جمال ذاتاً با کمال ارتباط دارد و به همین جهت است که در قرآن از اسماء الهی به اسماء حسنی تعبیر شده است. منظور از اسماء حسنی، اسمایی است که زیباست و منشأ حسن است. در اسمای حسنای خداوند کمال با جمال توأم شده است.

سه‌شنبه ۷ مهر ۱۳۸۸ - ۰۰:۰۰
هنر مقدس،هنری عینی
هنر مقدس،هنري عيني خداوند خود را در قرآن چنين وصف کرده است: هو الله الخالق الباري المصور له الاسماء الحسني، اين سه اسمي که در اين آيه آمده است اتفاقاً با هنر ارتباط دارد: خداوند خالق است، باري است، و مصور است و بديع است، در واقع انسان به اعتبار اينکه صورت الهي دارد، اين صفات در او تجلي کرده است. اگر هنر مقدس باشد لازمه آن وحي است و از بطن و متن وحي الهي ناشي شده است. هنگامي که مي‌خواهيم از مبادي هنر از ديدگاه عرفاني سخن بگوييم، نخست لازم است به چند نکته يا چند سؤال اصلي توجه کنيم که يکي از آنها اين است که آيا اصولاً هنر در دين ضرورت دارد يا خير؟ سپس بايد ببينيم که رابطه دين و متافيزيک (مابعدالطبيعه) چيست و توجه کنيم که ديدگاه عرفاني يا مابعدالطبيعه چه معنايي دارد. وقتي از مبادي مابعدالطبيعه هنر سخن به ميان مي‌آيد، منظور همان مبادي الهي هنر است و اينجا بايد ببينيم که مبادي الهي هنر چه نوع مبادي است؟ البته مي‌توان به جاي مبادي مابعدالطبيعي، حتي لفظ مبادي حکمي هنر را به کار برد که به نظر بنده اين الفاظ همگي مترادف هستند و البته در اينجا ما قصد نداريم که به بحث الفاظ بپردازيم. اما نکته ديگر اين است که در دنيا و فرهنگ جديد، هنر و بويژه هنر ديني، بشدت مورد سوء تعبير واقع شده است. از نظر اکثر مردم هنر يک جنبه عاطفي صرف دارد و هنر مربوط به اشياء زائد و تجملي يا لوکس تلقي مي‌شود يا چيزي تصور مي‌شود که وجود آن براي دين ضرورت ندارد و حتي ممکن است اين طور تصور بشود که امري حرام است. اما ببينيم که در اينجا مراد ما از هنر چيست؟ آن هنري که در دين ضرورت دارد و اينجا از آن به هنر مقدس تعبير مي‌شود، چيست؟ قبل از هر چيز لازم است بين هنر مقدس و هنر غير مقدس هم تفاوت قائل شويم، يعني هر هنر ديني هنر مقدس نيست در حاليکه برعکس هر هنر مقدسي هنر ديني هم هست. هر چيزي که هنر مقدس است يک هنر ديني است ولي چنان نيست که هر چيزي که هنر ديني باشد، يعني يک موضوع ديني داشته باشد، واقعاً هنر مقدس باشد. حال سؤال اين است که هنر مقدس چيست؟ و چه چيزي هنر را مقدس مي‌کند؟ براي اينکه به اين سؤال پاسخ بدهيم، اول بايد به سؤال ديگري پاسخ بدهيم و آن اين است که خود هنر چيست؟ از طرف ديگر انسان موجودي است که هم داننده است و هم سازنده. انسان به اصطلاح بر صورت خداوند خلق شده‌ است. يک صفت او سازندگي يا به تعبير يونانيان Poiesis است، و هنر با اين صفت خلق و آفرنش و سازندگي ارتباط دارد. البته بايد گفت هر نوع سازندگي هنر نيست؛ هنر آن نوع سازندگي است که با زيبايي توأم باشد و غايت آن زيبايي و بيان زيبايي باشد. در ضمن بايد اضافه کنيم که زيبايي يک صفت الهي است و اصولاً لازمه واقعيت و حقيقت و وجود، زيبايي است و خداوند همه چيز را زيبا آفريده است. اگر اين تعريف را براي هنر بپذيريم، بايد ببينيم که با اين تعريف چگونه مي‌توان به تعريف هنر مقدس رسيد. اول بايد پرسيد که ما چه چيزي را مقدس مي‌گوييم؟ مقدس چيزي است که در آن حضور الهي باشد؛ يعني امر الهي در آن حاضر باشد. مثلاً ما اوليا مقدس مي‌گوييم به دليل اينکه خودشان حضور الهي هستند يا اوليا مقدسند براي اينکه هميشه خداوند در آنها حضور دارد يا آنان پيوسته در محضر حق‌اند. اوليا عين حضور و قرب الهي‌اند. رسول اکرم (ص) در حديثي فرمود: تنام عيني و لاينام قلبي يعني چشم من مي‌خوابد ولي قلب من نمي‌خوابد يعني قلب من هميشه حتي در حالت خواب هم عين حضور الهي است. بنابراين يک مسجد يا معبد را مقدس مي‌گوييم چون مکان حضور و قرب حق است و به همين دليل هنر مقدس هم، هنري است که در آن حضور و قرب حق باشد و ديدن آن، انسان را به ياد خدا بياندازد. موسيقي مي‌تواند مقدس باشد و در عين حال مي‌تواند دنيوي و غير مقدس هم باشد؛ معماري مي‌تواند مقدس باشد به اين معني که انسان را از کثرت متوجه وحدت بکند، او را از غفلت و نسيان کنده به بارگاه قرب الهي برساند يا برعکس عمل کند. پس هنر مقدس هنري است که خدا را فرض مي‌کند و چيزي که خدا را فرض نکند و خدا و حضور الهي در آن نباشد، مقدس نيست. اما ببينيم که آيا به طور کلي هنر مقدس و هنر بنا به تعبيري که فرنگيها دارند جنبه ترانساندانس (تعالي) دارد يا جنبه ايمنانس؟ خداوند يک جنبه ترانساندانس (يعني تعالي و تنزيه) دارد و يک جنبه ايمنانس (يعني ظهور) دارد. هنر هميشه جنبه ايمنانس دارد. هنر يک امرانتزاعي ذهني نيست بلکه واقعيتي است که بيش از هر چيز در زندگي تجلي و ظهور دارد و اصلاً زندگي ما با هنر ارتباط دارد. بيست و چهار ساعت شبانه روز را در فضا و محيطي زندگي مي‌کنيم که چه بخواهيم يا نخواهيم با هنر مرتبط است و اين اهميت هنر را در زندگي روزمره، و اهميت هنر مقدس را در فرهنگ ديني به خوبي مشخص مي‌کند. انسان در دنيا زندگي مي‌کند، در بازار مشغول معاش است، در مدرسه و دانشگاه درس مي‌خواند، در منزلي زندگي مي‌کند، در مسجد نماز مي‌گزارد و در کليسا عبادت مي‌کند، همه اينها از مظاهر هنر است و نوع هنر آنها مؤثر است. يعني اينکه اين خانه را ما چگونه ساخته باشيم؛ زشت ساخته باشيم يا زيبا، به سبک سنتي ساخته باشيم يا ضد سنتي، همه اين انواع در نفسانيت ما تأثير مي‌گذارد. اينکه کوچه و بازار و خيابان را چگونه ساخته باشيم در نفسانيت ما تأثير دارد. مي‌شود مسجد را طوري ساخت که اثر آن دو رکعت نمازي که در آنجا خوانديم را حتي خنثي بکند، يعني آن معنويتي را که حاصل از عبادت است از بين ببرد. اکثريت قريب به اتفاق مردم در فضاي نفس زندگي مي‌کنند و نفس انسان تأثيرپذير است. پس معماري و محيط مي‌تواند طوري باشد که در نفس القاء معنويت کند يا بر عکس اثر معنويت را تا اندازه‌اي از بين ببرد. قبلاً ذکر شد که جمال و زيبايي با حقيقت ارتباط دارد و جميل يکي از اسماء حق است. در حديث آمده است که ان الله جميل و يحب الجمال يعني خداوند زيباست و زيبايي را دوست دارد. البته هر کمالي مستلزم جمال هر جمال مستلزم کمال است. ما نبايد جمال را از کمال منفک کنيم. کمال خودش زيباست، خواه کمال کمال نفساني باشد، خاه فضيلت باشد که فضيلت کمال و جمالش نفس است، يا زيبايي بيروني و جمال محسوس باشد که آن هم زيباست. بنابراين جمال ذاتاً با کمال ارتباط دارد و به همين جهت است که در قرآن از اسماء الهي به اسماء حسني تعبير شده است. منظور از اسماء حسني، اسمايي است که زيباست و منشأ حسن است. در اسماي حسناي خداوند کمال با جمال توأم شده است. احسان به معناي زيبايي هم آمده است و در حديثي آمده کتب الله الاحسان و علي کل شيء يعني خداوند حسن و زيبايي را برهمه چيز نوشته است. اينجا احسان به معني حسن است. درست است که احسان به معني فعل نيکو است، ولي فعل نيکو صادر از ذات نيکوست، يعني فعل نيکو از ذاتي صادر مي‌شود که زيباست. خداوند زيبايي را بر هر چيزي نوشته است. محسن از اسماي حسناي الهي است، يعني فاعل حسن، فاعل خير و مبدأ کمال است. نکته ديگر ي که مي‌خواستم اشاره کنم اين است که معمولاً زيبايي و هنر را در غرب امروزي يک معناي Subjective يا ذهني و اعتباري مي‌دانند و يک امر عاطفي احساسي تلقي مي‌کنند، در حالي که به نظر نگارنده در هنر مقدس، مسئله کلاً فرق مي‌کند. هنر مقدس نه ذهني و سوبژکتيو است و نه عاطفي و يک امر اعتباري است؛ بلکه واقعيت عيني دارد. هنر مقدس از بطن وحي برخاسته است. اگر هنر مقدس باشد لازمه آن وحي است و از بطن