حرف از جهان عشق است. جهاني كه همواره در يك تصادف و برخورد با شكنجه ها، و فراق ها و اندوه ها گوهر اخذ مي كند و به قواي فضايل مبدل مي شود و هيچگاه اهريمنان و غارت گران بيروني قادر نيستند تا آن را از هم گسيخته سازند. ...

سه‌شنبه ۱۲ آبان ۱۳۸۸ - ۰۰:۰۰
بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم
بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم در بـاب عشـق ... حرف از جهان عشق است. جهانی كه همواره در یك تصادف و برخورد با شكنجه ها، و فراق ها و اندوه ها گوهر اخذ می كند و به قوای فضایل مبدل می شود و هیچگاه اهریمنان و غارت گران بیرونی قادر نیستند تا آن را از هم گسیخته سازند. یا عشق را باید زلزله تلقی نمود كه نه به خواست كسی می آید و نه هم به خواست كسی می رود. كوزه عشق، هستی عاشق را آب می دهد و حریم دل و خلوتگاه روح را از حواس می زداید و انسان عاشق با ماهیت ها همگام است و امید وصال به هجران اش یك مضمون دیگر می بخشد حضرت محمد(ص) می فرماید :« پروردگار دانا آن قلب پاك را دوست همی دارد كه كانون عشق و عفت و صمیمیت و یك رنگی است.» در واقع طغیان عشق را باید لطافت نفسی و خواب بودن حواس توجیه كرد. در ابتدا این مبحث خوب است فرموده مولوی را در باب عشق آورد چنانچه او می گوید: هر چه گویم عشق را شرح و بیان/چون به عشق آیم خجل باشم از آن پس عشق خود فراتر از شرح و بیان است اما پژوهش در این باب كه مفصلاً عمق مسأله را با نگرش های بزرگان ما خواهد كاوید عاری از فضل نیست. این كه عشق واقعاً چیست و چه گونه تاثیراتی را بالای عاشق می گذرد حضرت خواجه عبدالله انصاری پیر هرات چنین می فرماید: عشق دردی است كه او را دوا نیست و كار عشق هرگز به دعا نیست. عاشق هم آتش است هم آب و هم ظلمت است و هم آفتاب» اما آتشی، عشق است كه صیقل دهندة انسان و ماهیت انسان را بسوی فضایل و كمالات سوق می دهد حضرت حافظ می فرماید: آتش آن نیست كه از شعله ی او خندد شمع/آتش آن است كه در خرمن پروانه زدند و بدون شك چنین است یعنی، آتش عشق آن آتشی نیست كه از شعله ی آن، شمع دهان به خنده می گشاید، بلكه آتش عشق، آن آتشی است كه در خرمن هستی پروانه زدند و هستی او را در یك آن سوختند. و عشق حقیقی تنها احساس سیری و مستغنی از عشق را نمی كند و همواره هستی اش در پی عشق می سوزد و از آن تلخ كامی های عشق به گونه ای شادكام بر می آید یا به قول ژان ژاك روسو « ما از دردهای عشق یك نوع لذت احساس می كنیم ». اما این نعمت الهی یعنی عشق به قول مولوی « عشق اسطرلاب اسرار خداست» و به گونه ی اختیاری ما قادر نیستیم تا در مقام كسب آن باشیم به قول حضرت حافظ : می خور كه عاشقی نه به كسب است و اختیار/این موهبت رسید ز میراث فطرتم مقام عقل و حاكمیت آن در برابر عشق و در تقابل با آن در مقیاس صفر قرار می گیرد. یعنی عقل توان تداخل و نوعی تقدم اش را از دست می دهد. حضرت حافظ می فرماید: در نظر بازی ما بی خبران حیران اند من چنینیم كه نمودم دیگر ایشان دانند عاقلان نقطه پرگار وجود اند ولی عشق داند كه در این دایره سرگردانند و حضرت سعدی نیز با یك نگرش دیگر چنین می فرماید: حدیث عقل در ایام پادشاهی عشق/چنان شده است كه فرمان حاكم معزول مولانا نیز می گوید: عقل در شرحش چو خر در گل بخُفت/شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت یعنی تنها خود عشق قادر است تا عشق را