مى‏گفت: «من طاقت ندارم كه دشمن در خانه باشد و هر كارى خواست انجام دهد. اگر در خاك ما باشد، دين ما را از بين مى‏برد. همان گونه كه امام حسين(ع) و امام خمينى فرموده‏اند: اگر دين داريد، سرور خودتان هستيد. مملكت متعلّق به ...

چهارشنبه ۸ دی ۱۳۸۹ - ۰۰:۰۰
فرمانده شهید علی اسدالله زاده هروی
فرمانده شهید علی اسدالله زاده هروی نام و نام خانوادگى: على اسداللّه‏زاده هروى نام پدر: تقى تاریخ و محلّ تولّد: 14/7/1328 ـ مشهد تاریخ ومحلّ شهادت: 21/10/1359 ـ ارتفاعات اللّه‏اكبر آخرین سمت: فرمانده گردان على اسداللّه زاده هروى ـ فرزند تقى و معصومه ـ در چهاردهم مهرماه سال 1328 در شهرستان مشهد چشم به جهان گشود. در روز جمعه ـ كه مصادف با تولّد حضرت فاطمه(س) بود ـ در بیمارستان امام رضا(ع) متولّد شد. نامش را على گذاشتند. پدر به نقل از مادرش مى‏گوید: «من دوست داشتم رسول بگذارم، ولى پرستارها اسم او را على گذاشتند.» در كودكى چالاك و پر جنب و جوش بود. هفته‏اى دوبار در منزلشان دوره‏ى قرآن بود. آقاى علم‏الهدى آیه‏ها را تفسیر مى‏كرد و او سرپرستى بچّه‏ها را برعهده داشت. همچنین مى‏گوید: «یك روز در مغازه‏ى عطّارى دانه‏ى نخودى را برداشت و در دهانش گذاشت. من او را از این كار منع كردم و گفتم: این‏كار درست نیست و دزدى است؛ چون صاحب مغازه راضى نیست. یك روز به من گفت: در روز عید غدیر بچّه‏ها از مغازه‏ى آجیل فروشى جیب‏هایشان را پر از آجیل كردند و چون مغازه شلوغ بود؛ صاحب مغازه ندید. به من هم گفتند: بیا تو هم از این آجیل‏ها بردار. ولى من نرفتم و گفتم: این كار دزدى است و صاحب مغازه راضى نیست.» دوره‏ى ابتدایى را در مدرسه‏ى حوض امیر و دوره‏ى متوسّطه را در مدرسه‏ى حاج آقا تقى بزرگ در رشته طبیعى ادامه داد ولى دپیلمش را نگرفت. فاطمه اسداللّه زاده ـ خواهر شهید ـ مى‏گوید: «درسش را بسیار خوب مى‏خواند. مى‏گفت: اگر سر كلاس به درس گوش ندهید، مدیون معلّم و كلاس هستید.» اهل ورزش بود. به ورزش باستانى و شنا مى‏پرداخت. در كارهاى خانه به مادرش كمك مى‏كرد. همچنین كمك خرج زندگى بود. او با دوستش مغازه‏اى وقفى اجاره كرده بود و درآمدشان را براى امام حسین (ع) خرج مى‏كردند.شغلش بافندگى بود. چون رژیم پهلوى رژیمى آمریكایى بود، به سربازى نرفت. به افراد زیادى كمك مى‏كرد. تعدادى از كارگرانش را داماد كرده بود. براى مستضعفان پارچه تهیّه مى‏كرد. كتاب‏هاى آیت اللّه دستغیب، شهید مطهّرى دكتر شریعتى و ایدئولوژى اسلام را مطالعه مى‏كرد. همچنین كتاب‏هاى تفسیر امام خمینى و آیت اللّه آشتیانى را مى‏خواند و آن‏ها را در كارتنى در زیرزمین پنهان كرده بود تا دست سازمان امنیّت ـ ساواك ـ نیفتد. در زمان انقلاب در خیابان‏ها شعار مى‏داد و مدّتى در زندان ساواك بود.