زدواج، «وظيفه» هايي رو دنبال خودش مي آره و بايد به «تعهد»ي که سپردين، وفادار باشين... تعهدايي که با «جلسه هاي معنوي شبانه» دوستان، سازگار نيست.

دوشنبه ۳۰ خرداد ۱۳۹۰ - ۰۰:۰۰
حکايت شب دامادي و  درس اخلاق استاد
  حکايت شب دامادي و  درس اخلاق استاد   ازدواج، «وظيفه» هايي رو دنبال خودش مي آره و بايد به «تعهد»ي که سپردين، وفادار باشين... تعهدايي که با «جلسه هاي معنوي شبانه» دوستان، سازگار نيست.   قرار بود همه با کارت دعوت بيايند و اقوام عروس و داماد، دو سوي درِ ورودي ايستادند تا آداب «ميزباني» را به جا آورند. صداي گفتگوي مهمانان و به هم خوردن کاردها و چنگال ها، همه جا شنيده مي شد. کساني که پذيرايي مي کردند، مدام اين سو و آن سو مي رفتند و نمي گذاشتند ظرفي خالي از ميوه و شيريني بماند.   شوخي هاي دوستانه و پيش بيني شام، لبخندهاي صميمانه را روي لب همه نشانده بود!... در يک لحظه، سر همه به سوي در ورودي گرديد و داماد، در لباسي ساده و زيبا، وارد شد. صداي صلوات و کف زدن هاي پي در پي مهمانان، بلند شد و دوستان نزديک داماد، پيش از ديگران، ايستادند. موهاي مرتب، لباس نو و چشمهاي کوچک داماد، زير نگاه تيزبين و مشتاق همه بود. دست داماد، در دست مهمانان مي گشت و آستين کت، مدام، حرکت مي کرد. نگاه همه به داماد بود و نگاه داماد، دنبال مهمان ويژه اش مي گشت ... کسي که سالها آرامش نگاهش، او را آرام کرده بود و نشانش داده بود چگونه به سوي خدا، قدم بردارد و مراقب باشد مسيرش را گم نکند... کسي که گرمي محبتهاي معنوي پدر را برايش زنده نگه داشته بود؛ جعفر آقا مجتهدي!     شانه هاي داماد، خم شدند تا دست استاد را ببوسند؛ اما دستهاي استاد، روي شانه هايش نشستند و نگذاشتند. استاد، داماد را در آغوش گرفت و زمزمه کرد: - از امروز، مسير زندگي شما عوض مي شه آقاجان!... ازدواج، «وظيفه» هايي رو دنبال خودش مي آره و بايد به «تعهد»ي که سپردين، وفادار باشين... تعهدايي که با «جلسه هاي معنوي شبانه» دوستان، سازگار نيست.   داماد، نگران از کلام استاد، نگاهي به چشمهاي نافِذ و مهربان استاد کرد و گفت: - يعني ديگه نبايد به جلسه ها بيام؟!... دوستان زيادي رو مي شناسم که متأهلّن، اما سالهاست که به جلسه مي آن. - حساب شما با دوستان ديگه فرق مي کنه... اونا، چندين ساله که ازدواج کرده ان و «فرزندان بزرگ» دارن؛ که مي تونن در نبودن شون، جاي خالي شون رو براي خانواده پر کنن... اما شما در اول راهي.   جلسه هاي ما، چندين ساعت طول مي کشن و وقتي برسين خونه، کسالت و خواب آلودگي نمي ذارن با طراوت وارد خونه بشين و به مرور، ديدن کِسِلي شما، براي همسرتون زجرآور مي شه و فکر مي کنه به ايشون بي ميل شدين ... پيشنهاد مي کنم توي جلسه هاي «روزانه» دوستان که براي توسُّل به اهل بيت برگزار مي شن، شرکت کنين. - پس وظيفه و رشد معنوي من چي مي شه؟ - گرفتگي روحي اي که نبودن شما در شريک زندگي تون ايجاد مي کنه، صفاي روحي و روحانيت رو از شما دور مي کنه... اما اگر همين وقت بيرون رو براي طراوت دادن به خانواده بذارين و سعي کنين همسرتون هم «شريک حال معنوي» شما بشه، طبيعيه که محبت، محبت مي آره و بعد مي بينين که همون احوال روحاني اي که بيرون دنبالش مي گشتين، توي خونه و کنار همسرتون پيدا مي شن... و مطمئنم خواهيد ديد که هيچ خلوتي بهتر از خونه خودتون نمي شه. *** راه: - ببين مي دونم که بلند خوندي تا مچ من رو بگيري؛ اما اشتباه مي کني... - مُچ تو رو بگيرم؟! - آره ديگه؛ اما بدون که اگه من، دائم به اين محفل و اون محفل مي رم، به تشويق خود همسرمه . - اولا! که منظوري نداشتم... ثانيا!، چون خودت گفتي، مي گم: خب شايد اون بنده خدا، اشتياق تو رو مي بينه و چون دوستت داره، حرفي نمي زنه. - ... شايد هم حريفت نمي شه! - نه بابا!... نَقل اين حرفا نيست. خودش صبحاي مُحَرَّم بلند مي شه و... - حساب مُحَرَّم از همه مُناسِبتاي سال، جداست. - تازه؛ خودش جلسه هاي مذهبي محلي رو مي ره... - آره، اما وقتي که تو، خونه نيستي، درسته؟ - خب آره... اما ببين، اگه اين جلسه رفتنا رو ترک کنم، روحم تيره مي شه... - کي گفته «تَرک» کني؟!... من فقط مي گم جوري برو که «عادت نکني»... که اگر عادت کني، روحانيَّت محفل رو درک نمي کني... بعد هم مي گم مي توني به جاي تراکم جلسه، يه کم بيشتر براي دلخوشي و تفريح خونواده وقت بذاري؛ همين! - بايد فکر کنم... اينجوري خيلي سخته! منبع : شيعه آنلاين تهيه و تنظيم : گروه حوزه علميه تبيان

پربازدیدها

پربحث‌ها