یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود. فصل زمستان بود و همه چیز کمی بی رنگ بود، اما یواش یواش باید بهار می آمد، برای همین همه ی فرشته های مهربان و نقاش آماده ی نقاشی بودند.
فرشته های نقاش یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود. فصل زمستان بود و همه چیز کمی بی رنگ بود، اما یواش یواش باید بهار می آمد، برای همین همه ی فرشته های مهربان و نقاش آماده ی نقاشی بودند. یک روز فرشته ی زرد گفت: من دیگر نمی توانم صبر کنم. می روم پیش خانم خورشید و رنگش می کنم. فرشته ی سبز گفت: من هم چمن ها را با رنگ سبزم نقاشی می کنم. فرشته ی قرمز گفت: پس من هم به گل ها یک رنگ قرمز قشنگ می زنم. اما فرشته ی آبی که یک کم تنبل بود گفت: من نمیام، می خواهم کمی استراحت کنم. فرشته ی زرد قلمویش را برداشت و خورشید را زرد طلایی کرد. خورشید تابید و تابید و همه جا را گرم کرد. فرشته ی سبز هم با قلمو و رنگ سبزش چمن ها را رنگ آمیزی کرد. حالا چمن های سبز قشنگ زیر نور خورشید تکان می خوردند. فرشته ی قرمز گل ها را با رنگ قرمز نقاشی کرد. فرشته ی زرد و سبز و قرمز خیلی خوشحال بودند، چون خورشید، گل ها و چمن ها خیلی زیبا و قشنگ شده بودند، ولی هنوز یک کار مانده بود. فرشته ی زرد گفت: پس فرشته ی رنگ آسمان کجاست؟ شما فکر می کنید فرشته ی آبی هنوز خواب است؟ فرشته ی قرمز گفت: بریم ببینیم. آن ها همه با هم پیش فرشته ی آبی رفتند و گفتند: زود باش، فرشته ی آبی . ما همه جا را رنگ کردیم. حالا تو باید با رنگ آبیت، آسمان را آبی و زیبا کنی. فرشته ی آبی به همه ی رنگ ها نگاه کرد. آن ها خیلی قشنگ و درخشنده بودند. فرشته ی آبی با عجله از تختش بیرون آمد و آسمان را با رنگ آبی قشنگش نقاشی کرد. اون همه جا را نگاه کرد، همه چیز خیلی قشنگ و زیبا شده بود. منبع:مجله ی ladder ترجمه:نعیمه درویشی_تصویر،مهدیه زمردکار مطالب مرتبط خرس بنفش باغ وحش من چتر هستم. رنگارنگ و زیبا دست های به درد بخور یعنی شادی و سبزی و زندگی دماسنج کتاب در قندون لب خندون قصه های پنج انگشت مرغ مگس خوار