بر روى دیوارها شعار مى‏نوشت. اوّلین شعارنویس بود. بمب دستى درست كرده بود. در جلسات آیت اللّه خامنه‏اى و شهید هاشمى‏نژاد شركت مى‏كرد. زمانى كه تحت تقیب بود، براى رد گم كنى، ریشش را مى‏تراشید. به تكثیر و پخش اعلامیّه مى‏پرداخت. كاریكاتور شاه درست مى‏كرد و به شهرستان‏ها مى‏فرستاد. او با شعار نویسى به افشاى چهره‏ى ننگین رژیم مى‏پرداخت. در به راه انداختن تظاهرات علیه رژیم نقش مهمّى داشت. فاطمه اسداللّه‏زاده ـ خواهر شهید ـ مى‏گوید: «چون ساواك همه جا را زیر نظر داشت؛ كسانى كه مى‏خواستند مسائل سیاسى را مطرح كنند، دوره‏ى قرآن مى‏گرفتند و در آن جا علاوه بر خواندن قرآن به مسائل سیاسى مى‏پرداختند. در جلسات قرآن حتّى عدّه‏اى از ساواكى‏ها نیز حضور داشتند. آن‏ها ظاهرا با سازمان امنیّت و باطنا طرفدار انقلاب بودند. مى‏گفتند: ما مجبور هستیم كه در سازمان امنیّت باشیم، چون آن‏ها انقلابیّون را بسیار شكنجه مى‏كنند و ما در سازمان كارى مى‏كنیم كه انقلابیّون را شكنجه نكنند و در ضمن خود رژیم نیز از این كار بویى نبرد. و با این كار به انقلاب خدمت مى‏كردند.» خواهر شهید مى‏گوید: «ایشان نوار و نامه‏هاى امام خمینى را مى‏آورد، مطالعه مى‏نمود و بعد آن‏ها را تكثیر مى‏كرد. با شهید باهنر و آیه‏الله خامنه‏اى جلسات مخفیانه‏اى مى‏گذاشتند. در بعضى از مواقع این جلسات در خانه‏ى ما بود. و من چون محرم راز برادرم بودم، مواظب بودم تاكسى از برگزارى جلسه‏ى آن‏ها بویى نبرد و مبادا ساواك متوجّه شود و آن‏ها را دستگیر نماید. قرار بود آن‏ها روزنامه‏ى «آفتاب شرق» را ـ كه به امام خمینى توهین كرده بود ـ آتش بزنند. برادرم به من گفت: اگر تا اذان صبح فردا آمدم كه بدان اتفّاقى نیفتاده است، ولى اگر نیامدم بدان مرا گرفته‏اند. نماز صبح را خواندم. براى یك لحظه روى مُهر خوابم برد. خواب دیدم برادرم و آقاى عدنى ـ پسر دایى‏ام ـ را گرفته‏اند و از آن‏ها انگشت نگارى مى‏گیرند. از خواب بیدار شدم. ساعت 7 صبح از خانه بیرون رفتم كه برادرم را پیدا كنم. من وصیّت نامه هم نوشتم. در راه برادرم را دیدم، گفت: شبى كه روزنامه آفتاب شرق را آتش زدیم، در یكى از خیابان‏ها مأمورین ما را گرفتند. ما طورى صحبت مى‏كردیم و راه مى‏رفتیم كه مثلاً مشروب خورده‏ایم و دزد هستیم. آن‏ها با این فكر آزادمان كردند و دوستانى در سازمان امنیّت داشتیم كه به ما خیلى خدمت كردند.» همچنین مى‏گوید: «برادرم مرا به یك مأموریّت فرستاد و خواست با عدّه‏اى از خانم‏ها در راهپیمایى شركت كنم. در سال 1355، در 17 دى‏ماه ـ كه تولّد فرح، روز آزادى زنان و روز زن بود ـ دخترها