کتابهای محبوب وودی آلن
گفتوگوی لیوگربر با وودی آلن درباره ادبیات
«وودی آلن»، فیلمساز افسانه ای در این گفتوگو کتاب های مورد علاقه خود را که در ارتباط با موضوع «خاطره» هستند، با خوانندگان در میان می گذارد.

وودی آلن (به انگلیسی: Woody Allen) (۱ دسامبر ۱۹۳۵)، کمدین، بازیگر، کارگردان، نویسنده و موسیقیدان آمریکایی است.
از میان پنج کتابی که شما معرفی کرده اید، بیشتر شان برای اولین بار است که خوانندگان ما اسمشان را می شنوند. ولی از بین آنها یک کتاب برای خوانندگان خیلی آشنا ست. وقتی «آنی هال» از آپارتمان «ال وی» بیرون رفت، آنها سر این که صاحب رمان «ناتور دشت» کیست، با هم جر و بحث کردند. اولین بار کی بود که این کتاب را خواندید و برای تان دارای چه معنا و مفهومی بوده است؟
ناتور دشت همیشه برایم دارای معنای خاصی بوده چون من آن را در جوانی خواندم، در هجده، نوزده سالگی. داستان این رمان در واقع تخیلات من در مورد شهر نیویورک را طنین انداز می کرد. من با خواندن این کتاب احساس می کردم که از بقیه کتاب هایی که در آن زمان می خواندم، خلاص شده ام؛ آن کتاب ها طوری بودند که انگار آدم دارد تکلیف شبش را انجام می دهد. برای من خواندن کتاب هایی مثل «میدل مارچ» [نوشته جورج الیوت] و «تربیت احساسات» [نوشته گوستاو فلوبر] حکم کار کردن را دارد، ولی خواندن کتابی مثل «ناتور دشت» لذت خالص است. بار سرگرم کردن خواننده بر دوش نویسنده بود و جی. دی. سالینجر این وظیفه را از همان جمله اول ادا کرده بود. تا قبل از آن که رمان ناتور دشت را بخوانم، مطالعه و کتابخوانی برایم با لذت همراه نبود. خواندن کتاب کاری بود که برای مدرسه انجام می دادی، از سر اجبار بود و مثلا وقتی می خواستی با یک آدم خاص بیرون بروی کتاب می خواندی. کتاب خواندن کاری نبود که برای لذت و سرگرمی انجام بدهم. ولی ناتوردشت فرق می کرد. کتاب بامزه ای بود؛ به زبان مادری و محلی ام بود و فضای آن برایم طنین عاطفی بسیار شدیدی داشت. من هر از گاهی آن را دوباره می خوانم و از خواندن آن حسابی کیف می کنم.
دست کم تا زمانی که شما پرسونای سینمایی آشنای تان را خلق کنید، «هولدن کالفیلد» شمایل اضطراب بشری در آمریکا بود. آیا شما با این شخصیت همذات پنداری می کردید؟
همذات پنداری عمیق، نه.
قهرمان سالینجر از دیدن زشتی های زندگی دیوانه میشود. شما از دیدن چه چیزی دیوانه می شوید؟
گرفتاری انسان ها. این واقعیت که زندگی یک کابوس است که ما در آن به سر می بریم و همه هم مدام دارند برای آن عذر و بهانه می آورند و دنبال راه هایی می گردند تا مثل شیرین کردن یک داروی تلخ، آن را شیرین جلوه بدهند و این واقعیت که زندگی در بهترین حالتش، یک مقوله زیبای وحشتناک است. ولی طرز رفتار آدم ها باعث می شود زندگی به چیز خیلی خیلی بد تر از آنچه هست، تبدیل شود.
تا قبل از آن که رمان ناتور دشت را بخوانم، مطالعه و کتابخوانی برایم با لذت همراه نبود. خواندن کتاب کاری بود که برای مدرسه انجام می دادی، از سر اجبار بود و مثلا وقتی می خواستی با یک آدم خاص بیرون بروی کتاب می خواندی.
آیا هرگز دیدار یا گفتوگویی با سالینجر داشته اید؟
نه، هرگز. من آدمی نیستم که بخواهم دنبال افراد مشهور یا بت واره ها بدوم. اتفاقی آنها را دیدم، دیدم! این که آدم های معروف را ببینم از نظر اجتماعی برایم هیچ اهمیتی ندارد.
«مِز مِزرو» کیست و کتاب خاطرات او به نام Really The Blues 1946 چه معنایی برای شما دارد؟
من در گذر زمان و با دیدن موزیسین های معتبر جاز که «مزرو» و همچنین کسانی را که او در کتابش در مورد شان نوشته، می شناخته اند، فهمیدم که کتاب خاطرات او پر از داستانهای جعلی بوده است. ولی کتاب خاطرات او تأثیر بسیار زیادی روی من داشت چون داشتم یاد می گرفتم که مثل مزرو یک نوازنده کلارینت جاز بشوم و همچنین سبک موسیقی جاز را که او و برنارد وولف در موردش مینوشتند، داشتم یاد می گرفتم. این کتاب که احتمالا بیشتر مطالبش چرت و پرت بوده، برای من جذاب بود چون در آن در مورد خیلی از موزیسین هایی که کار شان را میشناختم و تحسینشان می کردم و همچنین ترانه های افسانهای جاز، نوشته شده بود. بنابراین در سال هایی که شور و شوق نوازندگی جاز در من داشت شکل میگرفت، من از خواندن این کتاب حسابی خوش گذراندم. ولی الان میدانم که این کتاب، کتابِ خیلی خوبی نیست یا حتی کتاب خیلی صادقانه ای نیست.
