خاطره رهبر انقلاب از آزادسازي سوسنگرد صبح يکشنبه رفتم اهواز. از آشفتگي و کلافگي سرهنگ سليمي و بچههايي که آنجا بودند، فهميديم که هيچ کاري انجام نشده، خيلي اوقاتم تلخ شد... در اين بين بني صدر از دزفول با من تماس گرفت، شايد هم من تماس گرفتم، گفتم چنين وضعي است و بچهها هيچ کاري نکردند و تو دستوري بده! داخل سوسنگرد تقريباً کسي را نداشتيم. به مردم گفته بوديم تخليه کنيد، نيروهاي ارتش و سپاه هم کم بودند. يک سرگرد نيروي هوايي را فرمانده نيروهاي مستقر در سوسنگرد کرده بوديم. يعني هم ارتش و هم سپاه و نيروهاي نامنظم ـ که تحت فرماندهي شهيد چمران بود ـ تحت فرماندهي او بودند. البته تعدادي از بچههاي افسر نيروي هوايي که با ميل و رغبت داوطلب جنگ شده بودند آنجا بودند. 13- 12 افسر که يکيشان هم شهيد شد. مدافعين شهر سوسنگرد همين عده قليل بودند... گمان نميکنم تعداد نيروها به 200 نفر هم ميرسيد. يقين داشتيم اگر عراقيها سوسنگرد را بگيرند همه بچهها قتل عام خواهند شد. عصر 23 آبان و روز جمعه بود و ما در تهران جلسه شوراي عالي دفاع داشتيم. قبل از آنکه بروم جلسه از ستاد ما سرهنگ سليمي با من تماس گرفت. سرهنگ سليمي، رئيس ستاد جنگهاي نامنظم بود و چمران فرمانده اين ستاد. ايشان با اضطراب تماس گرفت که سوسنگرد به شدت در فشار و آتش فراوان است و بچهها استمداد ميکنند، کاري هم که قرار بود انجام بگيرد، نگرفته. با لشکر 92 و سرهنگي که فرمانده لشکر بود توافق کرده بوديم حرکتي انجام بگيرد و به کمک بچهها بروند اما هيچ مقدماتي براي آن فراهم نشده بود. اندکي بعد جلسه شورا تشکيل شد، بني صدر سه ربع، نيم ساعتي دير آمد. وقتي وارد جلسه شد متوجه شديم بنيصدر از جريان مطلع است و در اتاق ديگري با فرماندهان نظامي مسئله سوسنگرد را بررسي ميکردند... در جلسه شوراي دفاع مطرح کردم که اگر شهر را بگيرند اين بچهها شهيد خواهند شد. خسارت شهادت بچهها از خسارت گرفتن شهر بيشتر است. چون ما شهر را دوباره پس خواهيم گرفت اما بچهها را بهدست نميآوريم. بنيصدر گفت من دنبال اين قضيه هستم و ما هم زودتر جلسه را تعطيل کرديم که بني صدر برود دنبال اين کار و من ديگر خاطرم جمع شد. صبح يکشنبه رفتم اهواز. از آشفتگي و کلافگي سرهنگ سليمي و بچههايي که آنجا بودند، فهميديم که هيچ کاري انجام نشده، خيلي اوقاتم تلخ شد... در اين بين بني صدر از دزفول با من تماس گرفت، شايد هم من تماس گرفتم، گفتم چنين وضعي است و بچهها هيچ کاري نکردند و تو دستوري بده! او به من گفت خوب است شما به ستاد لشکر برويد آنها را نوازش بکنيد و مسئولين لشکر را تشويقشان کنيد، من هم از اين طرف دستور ميدهم، مشغول شوند و کار کنند. ... مرحوم چمران و آقاي غرضي رفته بودند منطقه را از نزديک بازديد کنند. ما رفتيم ستاد لشکر 92... مشکل عمده ما نيرو بود. لشکرهايمان محدود بود. به قول لشکريها منها بودند... هم تجهيزات کم داشت هم نيرو. تجهيزات را ميشد فراهم کرد اما نيرو را نه. گفتيم گروه رزمي 148 بيايد به کمک يک گروهاني از تيپ2 لشکر 92. اين لشکر در آنجا مواضع و خطوطي داشت که جايز نبود رهايش کند. اما يک گروهان را ميتوانست رها کند. گفتيم آن گروهان با گروه 148 مرکز خراسان بيايند محور حميديه- سوسنگرد تا خط تماس را طي کنند و آنجا مستقر شوند. بعد تيپ 2 لشکر 92، که قبلاً در دزفول بود و حالا مأمور شده بود به اهواز بيايد، از خط عبور کند. يعني بيايد و از لابهلاي اينها حمله کند. بنابراين تنها نيروي حملهورمان تيپ 2 لشکر 92 بود. تيپ خوبي بود و فرمانده خوبي هم