و پسرهاى دبیرستانى باید به میدان شهدا مى‏رفتند و این روز را جشن مى‏گرفتند. برادرم به من گفت: چون این مأموریّت خیلى حسّاس و مهم است، وصیّت نامه‏ات را هم بنویس. قرار بود خانم‏ها به فاطمیّه بروند و از آن‏جا با یك راهپیمایى به طرف میدان شهدا حركت كنند. بر روى پرچمى نوشته بودند. ما زنان مسلمان مشهد، خواهان استقلال، آزادى و حكومت اسلامى هستیم. در راه عدّه‏اى از مأمورین با دیدن پرچم و شعار آن به ما حمله كردند و پرچم را پاره نمودند و من با چوب پرچم به مأمورین حمله كردم. بلافاصله چادر رنگى پوشیدم و اعلامیّه‏ها را از خانم طاها گرفتم و در زیر پیراهنم پنهان نمودم و مأمورین جلوى مرا گرفتند. من گفتم: حالم خوب نیست و آمده‏ام تا نخ بخرم. و آن‏ها با دیدن من فكر كردند، حامله هستم و مرا آزاد كردند. بلافاصله وارد خانه‏اى شدم و از در پشتى آن خانه فرار كردم. چون اگر مأمورین اعلامیّه‏ها را مى‏دیدند، زنان را بسیار شكنجه مى‏كردند. ولى با این وجود زنان را كتك زده بودند و سر آن‏ها را نیز تراشیده بودند. و من توانستم این مأموریت را به خوبى انجام دهم.» در سال 1353 در 24 سالگى با خانم فاطمه اصغرپور پیمان ازدواج بست. مدّت زندگى مشترك آن‏ها 5 سال بود. ثمره‏ى ازدواج آن‏ها دو پسر است؛ محمّدصادق در 17/12/1355 و ناصر در 4/6/1359 متولّد شدند. در زمان شهادت ایشان فرزند بزرگش 4 ساله و فرزند دیگرش 4 ماهه بودند. همسر شهید مى‏گوید: «در مورد تربیت فرزندان بسیار حسّاس بودند. مى‏گفت: یك شرط دارم و این كه بچّه‏ها را خوب تربیت كنى كه در راه اسلام و امام باشند، تا در روز قیامت با من باشید. همچنین مى‏گفت: هر وقت مى‏خواهید براى بچّه‏ها قصّه بگویید، از سرگذشت امامان(ع) و شهادت آن‏ها بگویید.» همسر شهید همچنین مى‏گوید: «ایشان مهربان و باگذشت بودند. صداقت داشتند. ایمانشان قوى بود. نسبت به محرم و نامحرم حساس بودند. هر وقت عصبانى مى‏شد، از خانه بیرون مى‏رفت. به پدر و مادرش بسیار احترام مى‏گذاشت و هر كارى كه از دستش مى‏آمد براى آن‏ها انجام مى‏داد. به پدر و مادر من هم بسیار احترام مى‏گذاشتند.» زمانى كه به خانه مى‏آمد در كارهاى خانه، مثل غذا پختن، شستن لباس‏ها و غیره به همسرش كمك مى‏كرد. به پدر و مادرش بسیار احترام مى‏گذاشت. خیلى مؤدّب بود. پاهایش را جلوى آن‏ها دراز نمى‏كرد. دو زانو مى‏نشست. براى ورود به اتاق اجازه مى‏گرفت. زمانى كه انقلاب پیروز شد، مى‏گفت: «حالا آزاد نفس مى‏كشم، انگار گلویم را گرفته بودند.» با تشكیل بسیج وارد این نهاد شد و به آموزش نیروهاى بسیجى مى‏پرداخت. همچنین با تشكیل كمیته انقلاب اسلامى، در این نهاد به خدمت مشغول شد و با تشكیل سپاه عضو این