نویسنده بعدی که شما از او نام برده اید، امروزه دیگر خواننده چندانی ندارد. لطفاً کتاب «دنیای اس. جِی. پرِلمن» (The World of S. J. Perelman) را برایمان معرفی کنید.
بامزه ترین آدم تمام عمرم در هر رسانه ای (کمدی تکنفره، تلویزیون، تئاتر، نویسندگی یا سینما) «اس. جی. پرلمن» است. از اس. جی. پرلمن بامزه تر آدم وجود ندارد. من کار های میانی او را به کار های آخرش ترجیح می دهم. کار های اولیهاش کمی افسار گسیخته بود.

اوضاع طنز در مطبوعات و کتاب چگونه است؟
مسئله این است که طنز دیگر جایگاه چندانی در دنیای چاپ ندارد. می دانید، «نیویورکر» یک زمانی در درجه اول، مجله ادبی بود. اوضاع اقتصادی باعث شده که این مجله در گذر سالیان، دستخوش تغییر شود. موقعی که من جوان تر بودم، در هر شماره نیویورکر یک مطلب طنز از پرلمن بود، شاید داستانی از سالینجر، یکی دو تا شعر و شاید نوشته ای ترومن کاپوتی یا جان آپدایک. نیویورکر یک مجله ادبی بود. ولی حالا یک بخش خیلی کوچک از این مجله به کمدی اختصاص داده می شود، البته به استثنای کاریکاتور های آن. صفحه «فریادها و نجواها»ی این مجله که به زور یک صفحه می شود، به نظر من مسخره است. بهرغم تمام اینها، نیویورکر هنوز هم مجله شماره یک در زمینه انتشار مطالب طنز است، ولی حتی آنها هم صفحات طنز شان را کم کرده اند. خیلی از آن نوشته های طنز آمیزی که در این مجله می بینید فقط یک ایده طنز آمیز است که نویسنده آن را برداشته نوشته و در نیویورکر به چاپ رسانده ولی این نوشته ها در واقع «ادبیات» طنز نیست، آن گونه که نوشته های اس.جی. پرلمن یا رابرت بنچلی یا جیمز تربر یا دوروتی پارکر نبود. البته امروز هم شاید نویسنده طنزنویس به تعداد آن روزگار وجود داشته باشد، ولی آنها جایی برای چاپ نوشتههای شان ندارند.
کتاب دیگری که از آن به عنوان کتاب مورد علاقه تان نام برده اید یک رمان مصور به نام «سنگ نوشته مزار یک برنده کوچک» (Epitaph of a Small Winner) است که آن را «ماشادو دو آسیس» برزیلی در سال 1880 نوشته است. در مورد این کتاب برای مان صحبت کنید و بگویید که چگونه شد که به آن علاقه مند شدید؟
خب، این کتاب یک روز توی صندوق پستی ام بود! یک فرد غریبه در برزیل آن را فرستاد و نوشت: «تو از این خوشت می آید.» چون کتاب نازکی بود، خواندمش. اگر کتاب ضخیمی بود، می انداختمش کنار. وقتی آن را خواندم، زیبایی و سرگرم کنندگی آن شوکه ام کرد. باورم نمی شد که او آنقدر آدم قدیمی ای باشد. او کتابش را طوری نوشته بود که وقتی آن را می خواندی فکر می کردی آن را همین دیروز نوشته است. این کتاب بسیار مدرن و سرگرم کننده است. یک اثر بسیار بسیار اصیل است.
مسئله این است که طنز دیگر جایگاه چندانی در دنیای چاپ ندارد.
و سرانجام، پنجمین کتابی که معرفی کرده اید، بیوگرافی «الیا کازان» نوشته «ریچارد شیکل» است. در مورد این کتاب برای مان صحبت کنید.
این بهترین کتابی است که من در زمینه صنعت نمایش خوانده ام. این کتاب به شیوه درخشانی نوشته شده و درباره یک کارگردان درخشان است که در سال هایی که من داشتم در کار فیلمسازی رشد می کردم، آثارش برایم بسیار با معنا بود. شیکل، کازان را درک می کند؛ او «تنسی ویلیامز» را هم درک می کند؛ مارلون براندو را هم درک میکند؛ او با دانش و بصیرت و سرزندگی عالی تاریخی کتاب هایش را مینویسد. کتاب هایی که در مورد صنعت نمایش نوشته میشوند معمولا ارزش خواندن ندارند و آثاری احمقانه و کم عمق اند ولی این کتاب یک اثر عالی است.
فرآوری: رویا فهیم
بخش کتاب و کتابخوانی تبیان
منابع: تهران امروز به نقل از دیلی بیست، ویکیپدیا


