آیت الله مرعشی نجفی با حالتی شگفت زده فرمودند:می دانید چه شده است؟دیشب ائمه به من فرمودند:که ما مقام سیادت (منا اهل البیت) را به آقای مجتهدی داده ایم.

یکشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۰ - ۰۰:۰۰
شیخ جعفر مجتهدی؛ منّا اهل البیت(ع)!
شيخ جعفر مجتهدي؛ منّا اهل البيت روزي آيت‏الله مرعشي نجفي با حالتي شگفت‏زده به من گفتند ديشب ائمه(ع) به من فرمودند مقام سيادت(منّا اهل البيت) را به آقاي مجتهدي داده‏ايم. اعطاي مقام سيادت به شيخ آقاي حاج فتحعلي از قول حاج ميرزا تقي زرگري تعريف کردند: يک روز که در منزل نشسته بودم زنگ خانه به صدا درآمد. وقتي درب را باز کردم، ديدم حضرت آيت الله مرعشي نجفي مي باشند،ايشان با حالتي شگفت زده فرمودند:مي دانيد چه شده است؟ديشب ائمه اطهار (عليهم السلام) به من فرمودند:که ما مقام سيادت (منا اهل البيت) را به آقاي مجتهدي داده ايم.آقاي زرگري مي فرمودند بعد از شنيدن اين مطلب نزد آقاي مجتهدي رفته و مطلبي را که آيت الله مرعشي گفته بودند، برايشان بازگو نمودم، آقا در حالي که تبسمي بر لب داشتند، فرمودند:مدتهاست که اين مقام را به ما مرحمت کرده اند. تو فقير خود ما هستي آقاي حاج فتحعلي مي گفتند: هنگامي که آقاي مجتهدي به منزل ما در قزوين تشريف آورده بودند من از امراض و کسالتهايي که به ايشان عارض شده بود بسيار رنج مي بردم، يک روز در اين فکر فرو رفتم که اين مرد، با اين همه وقار و سکينه، نه عيالي دارند که از ايشان پرستاري کند! نه فرزندي! نه خانه اي! و اينطور خانه بدوش! از اين شهر به آن شهر! آيا عاقبت ايشان به کجا مي انجامد؟! و سخت در اين افکار غوطه ور بودم.روز بعد آقاي مجتهدي مرا صدا زده و فرمودند: آقا جان، ديروز با خود فکر مي کردم و به حضرت مولا عرض کردم: اين پير مرد با اين وقار و سکينه و طمأنينه، خانه بدوش و مريض، بي کس و تنها، نه عيالي نه فرزندي، آيا عاقبت او به کجا مي کشد؟يکمرتبه حضرت مولا به من فرمودند:شيخ جعفر؛ الحمدالله تو فقير خودمان هستي، ما خودمان تو را کفايت مي کنيم.آقاي حاج فتحعلي مي گفتند: آقاي مجتهدي عين عبارتهايي که روز قبل به حضرت مولا عرض کرده بودم بيان کردند!!اينجا بود که متوجه شدم آقاي مجتهدي امروز، اينگونه در قالب ادب، جواب افکار ديروز مرا مي دهند، همچنين آقاي حاج فتحعلي مي گفتند: در دوران عمرم در بين بزرگان و عرفا غريب تر از آقاي مجتهدي نديدم و واقعاً ايشان غريب ترين افراد بودند. دوست خوب از کيميا بالاتر است جناب آقاي بيگدلي نقل کردند: در يکي از روزهاي فصل بهار که خدمت آقاي مجتهدي بودم آقا بعد از صرف صبحانه فرمودند: قبل از انقلاب که گنبد حضرت رضا (عليه السلام) يک پوسته طلا بيشتر نبود مي خواستم اين پوسته طلا را پايين آورم و به جاي آن گنبد را با خشتهاي طلا بازسازي کنم، آقا بيگدلي گفتند که پيش خود فکر کردم، ديدم اصلاً پول اين طلا را نمي شود حساب کرد!به آقا عرض کردم: آقا جان مي خواستيد به خرج آستانه مقدس حضرت رضا عليه السلام اين کار را انجام دهيد؟فرمودند: خير آقا جان.گفتم پس به خرج چه کسي؟فرمودند: به حساب خودم، آنگاه فرمودند: اين پنج مورد را يادداشت کنيد و آنها را نام بردند، سپس فرمودند: هرگاه آنها را باهم مخلوط کرده و به مس بزنيد طلاي بيست و چهار عيار بدست مي آيد که کيفيت آن از طلاي خود معدن هم بالاتر است.در اين هنگام متوجه شدم که آقا مي خواهند مرا پس از دوازده سال که در محضرشان بوده ام، امتحان کنند. به ايشان عرض کردم آقا جان جمال شما را عشق است که از کيميا هم براي ما بالاتر است، من يک کسب جزئي دارم و همين قدر که اموراتم بگذرد مرا کفايت مي کند و احتياجي به کيميا ندارم و از شما سپاسگزارم.