نهاد گردید. به نماز شب بسیار اهمیّت مى‏داد. از افراد دو رو و منافق بیزار بود. تا جایى كه مى‏توانست مشكلات مردم را حل مى‏كرد. محرم راز همه بود. براى عروس و دامادها جهیزیّه تهیّه مى‏كرد. مى‏گفت: «پیرو خطّ امام باشید. من به نداى هل من ناصر امام خمینى ـ كه همان نداى امام حسین(ع) است ـ لبیك گفتم.» امام خمینى را دوست داشت. زمانى كه امام خمینى در تلویزیون صحبت مى‏كردند، با احترام و دو زانو گوش مى‏دادند. مى‏گفت: «هرچه امام بگوید، باید عمل شود.» او به دیدار امام نیز رفته بود و از ایشان خواسته بود كه برایش دعا كنند تا به شهادت برسد. امام نیز گفته بودند: «خداوند اجر شهادت را به شما بدهد.» على اسداللّه زاده هروى بسیار ساده زندگى مى‏كرد و دیگران را هم به ساده زیستن دعوت مى‏كرد. او مقلّد حضرت امام بود. با شروع جنگ تحمیلى به انگیزه‏ى دفاع از اسلام و انقلاب به نداى امام عزیزش لبیك گفت و به جبهه‏هاى حق علیه باطل شتافت. در جنگ‏هاى كردستان، گنبد و طبس حضور داشت. براى رضاى خدا به جبهه رفت. مى‏گفت: «من طاقت ندارم كه دشمن در خانه باشد و هر كارى خواست انجام دهد. اگر در خاك ما باشد، دین ما را از بین مى‏برد. همان گونه كه امام حسین(ع) و امام خمینى فرموده‏اند: اگر دین دارید، سرور خودتان هستید. مملكت متعلّق به شماست و گرنه زندگى بر شما ننگ است.» در جبهه سیم‏كشى كرده بود و نوار قرآن را به طرف عراقى‏ها روشن مى‏كرد. در پشت جبهه نیروها را آموزش مى‏داد و نیروها را به جبهه مى‏برد.او سریع اسلحه را باز و بست مى‏كرد. افسران ارتش مى‏گفتند: «على اسداللّه زاده حیف است. او را به خطّ مقدم نفرستید، باید نیروها را آموزش و تعلیمات جنگى بدهد.» فاطمه اصغرپور ـ همسر شهید ـ مى‏گوید: «زمانى كه ایشان به جبهه مى‏رفتند، من بسیار گریه مى‏كردم. گفت: من نمى‏روم، ولى در روز قیامت به حضرت زهرا(س) مى‏گویم كه شما نگذاشتید به جبهه بروم. با من بسیار صحبت كرد تا من راضى شدم.» آرزو داشت كه در راه حق و در راه خدا كشته شود. و خدا خواست كه در راهش شهید شد. بسیار شوخ طبع بود. در جبهه رزمندگان را مى‏خنداند. همسر شهید مى‏گوید: «زمانى كه از جبهه برمى‏گشت، با بچّه‏ها بازى مى‏كرد، ولى زیاد خود را به آن‏ها وابسته نمى‏كرد و مى‏گفت: اگر به آن‏ها وابسته شوم، زمانى كه به شهادت مى‏رسم، بى‏تابى مى‏كنند و تو را اذیّت مى‏نمایند.» فاطمه اسداللّه‏زاده ـ خواهر شهید ـ مى‏گوید: «یك روز عكس قشنگى را در دست داشت. گفتم: این عكس برازنده‏ى كجاست؟ گفت: برازنده‏ى تابوت من است. خیلى گریه كردم. گفتم: با این حرف‏ها مرا آزار ندهید. گفت: مى‏خواهم شما را آماده كنم تا زمانى كه به شهادت رسیدم، شوكّه نشوید.» به حقّ و حقیقت احترام مى‏گذاشت. مى‏گفت: «دین اسلام را نباید فقط در رفتار و گفتار بدانیم. اسلام دینى روشن است. باید با تمام وجود لمسش كنیم. باید دنبال حقّ و حقیقت باشیم و به عدالت قضاوت كنیم. باید حقّ مظلوم را بگیریم.» خواهر شهید به نقل از شهید باهنر مى‏گوید: «شب قبل از شهادتش براى یادگارى سر دوستانش را تراشید و دوستش هم سر او را اصلاح كرد. گفت: این آخرین دیدار ماست. من در راهى مى‏روم كه سالم برنمى‏گردم. او آمادگى كامل براى شهادت داشت.» فاطمه اصغر پور به نقل از دوستانش مى‏گوید: «در بلندى‏هاى اللّه‏اكبر، در حال دیده بانى بوده است كه از طرف دشمن خمپاره‏اى مى‏آید و به سرش اصابت مى‏كند و به لقاءاللّه مى‏پیوندد. همیشه مى‏گفت: من لیاقت ندارم كه شهید شوم، دعا كنید كه به شهادت برسم.» در سحرگاه ـ در حالى كه 48 ساعت غذا و آب نخورده ـ بود به شهادت رسید. همرزمان شهید مى‏گویند: «وقتى او به شهادت رسید، حالت خنده داشت. فقط اثر یك گلوله روى سرش بود. مغز و جمجمه‏اش متلاشى شده بود.» پدر شهید مى‏گوید: «او براى اسلام مغزش را داد. چون در مورد اسلام زیاد فكر مى‏كرد.» در شب وفات حضرت امام رضا(ع) به شهادت رسید. على اسداللّه زاده هروى در تاریخ 21/10/1359 در ارتفاعات الله‏اكبر بر اثر اصابت تركش به درجه رفیع شهادت نایل گردید. پیكرمطهّر ایشان پس از حمل به زادگاهش، در صحن مطهّر امام هشتم(ع) شهرستان مشهد به خاك سپرده شد. خواهر شهید ـ فاطمه اسدزاده ـ مى‏گوید: «در وصیّت نامه‏اش نوشته بود: هر جا لیاقت دارم، مرا دفن كنید.» همسر شهید مى‏گوید: «بعد از شهادت ایشان همه‏ى كسانى كه او را مسخره مى‏كردند، فهمیدند كه راه ایشان درست بوده است و به نظام جمهورى پایبند شدند و بیشتر كارهاى ایشان را سرلوحه‏ى كار خود قرار دادند.» شهید در وصیّت نامه‏اش مى‏نویسد: «راجع به خودم نمى‏دانم كه به چه نحوى با این دنیا متاركه مى‏كنم، ولى خیلى زیاد دوست دارم كه شهید راه اسلام و تشیعّ علوى گردم و در راه سرور شهیدان ـ امام حسین(ع) ـ كه براى آباد كردن دین جدّ بزرگوارش حضرت محمد(ص) شربت شهادت را نوشیده بود، باشم. و از كلیّه‏ى برادرانم مى‏خواهم كه مرا عفو كنند. اگر مى‏خواهید خود را بیازمایید، عملاً و مستقیم رودر روى كافر و منافق بایستید، اگر مى‏خواهید آزاد زندگى كنید و زیر بار ستم نروید. چون كسانى را كه به ظلم و ستم كشیدن خو گرفته‏اند را خداوند محاكمه مى‏كند. اگر مى‏خواهید از خداوند متعال پیروى كنید، از هواى نفس بپرهیزید. من رفته‏ام تا كه هل من ناصر ینصرنى امام حسین(ع) را لبیك گویم.» منبع: بیناد شهید خراسان تنظیم برای تبیان: سمانه دولت آبادی

برچسب‌ها

پربازدیدها

پربحث‌ها