آب به صورت و لبهایش زد. خنكای رطوبت آب به وجدش آورد. مشتش را پر از آب كرد و به دهان برد، نوشید، عطشش تا حدی فروكش كرد. خواست مشتی دیگر از آب پر كند كه سایهای در آب دید. مردی بلند بالا و سبزپوش، گویی قد كشیده بود تا آسمان و صورتش چه نورانی و متبسم بود گویی آسمانی پر از ستاره به رویش میخندید. مرد نورانی خم شد و از آسمان تا زمین فرود آمد، زیر بازوان او را گرفت و از جا بلند كرد.
ـ برخیز.
برخاست، مرد نورانی به سویی اشاره كرد و گفت:
ـ برو، حالا كه سیراب شدی، برو، همسرت منتظر توست.
خودش را به پاهای مرد انداخت و قدمهایش را بوسید.
ـ گفتید بیا، من هم اجابت كردم آقا.
ـ خوب كردی، خوش آمدی.
ـ شفا میخواهم آقا، من كارگرم، عائله دارم، نیاز اونا به دست پینه بسته منه، اگر نتونم...
ـ تو میتونی.
ـ میتونم؟
ـ بله، ما گفتیم بیا تا شفایت بدهیم، و حالا هم شفایت دادیم.
ـ یعنی چه...؟
ـ برخیز، برخیز و برو، همسر و فرزندانت منتظرند.
نگاهش را گشود، مردانی بالای سرش ایستاده بودند، كسی صورت او را میبوسید و با گریه و التماس از او میخواست بهوش بیاید. او را شناخت، فرزندش بود.
ـ علی تویی؟ اینجا چه میكنی؟
علی با حیرت و ناباوری به پدر خیره شد، نگاه او را روشن دید، فریاد زد و پدر را به آغوش كشید.
ـ تو میبینی! تو میبینی پدر؟
پدر، فرزند را به سینه فشرد و گفت: آری پسرم، میبینم. با نگاهی كه از امام عاریه گرفتهام.
از حرم كه بیرون آمدند، دانههای سپید برف در برابر نور چراغهای روشن خیابان میرقصید و فرود میآمد، مرد با ولع بارش برف را به تماشا نشست از این همه زیبایی طبیعت سیر نمیشد.
منبع: پایگاه آستان قدس رضوی
بخش حریم ضوی