ايشان آن روز ساکت شدند اما مدتي بعد به من فرمودند:وقتي حضرت رضا (عليه السلام) رفيقي را براي انسان بفرستند از کيميا هم بالاتر است. به مقصد مي رسانيم تا به مقصد برسيم آقاي حاج فتحعلي حکايت کردند:روزي با آقاي مجتهدي از کرج راهي تهران بوديم، در بين راه به سربازي برخورد کرديم. آقا فرمودند: او را سوار کنيد. به امر ايشان او را سوار کرده تا اينکه به ميدان آزادي در تهران رسيديم. ما قصد داشتيم به خيابان ستارخان برويم و آن سرباز مي خواست به پادگاه بي سيم عباس آباد برود و اين دو مقصد حدود دو ساعت با هم اختلاف دارد لذا ابتداي خيابان آزادي توقف کردم تا او پياده شود، در اين هنگام آقا فرمودند:آقا جان او را به مقصد برسانيم.به ايشان عرض کردم: مسير ما با او فرق دارد و اگر بخواهيم او را به مقصد برسانيم حدود دو ساعت طول مي کشد.يشان فرمودند: اشکالي ندارد آقا جان ما اين سرباز را به مقصد مي رسانيم تا حضرت مولا عليه السلام انشاء الله ما را به مقصد برسانند و سرانجام به دستور آقا آن سرباز را به مقصد رسانديم. کسي بيش از تقدير خود سهمي ندارد استاد مجاهدي نقل کردند: در نزديکي منزل آقاي مجتهدي در کوچه حرم نما پيرمردي معروف به حاج محمد آشپز، که آشپز سابق توليت و مردي بسيار با تقوي و خداترس بود، زندگي مي کرد، روزي دختر بچه اش را که حدود پنج سال داشت نزد آقا آورد و گفت:  دو روز است دخترم فلج شده و نمي تواد روي پاهايش بايستد، اگر عنايتي کنيد در حق من لطف کرده ايد، آنگاه دختر خود را حدود يک متري آقا روي زمين خوابانيد.همه منتظر بوديم که آقا حرفي بزنند. ايشان با انگشت سبابه زانوي بچه را هدف قرار داده و با چشمانشان بطور عجيبي به آن نقطه خيره شده بودند، به طوري که به وضوح حس مي شد يک تبادلاتي در بين است و ايشان با نگاهشان کارهايي انجام مي دهند، ولي ظاهراً چيزي فهميده نمي شد.حدود يک ربع ساعت به همين شکل گذشت، سپس به حاج محمد فرمودند: اگر تا يک هفته ديگر روزي ده دقيقه اين دختر را اينجا بياوري انشاءالله خوب مي شود.در همان جلسه اول دختر بچه روي پاهايش ايستاد اما درست قادر به حرکت نبود، بعد از آن چند جلسه ديگر، دخترش را آورد اما تا آخر ادامه نداد.آقاي مجتهدي فرمودند: وقتي چيزي براي انسان مقدر مي شود هيچ چيز نمي تواند جلو تقدير الهي را بگيرد، ايشان در اين مسأله بيش از اين سهمي نداشت و الا موفق مي شد تا آخر کار به اينجا بياد و دخترش کاملاً خوب شود. چشم پوشي از گناه و عنايت به جناب مجتهدي آقايان چايچي و بيگدلي نقل کردند: آقاي مجتهدي فرمودند: در ايام نوجواني که به مدرسه مي رفتم در بين راه به فقرا کمک مي کردم. يک روز که از مدرسه بر مي گشتم در بين راه پيرزني را ديدم که مقداري اسباب و اثاثيه در دست دارد او از من خواهش کرد که کمکش کنم و اثاثيه را به من داده و از جلو حرکت کرد تا به منزلي رسيديم، سپس درب را باز کرده و وارد خانه شد. من نيز همراه او داخل شدم، که ناگهان درب بسته شد و با چند دختر جوان روبرو شدم، آنها گفتند: شما به يوسف تبريز مشهور هستيد و ما از شما خواسته هايي داريم که اگر انجام ندهيد کوس رسوايي شما را خواهيم زد.ايشان مي فرمودند:يک لحظه تأمل کرده و نگاهي به اطراف انداختم، ناگهان چشمم به پله هايي افتاد که به بام منتهي مي شد، بلافاصله با سرعت به طرف پله دويده و به پشت بام رفتم، آنها هم به دنبال من به پشت بام آمدند.