انسان، گاهى از «هيچ‏» به «همه‏» مى‏رسد، و گاهى از همه به «هيچ‏»! خوب محض است، شر محض مى‏گردد. منحرف است، به حقيقت مى‏رسد و صالح مى‏شود عالم و داناست، اما «غرور علمى‏» او را بر زمين مى‏زند. گنهکار و عاصى است، اما «توبه‏»، او را «عبد صالح‏» مى‏سازد.

شنبه ۱ آبان ۱۳۸۹ - ۰۰:۰۰
در کشاکش بردگی و آزادگی
در کشاکش بردگی و آزادگی انسان، گاهى از «هیچ‏» به «همه‏» مى‏رسد، و گاهى از همه به «هیچ‏»! خوب محض است، شر محض مى‏گردد. منحرف است، به حقیقت مى‏رسد و صالح مى‏شود. عالم و داناست، اما «غرور علمى‏» او را بر زمین مى‏زند. گنهکار و عاصى است، اما «توبه‏»، او را «عبد صالح‏» مى‏سازد. اینها همه ممکن و شدنى است و از انسان بعید نیست که هرگونه‏تحولى را در خود ایجاد کند. این نکته، از یک سو امیدوار کننده و الهام‏بخش است، از سویى هم‏خطرناک و لغزاننده، تا انسان چگونه از امانت «انتخاب‏» استفاده کند! چه دلهاى سنگى که یکباره همچون موم، نرم شده است، و چه‏دیده‏هاى خشک و جامد، که با یاد خدا و تأثیر موعظه، متاثر شده و به اشک‏نشسته و چشمه‏سار خوف و خشیت گشته است. تضمینى نیست که یک انسان نیک، تا ابد نیکو بماند. چنان هم نیست که یک فرد تبهکار و زشتخو، تا پایان در تباهى وآلودگى باقى بماند و درهاى هدایت و رشد، به رویش بسته باشد. مگر نه‏اینکه پیامبران آمده‏اند تا بدان را خوب کنند و بردگان هوس و بندگان دنیارا، صاحبان خرد و سروران آخرت سازند؟ کجاست که «برده‏»ها را «آزاد» مى‏سازد؟ انسان که کمتر از حیوانات نیست! وقتى سگ و طوطى و اسب و مار و باز شکارى تحول پذیرند، انسان که اشرف مخلوقات و مورد تکلیف الهى‏است، چرا نباشد؟... که هست! دل انسان سخت‏تر از سنگ و فولاد که ‏نیست، پس مى‏تواند شکل‏پذیر باشد. اگر به تربیت جان و تصفیه دل بپردازیم، مى‏توانیم خود را از «چاه‏بردگى‏» تا «اوج برازندگى‏» بالا بکشیم. نقش «محیط‏»، «مربى‏»، «تذکر» و «تفکر» را نمى‏توان انکار کرد، چرابه «تربیت‏خود» کمتر مى‏پردازیم؟ تربیت پخته کند هر خام را نیـک سازد بـخـت‏بـد فـرجــام را وا رهـاند مرد را از بندگى مغز و معنى مى‏دهد بر زندگى امام باقر علیه السلام مى‏فرماید: «شگفتا از کسى که از ترس بیمارى، از غذا پرهیز مى‏کند، اما از ترس‏آتش، از معصیت ناپرهیزکار است!» خوشا آنان که تربیت پذیرند و پند نیوش!... انسان، در گیر و دار دو جاذبه قرار دارد: «الهى‏» و «نفسانى‏». «نفس‏»، به گناه و پیروى از هوس‏ها و عمل به خواسته دل مى‏خواند،و... «خدا»، به ترک هواى نفس و تمایلات حیوانى. از هر کدام اطاعت کنى، باید دیگرى را نافرمانى کنى و به هر یک‏نزدیک شوى، از دیگرى دور مى‏گردى. مقتضاى بندگى، اطاعت فرمان‏خداست و تسلیم امر و اراده «مولى‏» بودن. اگر «بنده‏»ایم، طاعتمان باید. و اگر «مطیع‏» مولاییم، اطاعت و تسلیم،باید در عمل و زندگى آشکار شود. و گرنه، چه فرقى میان آنکه «مولا» نداردو آنکه مولایش خداست؟ نداشتن روحیه عبودیت و بندگى و تسلیم، نشان چیست؟ و گستاخى و جرأت بر گناه، دلیل چیست؟ آنچه انسان را به «معصیت‏» مى‏کشد،«غفلت‏» است. فراموش کردن بندگى خود و ولایت پروردگار . «گناه‏»، معلول لحظات غفلت انسان و «خدا فراموشى‏» است. وقتى‏عقل، مغلوب نفس اماره شود، محصولى جز گناه به بار نمى‏آورد. کسى تن‏ به گناه مى‏دهد و دل به معصیت مى‏سپارد که از عواقب آن نیز غافل باشد،یا بى خبر. مگر نه این که دوزخ، فرجام گنهکاران است؟ پس چرا نافرمانى؟ امام باقر علیه السلام مى‏فرماید: «شگفتا از کسى که از ترس بیمارى، از غذا پرهیز مى‏کند، اما از ترس‏آتش، از معصیت ناپرهیزکار است!». راستى هم شگفتا!... اما آنکه به عبودیت‏خود و ربوبیت‏خالق، معترف است، خود را در قیدطاعت مقید مى‏داند و در بند «بندگى خدا» حس مى‏کند، نه یله و رها که هرچه مى‏خواهد بکند و هر چه مى‏خواهد بگوید و هرگونه که مى‏خواهد باشد!مگر مى‏توان خدا را عالم و بصیر و شاهد و حاضر و ناظر دید و گناه کرد؟ در لحظه گناه، شعله ایمان در دل فروکش مى‏کند و گاهى هم به‏خاموشى مى‏رسد. بیایید این چراغ را، روشن نگه داریم. منبع : گامی در مسیر ،جواد محدثی رهنما_گروه دین و اندیشه تبیان

برچسب‌ها

پربازدیدها

پربحث‌ها