داشت... قرار شد نيروهاي سپاه بروند به خورد ارتش. مثلاً يک گردان ارتشي 100 تا سپاهي را بگيرد ... فرمانده سپاه جواني به نام رستمي و اهل سبزهوار بود و شهيد شد. پسر بسيار خوبي بود و جزو چهرههاي فراموش نشدني من. از خصوصيات اين جوان اين بود که خيلي راحت با ارتشيها برخورد و کار ميکرد. او زبان آنها را ميفهميد و آنها هم زبان او را. ارتشيها هم خيلي دوستش داشتند . تعدادي نيروهاي نامنظم هم در مشت چمران بود و قرار بود جلوتر از همه بروند و خط شکنهاي اول باشند. تعدادشان زياد نبود اما کارايي چمران ميتوانست کارايي زيادي به آنها بدهد. اين ترتيبي بود که ما داديم و خيالمان هم راحت شد. ساعت حمله، در اصطلاح ساعت سين بود، علي الطلوع 26 آبان ماه بود. شب عمليات جزو شبهاي خاطرهانگيز من است. شب عجيبي بود. من بودم با چمران و سرهنگ سليمي و جوان ديگري به نام اکبر که از محافظان شهيد چمران بود. يک پسر شجاع، خوش روحيه، متدين و جوان برازندهاي که فرداي همان روز کنار چمران شهيد شد... تا ساعت 12-11 صحبتها را کرديم و بعد رفتيم بخوابيم و آماده شويم براي حرکت. تازه خوابم برده بود که چمران آمد پشت در اتاق و محکم در ميزد که فلاني بلند شو! گفتم: چه شده؟ گفت: طرح به هم خورد. از دزفول خبر دادند که تيپ 2 لشکر 92 را نياز داريم و نميتوانيم بدهيم. يعني نيروي حملهور اصلي! من خيلي برآشفته شدم که چرا اين کار را ميکنند. اين به جز اذيتکردن و ضربهزدن کار ديگري نيست. تلفن کردم به فرمانده نيروهاي دزفول. تيمسار ظهيرنژاد آنجا بود. گفتم: چرا اين دستور را داديد؟ گفت: دستور آقاي بنيصدر است و علت هم اين است که اين تيپ را براي کار ديگري به اهواز آورديم و اگر بيايد آنجا منهدم ميشود. اين تيپ خوبي است و ما از ترس انهدام آن نميخواهيم آن را وارد عمليات کنيم. مگر به امر. مگر به امر يعني اينکه دستور ويژهاي از طرف فرماندهي بيايد که برو. من گفتم اين نميشود. اول اينکه چرا منهدم شود، کما اينکه فردا لشکر آمد و منهدم نشد. بعد هم اينکه چه کاري مهمتر از سوسنگرد؟ و اگر اين تيپ نيايد يعني تعطيل شدن اين عمليات و بايد بيايد. قرص و محکم گفتم شما به آقاي بنيصدر هم بگوييد که بايد بيايد و دستور را لغو کنيد. مرحوم چمران اصرار داشت با خود بنيصدر صحبت شود. راستش من ابا داشتم از اينکه با بنيصدر به مناقشه لفظي بيفتم. چون سرش نميشد و بيخودي پشت سر هم چيزي ميگفت. گفتم شما خودت صحبت کن! ... چمران تماس گرفت و عين همين صحبتها که بايد تيپ 2 لشکر 92 بيايد را به بني صدر گفت. بني صدر هم قولکي داد. قول داد که دستور دهد تيپ بيايد. چيزي که خيلي به کمک ما آمد پيغام مرحوم اشراقي بود. سر شب مرحوم اشراقي داماد امام، از تهران با من تماس گرفت و خبرها را پرسيد. من گفتم قرار بر اين است که عمليات انجام شود و ظاهراً من اظهار ترديدکرده بودم که دغدغه دارم و ممکن است عمليات انجام نشود، مگر اينکه امام دستور دهد. ايشان رفت با امام تماس گرفت، پيغام داد امام دستور دادند تا فردا سوسنگرد بايد آزاد شود و تيمسار فلاحي هم بايد مباشر عمليات باشد. من اين را نگفته بودم چون ديروقت بود. شايد هم فکر ميکردم که صبح بگويم. وقتي که اين مسئله پيش آمد گفتم حالا وقتش است که اين پيغام را بدهم. نشستم دو نامه نوشتم. يکي ساعت يک و نيم بعد از نصف شب و يکي ساعت دو. ساعت يک و نيم به سرهنگ قاسمي، فرمانده لشکر 92، نوشتم که داماد حضرت امام، از قول امام، پيغام دادند که فردا بايد حصر سوسنگرد شکسته شود و اگر تيپ دو نباشد اين کار انجام نميشود. به تيمسار