با اينکه ساختمان سه طبقه عظيمي بود و ديوارهاي بلندي داشت، با گفتن يک يا علي، بي درنگ از پشت بام خود را به داخل باغي که جنب خانه قرار داشت پرتاب کردم. همينکه در حال سقوط بودم دو دست زير کف پاهايم قرار گرفت و مرا به آرامي پايين آورد. ارتباط مستقيم با حضرات ائمه عليهم السلام آقاي ثقفي مداح اهل بيت (عليهم السلام) نقل کردند: زماني در ايام ماه صفر به اتفاق هيأت از قزوين به مشهد مقدس مشرف شده بودم، هنگامي که با هيأت جهت عزاداري به حرم مطهر حضرت رضا (عليه السلام) مشرف شديم به حضرت رضا(عليه السلام) عرض کردم آقاجان مدت يک سال است که آقاي مجتهدي را نديده ام، اگر آقاي مجتهدي خادم و غلام حقيقي شما هستند امروز که ما به منزل ايشان مي رويم در منزل باشند و ما را بپذيرند، در ضمن دوستي داشتم که آقا را نديده بود، او مي گفت: شنيده ام آقاي مجتهدي خيلي ادعا دارند، به او گفتم: ايشان اصلاً ادعايي ندارند و مخالف با اين حرفها هستند. دوستم گفت: اگر اين شخص واقعاً راست مي گويد به منزلش که مي رويم ما را بپذيرد و يک عبا با سي و پنج هزار تومان پول به من بدهد.به هر ترتيب شروع به مداحي و مرثيه خواني نمودم و بعد از اتمام توسل به عزاداري هنگامي که افراد مهياي صرف ناهار که چلوکباب بود مي شدند من و دوستم بدون اينکه غذا ميل کنيم به سوي منزل آقاي مجتهدي براه افتاديم.هنگامي که به منزل ايشان رسيديم درب را زديم، شخص ايشان در را باز نموده و استقبال گرمي از ما نمودند، وقتي که وارد منزل شديم و نشستيم در همان ابتدا ايشان فرمودند: آقاجان ما يک غلام کوچک حضرت رضا (عليه السلام) بيشتر نيستيم. سپس به شخصي که در آنجا بود فرمودند عباي مرا با سي و پنج هزار تومان پول به اين آقا بدهيد وبه دوستم اشاره نمودند.آنگاه به من فرمودند: آقاي ثقفي ما از آن اشعاري که شما در حرم خوانديد سهم داريم و اشاره به اشعاري که خوانده بودم نمودند. من هم شروع به توسل نموده و اشعاري که در حرم خوانده بودم را مجدداً خواندم، بعد از اينکه توسل تمام شد، آقا يک ظرف آش به عنوان غذا آوردند. من به دوستم گفتم اين غذا را بخور که متبرک است. در همين بين ايشان يکمرتبه برخاسته و به اتاق مقابل که به قسمتهاي ديگر راهي نداشت رفتند و بعد از چند لحظه در حالي که دو بشقاب چلوکباب در دست داشتند از اتاق بيرون آمده و فرمودند:ما از اشعاري که شما در حرم خوانده بوديد سهم داشتيم، شما هم از آن چلوکبابي که در هيأت دادند سهم داريد. عباس جان آب بياور حجت الإسلام اعتماديان نقل کردند: زماني آقاي مجتهدي در منزل يکي از رفقا براي ناهار دعوت شده بودند، هنگامي که ايشان تشريف مي آورند و صاحب خانه سفره غذا را پهن مي کند متوجه مي شود که آب در سفره نمي باشد، در اين موقع صاحب خانه به شخصي که عباس نام داشت مي گويد: عباس جان آب بياور. به محض اينکه اين جمله را مي گويد، يکمرتبه آقاي مجتهدي مي فرمايند: چه گفتيد؟! عباس جان آب بياور، و چند مرتبه اين جمله را تکرار کرده و به شدت منقلب مي شوند و منتقل به روز عاشورا و آب آوردن حضرت ابوالفضل العباس (عليه السلام) مي شوند و مجلس اطعام يکپارچه به عزا و گريه مبدل مي شود و حاضرين تا مدتي به ياد سقاي دشت کربلا مي گريند. جواب سلام خادم حرم امام رضا عليه السلام آقاي حميد حسني طباطبايي تعريف مي کردند: در سفري که حدود 35 سال پيش به مشهد داشتم، شنيدم که حضرت آقاي مجتهدي بعد از ظهرها به هنگام غروب ساعتي را در يکي از بقعه هاي باغ رضوان به سر مي برند و من براي ديدن ايشان به آنجا رفتم. مقبره، خيلي شلوغ بود و افراد زيادي در خدمت آقاي مجتهدي بودند. متوجه شدم که ايشان چشم خود را از در بقعه بر نمي دارند، انگار منتظر آمدن کسي هستند! چند دقيقه اي گذشت و يکي از خادمان علي بن موسي الرضا (عليه السلام) درحالي که شال سبزي به کمر بسته بود و گلابداني در دست داشت، وارد بقعه شد. آقاي مجتهدي از جاي برخاستند و با احترام او را در کنار خود نشاندند و بيش از اندازه او را مورد عنايت قرار دادند.