ایشان با اشاره به رواج مدعیان اخلاق وعرفان افزودند: اینها که مدعی عرفان هستند، حداکثر آنکه عابدند. عارف کجا بود؟! عارف یعنی کسی که بر نفس خود مسلط شده باشد. پدرم اتاقی در بالا خانه داشت که همیشه در آنجا بودو تنها می خوابید.

چهارشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸۹ - ۰۰:۰۰
خودمانی با یک عارف
خودماني با يک عارف دکتر محسن اسماعيلي ميگويد چند شب پيش که در حرم حضرت معصومه (س) به زيارت تربتش رفتم، باز هم تني چند از مريدان هميشگي اش را ديدم که عاشقانه با او نجوا مي کردند و البته حق داشتند که از ناشناخته ماندن وي گلايه مند باشند. لابد اوضاع اين روزها در ناگفته ماندن ِ ناگفته ها بي تاثير نبوده است، و شايد اين نوشته نَمي باشد از يَمي! ديدار اول نخستين بار در سال1363 بود که ايشان را ديدم. به اقتضاي ايام جواني هرجا که سراغي از عا لمي رباني مي يافتم، براي رسيدن به وي تامل نمي کردم. نام ايشان را که شنيدم، البته جاذبه ديگري هم براي من داشت؛ چرا که در باره پدر بزرگوارشان، مرحوم‌ آية‌ الله العظمي‌ آقا‌ سيّد جمال‌ الدّين‌ گلپايگاني‌ رضوانُ الله‌ عليه‌، داستان هاي شگفتي خوانده و شيفته کمال او شده بودم. 23 بهمن سال1361، هنگامي که بعد از يک مرخصي کوتاه ، دوباره عازم جبهه هاي غرب کشور بودم، برف سنگين موجب توقف در همدان شد. مثل هميشه سري به کتاب فروشي ها زدم و از جمله جلد اولِ کتاب «معاد شناسي»، نوشته علامه سيد محمد حسين حسيني طهراني (ره) را خريدم. درآن کتاب خواندم که « ايشان(آقا سيد جمال گلپايگاني )‌ از علماء و مراجع‌ تقليد عاليقدر نجف‌ أشرف‌ بودند و از شاگردان‌ برجستۀ مرحوم‌ آية‌ الله‌ نائيني‌، و در علميّت‌ و عمليّت‌ زبانزد خاصّ بود. و از جهت‌ عظمت‌ قدر و کرامت‌ مقام‌ و نفس‌ پاک‌، مورد تصديق‌ و براي‌ احدي‌ جاي‌ ترديد نبود. در مراقبت‌ نفَسِ‌ و اجتناب‌ از هواهاي‌ نفسانيّه‌ مقام‌ اوّل‌ را حائز بود. از صداي‌ مناجات‌ و گريۀ ايشان‌ همسايگان‌ حکاياتي‌ دارند. دائماً صحيفۀ مبارکۀ سجّاديّه‌ در مقابل‌ ايشان‌ در اطاق‌ خلوت‌ بود، و همين که‌ از مطالعه‌ فارغ‌ مي‌شد بخواندن‌ آن‌ مشغول‌ مي‌گشت‌. آهش‌ سوزان‌، و اشکش‌ روان‌، و سخنش‌ مؤثّر، و دلي‌ سوخته‌ داشت‌... در زمان‌ جواني‌ در اصفهان‌ تحصيل‌ مي‌نموده‌ و با مرحوم‌ آية‌ الله‌ آقاي‌ حاج‌ آقا حسين‌ بروجردي‌ هم‌ درس‌ و هم‌ مباحثه‌ بوده‌ است‌، و آية‌ الله‌ بروجردي‌ چه‌ در اوقاتي که‌ در بروجرد بودند و چه‌ اوقاتي‌ که‌ در قم‌ بودند، نامه‌هايي‌ به‌ ايشان‌ مي‌نوشتند و دربارۀ بعضي‌ از مسائل‌ غامضه‌ و حوادث‌ واقعه‌ استمداد مي‌نمودند. » در آن کتاب نفيس و خواندني داستان هايي از کرامات و عجايبي از مقامات معنوي «جمال الدين» نقل شده که تنها بايد خواند و بر خود افسوس خورد؛ از جمله مکاشفات او با مردگان دوران جاهليت در وادي السلام و برخوردش با حوريان‌ بهشتي‌! برخي نکات ديگر هم در احوالات آن عارف نامدار آمده بود و بالطبع مرا تشويق مي کرد تا بوي گُل را از گلاب بجويم. ديدار اول بود و ايشان دستورهايي دادند که البته من از انجام آن ناتوان بودم؛ شايد عمداً چنين کرد! در هرحال روزها و سال ها گذشت و ديگر کمتر توفيق ديدار ايشان را پيدا مي کردم. آخرين ديدار آخرين بار توفيقي شد تا همراه با دو تن از دوستان به عيادت وي(آيت الله سيد علي گلپايگاني فرزند سيد جمال الدين گلپايگاني ) مشرف شويم. سال هاي آخر را در نوعي انزوا به سر بردند و در بستر بيماري بودند. اما در بستر بيماري و ضعف هم محفلي