شرح دهد و عقل از آن قاصر است. پس عشق را تنها می توان در درون یك دایره خاصی توجیه كرد و به هیچ وجه نمی توان مفهوم حقیقی آن را به گونه ای در اشتراك دانست و بر آن مدعیانی پیدا شوند حضرت مولانا می فرماید: تو شهوت خویش را لقب عشق دهی/از عشق تو تا عشق رهی بسیار است مولانا در جایی دیگر نیز عشق را از نخستین گام های آن این گونه توجیه می كند و می گوید: عشق از اول چرا خونی بود/تا گریزد هر كه بیرونی بود و مولانا عشق های شهوانی كه از پی تجملات و رنگ ها است را ننگ می پندارد. همان گونه كه در جهان بیرون از عشق پیروی از عقل منطبق و مستلزم آزادی های انسان است در جهان درون عشق نیز پیروی از نگرش فردی و شیوه بیان آزاد خارج از یك سلسله مقررات و آزادانه به معشوق منطبق آزادی است حافظ می فرماید: فاشی می گویم و از گفته خود دل شادم/بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم داستان موسی و شبان در مثنوی حضرت مولانا بهترین نمونه در باب نزاع عشق آزاد است، نزاع بیان و شرح آزاد و احساس مالكیت بر معشوق است كه خوی لطیف عشق عاشق با معشوق مهربان و زیبا است. در آن جا شبان در مقیاس عشق اش به معبود اش به خالق اش و به معشوق اش او را می پرستد و به تناسب معرفت اش معشوق اش را با لحنی آزاد می ستاید. و در عشق چنین است و هیچ گونه مانع و مقرره یی وجود ندارد تا ستایش آزاد انسان را به خصومت به ارباب «الله» پنداشته گردد. مولانا عبدالرحمن جامی (رح) در یك شعر ناب چنین می فرماید: كه در باب نظر من و ادعای من در مورد كثرت گرایی صوری و معنوی عشق و تنوع معرفت ها را تداعی می كند. آن كسی كه لبت دیده تو را جان گفته است و آن كسی كه رخت، مهر درخشان گفته است القصه جهان حسن تو بسیار است هر كس ز تو هر چه دیده است آن گفته است و بدون شك فرموده های حضرت جامی ادعای ما را در باب نگرش عاشقان به معشوقان تصدیق می كند. و هر كسی تصویر و نماد و بیان مستقل از معشوق اش را دارد. و داستان موسی و شبان بیانگر چندین اصل مهمی است كه یكی از آن ها شیوه آزاد در بیان عشق است. و هیچ كس نمی تواند مدعی شود كه معرفت از معشوق و عشق به او باید در یك مقیاس و در یك سطح و تحت یك سلسله مقررات قرار داشته باشد. وصال عاشق فراتر از همة لذایذ و عمیق تر از كنه همة پدیده ها می باشد. بزرگانی چون خواجه عبدالله انصاری (رح) وصال را فراتر از بهشت می پندارند و آن را به همه ی چیز ها مقدم می داند چنان چه می فرماید: روز محشر عاشقان را با قیامت كار نیست كار عاشق جز تماشای جمال یار نیست از سركویت اگر سوی بهشتم می برند پای ننهم گر در آن جا و عده دیدار نیست و بدون شك این فراق ها و تلخكامی های عشق است، این همه هجران كشیدن، و جدایی گزیدن است كه انسان ها را در پله های نردبان بسوی معرفت با ماهیت ها رهنمون ساخته است وقتی حافظ می گوید: « درد عشقی كشیده ام كه مپرس/زهر هجری چشیده ام كه مپرس» خود نمایانگر دردها، هجرها، جدائی ها و تلخكامی ها بوده است و این همه پدیده ها نه تنها غریزه و نفس و حواس را به سوی فضایل و لطیف بودن سوق دادند بكله آن ها را به مقام هایی رساند ه اند كه فراتر از معرفت و درك و حس اشخاص معمولی است چنانچه حضرت حافظ می گوید: همچو حافظ غریب در ره عشق/به مقامی رسیده ام كه مپرس ادامه دارد ... نویسنده: سید محمد فقیری / تنظیم : بخش ادبیات تبیان

برچسب‌ها

پربازدیدها

پربحث‌ها