وقتي که او رفت، به من فرمودند: سيد بزرگواري است و امام رضا (عليه السلام) به او لطف خاصي دارند و بعد قسم ياد کردند و فرمودند: هر موقع که ايشان به حرم رضوي مشرف مي شود و به محضر امام سلام مي کند، جواب سلام او را مي دهند و من اين را به گوش خود شنيده ام و حکايت نقل گفته ديگران نيست!ولي آقاي مجتهدي نفرمودند که آن سيد خادم، خودش هم جواب سلام امام را مي شنود يا نه. چنين زني در عالم پيدا نمي شود جناب اقاي حاج رضا وقاري از متوسلين به ساحت مقدس اهل بيت(ع) و از شيفتگان بي قرار حضرت زهرا(س) نقل کردند:در ايامي که شبهاي چهار شنبه هر هفته از قزوين به مسجد مقدس جمکران در قم مشرف مي شدم .پس از زيارت حضرت معصومه(ع)به ديدن اقاي مجتهدي که در آن موقع در قم به سر مي بردند مي رفتم .يک شب چهار شنبه اي که به مسجد مقدس جمکران رفته بودم بعد از توسل و خواندن نماز امام زمان (ع)در سجده به حضرت عرض کردم من يک همسري مي خواهم که کنيز حضرت زهرا(ع)باشد و بدين منظور در سجده صد مرتبه حضرت را به مادرشان حضرت فاطمه (ع)قسم دادم.بعد از اتمام توسل که به قم برگشتم به ديدن اقاي مجتهدي رفتم .هنگامي که خدمت ايشان رسيدم همين که چشم ايشان به من افتاد شروع به گريه نموده و فرمودند :اقا رضا جان..حضرت مي فرمايند چرا اينقدر ما را به مادرمان حضرت زهرا(ع)قسم مدهيد حضرت مي فرمايند : چنين زني که شما مي خواهيد در عالم پيدا نمي شود و خلق نشده است ..واين چنين ان شب جواب مرا از طرف حضرت عنايت فرمودند. خدا غيور است جناب آقاي حاج علي حاج فتحعلي تعريف مي کردند: روزي به آقاي مجتهدي گفتم که: گاهي که در حين مسافرت سوار ماشين هستيم راننده موسيقي پخش مي کند و بسيار مشکل است که در بيابان با هواي سرد و وسائل همراه از ماشين پياده شويم وظيفه چيست؟ آقا فرمودند: بله آقا جان، حتما پياده شويد، خدا غيور است. بعد از ين واقعه يک مرتبه در فصل زمستان که سوار اتوبوس بودم راننده موسيقي پخش کرد وقتي از اين کار ممانعت کردم گفت: اگر نمي خواهيد پياده شويد بنده هم در وسط بيابان پياده شدم و مدتي ايستادم ولي خبري از ماشين نشد ناگهان به ياد کلام آقاي مجتهدي افتادم که فرمودند: خدا غيور است. در اين هنگام گفتم: خدا غيور است چند دقيقه بعد از گفتن اين جمله يک دستگاه ماشين بسيار نو و تميزي مقابلم ايستادو مرا به مقصد رسانيد. نغمه بلبل ها جناب آقاي سيد محمد احمد زاده نقل مي کردند: يک روز که در باغ آقاي عليزاده در مشهد خدمت آقاي مجتهدي بودم و با هم صحبت مي کرديم ناگهان آقا شروع به خواندن کردند، وقتي که آقا شروع به خواندن نمودند صداي چهچه هاي بلبل هايي بلند شد هر چه به اطراف نگاه کردم آنها را نمي ديدم. يه ايشان عرض کردم آقا جان اين بلبل ها کجا هستند که من آنها را نمي بينم؟ ايشان لبخندي زده و سکوت کردند. مدتي گذشت و از آنجا به باغي در چند فرسخي حيکم آباد رفتيم، ديدم همان برنامه اي که در باغ آقاي عليزاده اتفاق افتاده بود تکرار شد. ايشان مجدداً شروع به خواندن کردند صداي چهچه هاي همان بلبل ها به گوش مي رسيد. برنامه عجيبي بود و هر چه به آقا اصرار کردم اين بلبل ها از کجا آمده اند و کجا هستند که من آنها را نمي بينم، جوابي نفرمودند. تهيه و تنظيم: گروه حوزه علميه تبيان

پربازدیدها

پربحث‌ها