موشی و جادوگر با هم همسایه بودند. آن ها هر روز به دیدن هم می رفتند و ساعت ها با هم حرف می زدند. چند روز بود که جادوگر مریض شده بود. موشی تصمیم گرفت به دیدن جادوگر برود و حالش را بپرسد.

یکشنبه ۹ مرداد ۱۳۹۰ - ۰۰:۰۰
جادوی پاکیزگی
جادوی پاکیزگی موشی و جادوگر با هم همسایه بودند. آن ها هر روز به دیدن هم می رفتند و ساعت ها با هم حرف می زدند. چند روز بود که جادوگر مریض شده بود. موشی تصمیم گرفت به دیدن جادوگر برود و حالش را بپرسد. وقتی موشی به خانه ی جادوگر رسید از دیدن او خیلی تعجب کرد. جادوگر چرک و کثیف شده بود ! موهایش ژولی پولی و به هم ریخته بود. زیر ناخن هایش هم سیاه بود. موشی با تعجب پرسید: وای! چی شده؟ تو چرا این طوری شدی؟ جادوگر گفت:جادوی پاکیزگی را فراموش کردم . تمام کتاب جادو را هم گشتم. اما جادوی پاکیزگی را پیدا نکردم. برای همین هم مریض شده ام و خوب نمی شوم. موشی کمی فکر کرد و گفت: جادوی پاکیزگی؟! آه! فهمیدم! من جادوی پاکیزگی را می دانم . جادوگر با خوشحالی گفت: بگو! بگو! تا جادو کنم و تمیز و پاکیزه بشوم. آن وقت حالم هم خوب می شود. موشی گفت: صبر کن تا برگردم. موشی با عجله به خانه اش رفت. یک ناخن گیر، یک شانه و یک صابون برداشت و به خانه ی جادوگر برگشت . ناخن های بلند جادوگر را با ناخن گیر کوتاه کرد. صابون و شانه را به او داد و گفت: حالا به حمام برو و با آب و صابون سر و تنت را تمیز بشوی. این همان جادوی پاکیزگی است! جادوگر به حمام رفت. سر و تنش را با آب و صابون شست. موهایش را شانه کرد و پیش موشی برگشت. او خیلی تمیز و خوش بو شده بود . موشی گفت: وای! چه قدر تمیز شدی! جادوگر گفت: حالم هم خوب شد و دیگر مریض نیستم! جادوگر کتاب جادو را برداشت و در گوشه ای از آن نوشت: جادوی سلامتی، پاکیزگی است و جادوی پاکیزگی، آب و صابون و حمام! بخش کودک و نوجوان تبیان منبع:دوست خردسالان مطالب مرتبط: خرگوش بهونه گیر ببر خوشحال جوجه های نرگس جیکو و قارقاری قصه ی موش كوچولو و مادرش آرزوی صورتی قورباغه ای به نام سبزک

برچسب‌ها

پربازدیدها

پربحث‌ها