پر برکت و سودمند داشتند و همچنان بشّاش و شوخ طبع. پس از خوش و بش گلايه اي نمکين از بي وفايي امثال ما، از يکي از همراهان راجع به کسي از مشاهير سوالاتي کردند و در آخر فرمودند که ايشان را نصيحت کنيد و بگوييد قبل از بعضي حرفهايشان بايد تعقل کنند و بعضي حرفهاي ديگر هم که في نفسه خوب است نزنند! چون بلد نيستند؛ «بله! چيزهايي شنيده اند، ولي خراب مي کنند....». بحث هاي جالبي به همين مناسبت مطرح شد و سپس فرمودند: ما نجف که بوديم دکتر فاطمي (وزير خارجه مصدق) به عراق آمد. خدمت علما و از جمله پدر ما رسيد. دست ايشان را بوسيد و عرض کرد: آقاي دکتر (مصدق) مرا مامور کرده اند که خدمت شما برسم، دست شما را ببوسم و از قول ايشان عرض کنم که فرموده اند من مقلد شما هستم؛ هر امري داشته باشيد اطاعت مي شود. پدر ما فرمودند: من که کاري ندارم از طرف من به ايشان بگوييد اين مسئوليت ها خيلي سخت است. تا شما در اين مقام هستيد، در هر جاي ايران، از شمال تا جنوب و از شرق تا غرب، به هر کسي ظلم شود شما هم در آن ظلم شريک هستيد! خيلي مواظب باشيد. پس از آن مطالب و خاطرات زيادي درباره والد بزرگوارشان نقل کردند. فرمودند سيد علي آقاي قاضي با همه عظمتي که داشت، اگر در مجلسي وارد مي شد که پدر ما حضور داشت و يا اگر در مجلسي بود و پدر ما وارد مي شد، بلند شده جاي خود را به ايشان مي داد و دو زانو و مودب در مقابل وي مي نشست. امام خميني هم فرموده بودند مانند وي در دويست سال گذشته نيامده است. ايشان با اشاره به رواج مدعيان اخلاق وعرفان افزودند: اينها که مدعي عرفان هستند، حداکثر آنکه عابدند. عارف کجا بود؟! عارف يعني کسي که بر نفس خود مسلط شده باشد. پدرم اتاقي در بالا خانه داشت که هميشه در آنجا بودو تنها مي خوابيد. به همين دليل و براي رعايت کامل عدالت هم بود که مقداري پول به مادرم مي داد که تنها مي خوابد؛ همانگونه که مقداري مي داد چون غذا مي پزد يا لباس مي شويد يا ... يک با که من حدود 16 سال داشتم و عروسي همشيره ام بود، به ايشان عرض کردم که تنها نمي توانم بخوابم و قبول کردند که به اتاقشان بروم. دو ساعت مانده به صبح بلند شدند و چنان گريه مي کردند که من بيدار شدم و ديدم که مانند مادري که جوان از دست داده، گريه مي کند و مي گويد: يا ليَتَکَ لَم تَخلُقني، يا لَيتَني کُنتُ حَشيشاً فَاَکَلَتنِي البَهائمُ. اين دو جمله يادم مانده است. پدرم سال هاي سال با سيد احمد کربلايي همراه بود و بالاخره سيد به او فرمود که تو ديگر به من احتياج نداري! ايشان خودشان تعريف کردند که يکبار ديدم که همه عالم هستي دارد از من استضائه مي کند. ناراحت شدم و به سيد احمد کربلايي مراجعه کردم. ايشان گفت ديگر (به جايي رسيده اي که) کاري از دست من بر نمي آيد. به حضرت امير المومنين (ع) مراجعه کن. رفتم و به حضرت متوسل شدم. تا اينکه حضرت به من فرمودند برو و به جدّت موسي بن جعفر عليه السلام متوسل شو! از اين بابت که سيادت من تائيد شد خيلي خوشحال شدم و آمدم کاظمين و سه روز به آن امام متوسل شدم چون مي دانستم اين حالت (استضائه هستي) مربوط به مقام ولايت است و من هم که وليّ نيستم. سه روز صورت به ضريح گذاشتم و مانند گدايان دست دراز کردم؛ به طوري که برخي از عرب ها خيال مي کردند من گدا هستم و بايد کمک کنند. تا اينکه بعد از سه روز توسل متوجه شدم آن حالت از من خارج و به داخل ضريح وارد شد. سجده شکر کردم و برگشتم. استاد افزود: در جنگ جهاني دوم وضع اقتصادي خيلي بد شده بود و پولي هم به دست علما نمي رسيد. راه