ظهيرنژاد گفتم و ايشان هم قول داده که با بني صدر صحبت کند، تيپ بيايد و شما هم آماده باشيد که تيپ را به کار بگيريد. مبادا به خاطر پيغامي که سر شب آمده، تيپ را از دور خارج کنيد. نامه را دادم به دست يکي از برادرها و گفتم اين نامه را ميبري و اگر سرهنگ قاسمي خواب هم بود از خواب بيدارش ميکني و نامه را به دستش ميدهي. يک نامه هم ساعت 2 براي سرتيپ فلاحي با همين مضمون نوشتم با اين اضافه که امام گفتند سرتيپ فلاحي هم بايد در جريان عمليات باشند و نظارت کنند. اين ماجرا را هم نوشتم که ميخواستند تيپ را از ما بگيرند و گفتيم که بايد تيپ باشد و شما مسئول هستيد که اين را بگيريد و کار کنيد. هر دو نامه را به شهيد چمران دادم و گفتم شما هم بنويس که نظر هردويمان باشد. ايشان هم پاي هر کدام يک شرح دردمندانهاي نوشتند. ايشان هم که ميدانيد خيلي ذوقي و عارفانه مينوشتند. من خيلي قرص و محکم نوشتم او خيلي دردمندانه. گفتم هر کس بخواند دلش ميسوزد. ساعت 2 هم نامه دوم را براي سرتيپ فلاحي فرستادم. خيالم راحت بود که کار انجام ميشود اما باز هم دغدغه داشتيم. بارها شده بود که کار تا لحظات آخر رسيده بود و به دليلي تعطيل شده بود. صبح زود که از خواب براي نماز بلند شدم، ديدم اوضاع خوب است. ساعت 5 صبح تيپ 2 از خط عبور کرده بود. همان زمان که نامه را دريافت کردند، مشغول شدند و بعد از دريافت نامه حرکت کرده بودند. چنانچه بنا بر اين بود که «به امر» کار کنند، تا آن آقا از خواب بلند شود به او بگويند و «به امري» منتهي شود، دستور ساعت 9 صادر ميشد و ساعت 11 عمليات ناموفقي انجام ميشد که قطعاً شکست ميخورديم. چمران هم بلند شد و رفت. من هم چند ملاقات داشتم که انجام دادم و رفتم به طرف جبهه و عمليات. البته وقتي رفتم ديدم شهيد فلاحي هم رفته. صبح زود هم چمران و فلاحي رفته و هم آقاي غرضي رفته بودند و اينها در خطوط مقدم و صحنه درگيري حضور داشتد. ما که رفتيم، جنگ دور گرفته بود و نيروهاي ما پيش رفته بودند و حدود ساعت 10:30 بود که ظهيرنژاد هم آمدند و رفتند جلو. ما ميرفتيم و در واحدهاي عقبه و درگير پياده ميشديم و با آنها صحبت ميکرديم. احوالشان را ميپرسيديم، خبر ميگرفتيم. دائماً ميگفتند که خبرها خوب است و پيشبيني ميشد ساعت 2:30 ما وارد سوسنگرد شويم. حدود ساعت يک به اهواز برگشتم و ميخواستم بيايم تهران. اهواز که رسيدم خبردادند که چمران مجروح شده و خيلي نگران شدم. چمران را آوردند. قضيه از اين قرار بود که چمران و دو محافظش مشغول جنگيدن بودند که تنها ميمانند و عراقيها آنها را به رگبار ميبندند. چمران بعداً گفت که من آن روز مثل ماهي ميغلتيدم که رگبارها به من نخورد. آدمي قوي بود، در جنگ انفرادي قوي بود. يکي از محافظان جاي امني پيدا کرده بود که رگبارها به او نخورد اما اکبر جايي پيدا نکرده بود و شهيد شده بود. پاي چمران هم زخمي شده بود. يک کاميون عراقي از آنجا رد ميشود و چمران هم ميبيند که چيز خوبي است و کاميون را به رگبار ميبندد. شوفر عراقي تير ميخورد و چمران به کمک محافظش وارد کاميون ميشود و ميافتد عقب کاميون. چمران مجروح را با يک کاميون عراقي از جنگ ميآورند اهواز. ساعت2بود که رفتم بيمارستان. ديدم که حالش خوب است اما جراحت رانش نسبتاً کاري است و 40-30 روزي هم او را انداخت. او را از اتاق عمل بيرون آورند و تمام سفارشاش اين بود که نگذاريد حمله از دور بيفتد و هي به من و سرهنگ سليمي التماس ميکرد که نگذاريد حمله از دور بيفتد. همينطور هم بود و ساعت 2:30 بچهها پيروز و مظفر وارد سوسنگرد شدند.