بارالها! ‌عشق‌ به تو و بشارت هايت‌ وادارم‌ كرد كه‌ روحم‌ توأم‌ با وجدانم‌ براي‌ قرب‌ به‌ تو در بحر حكمت‌ الهي‌ پرواز كند

چهارشنبه ۱۳ مرداد ۱۳۸۹ - ۰۰:۰۰
شهید  ابراهیم بیگی
روحاني شهيد: ابراهيم بيگي ابراهيم نامي در فصل سپيد عاشقي، پاي به عرصة وجود نهاد. او از دامن مهر مادر خوشه‌هاي سبز محبت را چيد. پدرش کشاورز بود. عنايتي آسماني، شمع شب افروزي بود که اهلش انسي ديرينه با آسمان داشتند و به پاس صداقتي که در آن خانه موج مي‌زد، خداوند ابراهيم را در سال 1350 به آنها عطا کرد تا نام روستاي «درون‌کلاي شرقي » چون ستاره‌اي پر فروغ براي آسمانيان بدرخشد. ابراهيم درس زيبا زيستن را از مادري بهشتي آموخت. مادر، فطرت پاک کودک را به عشق امير کاروان کربلا پيوند داد. ابراهيم سرشار از کنجکاوي کودکانه پاي به دبستان نهاد. کودکي چابک که در کنار جاليزهاي برنج درس سبز زيستن را مي‌آموخت. پس از پايان دوران ابتدايي قدم به مدرسة ‌راهنمايي نهاد. وقتي که دل در گرو عشق نهي، مي‌فهمي که از آن خود نيستي. اوست که تو را به سوي خود مي‌کشاند. او در جنون مقدسش نقش دلبري را در بيستون دلش حک کرد. وقتي شکوه عشق تجلي پيدا کرد، ابراهيم خود را در محفل عشاق خدا ديد. حوزه آغاز ماجرايي است که او را به آسمان‌ها مي‌رساند. طريق پرآشوب عشق، دستان نيازت را به ضريح پولادين حضرت فاطمه، سلام الله عليها- پيوند مي‌زد تا در سايه سار عشق بانوي کرامت، راه وادي سلوک را طي کني. وقتي ابرهه صفتان بر ارابه‌هاي آهنين سوار شدند تا شقايق‌هاي سرخ را تصرف کنند، «ابراهيم» ابابيل‌وار محکم و استوار در برابر دشمن ايستاد. چندين بار به جبهه رفت و هر بار که از جبهه باز‌ مي‌گشت، غمي جانکاه بر دلش مي‌نشست. وقتي ديد که دوستانش سبک‌بال به آسمان‌ها پر کشيده‌اند و او مانده است، اين جا ماندن در زندان دنيا چقدر براي پرستويي که عاشق پرواز است، سخت مي‌باشد. آخرين بار در 21/11/65 همراه با همسفران افلاکي راهي منطقة شلمچه شد. اين دنياي کوچک جايي است که فرشتگان خدا خاکش را به تبرک مي‌بوسند، سرزميني که در آن مرداني قدم نهاده‌اند و احساس خطر را در هم شکستند . عابران بيابان مرگ که در امتداد آتش قدم برداشتند و در موج خون، رقص مستانه کردند. ابراهيم در آخرين وداعش با خانواده گفته بود که اين بار شهد شهادت را خواهم نوشيد و چه عارفانه در 11/12/65 شلمچه را به خون خويش آغشته کرد و در آن حشر عاشقي، وقتي تابوتش بر موج احساس سوار بود، همه دانستند «ابراهيم» بنده برگزيده خداست. پيکرش در گلزار شهداي « درون‌کلاي شرقي » به تبرک به يادگار ماند. «ستاره ياد و نامش در آسمان پاکي درخشان باد برگ هايي از وصيت نامه بارالها! ‌عشق‌ به تو و بشارت هايت‌ وادارم‌ کرد که‌ روحم‌ توأم‌ با وجدانم‌ براي‌ قرب‌ به‌ تو در بحر حکمت‌ الهي‌ پرواز کند. معبودا! ايمان‌ به‌ تو وعشق‌ به‌ شهادت‌ -آن‌ شهادتي‌ که‌ در ستيز با کفر و نفاق‌ ]است[ براي‌ حفظ‌ قرآن‌ کريم‌ است‌. مرگ‌، حقيقتي‌ است‌ روشن‌ که‌ براي‌ همه‌ دير يا زود به‌ پيوست‌ مي رسد. حالا که‌ آخر و عاقبت‌ همه‌مان‌ مردن‌ است‌ چه‌ بهتر که‌ اين‌ مردن‌ در راهي‌ باشد که‌ رضاي‌ خدا در آن‌ است.‌ صيت‌ آخرم‌ به‌ خواهران‌ اين است‌ که: سفارش‌ اکيد دارم‌ که‌ خونم‌ در مقابل‌ سياهي‌ چادر شما کمتر ارزش‌ دارد، چون‌ حجاب‌ شما سنگر پولادين‌ است‌ در مقابل‌ فرهنگ ‌ضد بشري‌ و استعماري‌ غرب‌ که‌ امروز جامعه‌ ما را تهديد مي کند و با حجابتان‌ ميراث‌ زينب‌ -سلام الله عليها- را پاسداري‌ کنيد که‌ شهدا بيش ‌از اين‌ از شما انتظار دارند نوشته حسن رضايي گروه حوزه علميه منبع برگرفته ازپرونده شهيد در ستاد کنگره شهداي روحاني

پربازدیدها

پربحث‌ها