ارتزاق ما خياطي مادرم بود که پارچه مي گرفت و خيلي زيبا و با سليقه مي دوخت؛ به گونه اي که اعراب ثروتمند و صاحبان قدرت هم مراجعه مي کردند. يکبار که يکي از اشراف و بزرگانِ اعراب سبدي پارچه آورده بود، پسر همسايه ما ديده بود. آمد و دزديد. مادرم گريان و خيلي ناراحت شد. مرحوم پدرم آهسته سري تکان داد و گفت ناراحت نباش! ساعتي بعد آن جوان در حالي که گريه مي کرد و از شدت دل درد به خود مي پيچيد با سبد پارچه و به همراه پدرش آمد و ضمن تحويل آنها گفت سيد! مرا کشتي! از دل درد مُردم و ... بعد از فوت مرحوم آقا سيد ابوالحسن اصفهاني، وجوه علما به منزل ما آمدند و از ايشان تقاضا کردند که مرجعيت را بپذيرد. هر چه اصرار کردند، ايشان بهانه اي آورد و بالاخره نپذيرفت. گفت مرجعيت پول و شهريه مي خواهد، گفتند مي دهيم، او چيز ديگر بهانه آورد و ... وقتي رفتند دو برادر بزرگترم به ايشان اعتراض کردند که مرجعيت به داخل خانه شما آمد و شما آن رابيرون کرديد؟!! فرمودند: ! براي چه قبول کنم؟ سالي به همراه ايشان به ايران آمديم. درکرمانشاه منزل حاج عبدالحسين صاحب مستقر شده بوديم. آن شب تگرگ بسيار شديدي آمد و همه محصولات را از بين برد. ايشان هم مزرعه گندمي در بيستون داشت که بهترين گندم ها را دارد. پسرش آمد و با ناراحتي گفت که بدبخت شديم و همه چيزمان از دست رفت. پدرم لحظه اي تامل (و دعا) کردند. پسر رفت و برگشت و گفت همه مزارع نابود شده ولي هيچ آسيبي به مزرعه ما نرسيده است! در آن وقت ها جاده ها هم خيلي خراب و سخت بود. کسي از مقامات آمد و گفت اعليحضرت سلام رسانده اند و گفته اند شما اجازه بدهيد هواپيماي مخصوص بيايد و شما را به تهران ببرد. پدرم خيلي ساده و آرام فرمودند: لازم نيست و من با همين اُتول مي روم. تهران هم که بوديم ايشان در بيمارستان بازرگانان که تازه تاسيس شده و مجهز بود بستري شدند تا پروستات را عمل کنند. موقع عمل هر چه اصرار به بيهوشي کردند ايشان نپذيرفت. دکترها گفتند زائده شما بزرگ است و احتمال خونريزي دارد و ... اما ايشان درخواست کرد تا وي را بي هوش نکنند و تا آخر عمل هم آرام به سقف نگاه مي کرد و ذکر مي گفت؛ تا خبر دادند که عمل جراحي تمام شد! در همان بيمارستان منشي مخصوص شاه آمد و گفت اعليحضرت شيراز تشريف دارند و فردا مي خواهند به عيادت بيايند. فعلاً اين پاکت را خدمت شما فرستاده اند! پدرم فرمود: من نان خور امام زمان هستم و نيازي ندارم. تا به حال هم گرسنه نمانده ام (که از ديگران بگيرم) . او گفت بگيريد و به بچه ها بدهيد. ايشان فرمود بچه هاي من هم نان خور امام زمان هستند (عج الله تعالي فرجه). گفت پس بگيريد و ميان کارکنان بيمارستان پخش کنيد! فرمودند: آن را هم خود شما بدهيد بهتر است. او عصباني شد و رفت و شاه هم به عيادت نيامد! مجلس شورانگيز و آموزنده اي بود. با اينکه معلوم بود دلتنگ هستند واذيت نمي شوند ، نمي خواستيم دربستر بيماري بيش از اين مزاحم ايشان شويم. اجازه ترخيص خواستيم.به عنوان يادگار، توصيه کردند « بعد از نماز صبح دست راست را بر سينه بگذاريد و هفتاد مرتبه بگوئيد: يا فتاح! اين بسيار موثر است و خيلي از مشکلات شما را حل مي کند.» سپس يکايک ما را از زير قرآن رد کردند و فرمودند شما را در برابر بلاهاي متراکمي که خواهد آمد به قرآن مي سپارم ... سه شنبه 28 دي ماه1389بود که دار فاني راوداع گفت و روز بعد در کنار مرحوم شهيد مفتح (قم؛ حرم اهل بيت) به خاک سپرده شد. تغمده الله برحمته الواسعه. وب سايت دکتر اسماعيلي

پربازدیدها

پربحث‌ها