و متن وحي الهي ناشي شده است. اولاً هنر مقدس تابع يک قواعد و قوانين عيني در ظهور است. چطور اسماي حسناي الهي در عالم ظاهر شدند و آن ذات نامتناهي بدون اسم و رسم در عالم ظهور کرده است، همان اصول (البته در حد انساني) نيز در واقعيت هنر نمودار است. انسان به اعتبار اينکه خليفه خداست، صورت الهي دارد و همان صفاتي را که خداوند در خلقت به کار گرفته است، در آفرينش هنري به کار مي‌گيرد. خداوند خود را در قرآن چنين وصف کرده است: هو الله الخالق الباري المصور له الاسماء الحسني، اين سه اسمي که در اين آيه آمده است اتفاقاً با هنر ارتباط دارد: خداوند خالق است، باري است، و مصور است و بديع است، در واقع انسان به اعتبار اينکه صورت الهي دارد، اين صفات در او تجلي کرده است. دليل دوم براي اينکه هنر مقدس عاطفي صرف نيست اين است که مورد تعقل و مشهود واقع مي‌شود، يعني انسان آن را در آئينه روح مشاهده مي‌کند و تعقل مي‌کند. اين مشاهده موجب کمال نفس مي‌شود، واقعيتي را در نقس القا و آن را بيدار مي‌کند. بنابراين چيزي که مورد شهود و تعقل نفس قرار بگيرد و موجب انتباه و بيداري و کمال آن شده، يک امر صرفاً عاطفي و ذهني نمي‌تواند باشد. دليل سوم بر عيني بودن هنر اين است که وصول به حقيقت است. کساني که مي‌خواهند واقعاً در اين باره مطالعه‌اي داشته باشند بهترين اثر کتاب مهماني افلاطون است که نشان مي‌دهد انسان چگونه از مشاهده زيبايي محسوس گرفته، تا مشاهده زيبايي معنوي و معقول بالاخره به مشاهده جمال مطلق که جمال حق باشد، مي‌رسد. زيبايي و هنر يک راه است و به نظر نگارنده هنر آسانترين راه براي شناخت يک فرهنگ است؛ همچنين هنر يکي از راه‌هاي اثبات دين هم مي‌تواند باشد، يعني اگر شما بخواهيد اسلام يا مسيحيت را نشان بدهيد يک راهش اين است که آن کليسا و آن مسجد را نشان بدهيد. اين مؤدني که اذان مي‌گويد، اين اذان زيبا خودش واقعيت اسلام را اثبات مي‌کند. اينکه يک قاري، قرآن را با عاليترين صدا و با زيباترين صوت مي‌خواند خودش يک دليل حقانيت و صدق قرآن است و نمي شود راحت از کنارش رد شد. يا فرض کنيد که «آيکُنگرافي» (شمايل نگاري مقدس) در مسيحيت که جنبه قدسي دارد يا معماري فلان کليساي بيزانسي، خودش واقعيت مسيحيت را به بهترين وجهي اثبات مي‌کند. اما در هنر غير مقدس ميان دو جنبه حقيقت و جمال، تفکيک قائل مي‌شوند و ميان حقيقت و جمال ارتباط وجود ندارد. خداوند در تمدن جديد هنرمند و زيبا نيست و بنابراين در هنر غيرمقدس عصر جديد معمولاً ميان حقيقت يعني خداوند و همچنين ميان زيبايي تفکيک قائل شده‌اند. يعني زيبايي پشتوانه‌اي از حقيقت ندارد و بنابراين يک امر عاطفي و يک امر نفساني صرف به حساب مي‌آنيد. زيبايي چنان که گفتيم مظهر حقيقت و حقيقت مطلق است و حقيقت خداست. خداوند عين سرور و ابتهاج است، پس هر زيبايي لازمه‌اش يک نوع بهجت و سرور و يک نوع ابتهاج نفس است. بزرگي گفته است زيبايي آميخته‌اي از حقيقت و شادي است، همچنين هنر حقيقي مستلزم نوعي صدق و اخلاص است؛ يعني هنرمند براي اينکه يک اثر هنري بيافريند و کمالي را در خارج متحقق کند، مستلزم اين است که خود آن کمال در او متحقق باشد، وگرنه در واقع نوعي دورويي و نفاق مي‌شود. يعني اگر به آن حقيقت نفساني مخلق باشد و به آن کمال رسيده باشد و سعي بکند آن را در اثر هنري بيآفريند، هنر او خالي از دورويي است. او بايد به آن کمال نفساني رسيده باشد و بنابراين هنر با عقل و فهم حقايق ارتباط دارد. هنر حقيقي مبتني بر حماقت و کودني نيست، مبتني است بر فهم و آن هم فهم حقايق، منتهي بيان اين حقايق با زيبايي توأم مي‌شود، مثلاً کسي که ديوان حافظ يا سعدي يا مولانا را مي‌خواند، مي‌بيند که کسي است که واقعاً به معرفت حقايق رسيده و آن را با بهترين زبان بيان کرده است، بنابراين هنر حقيقي با فهم حقايق يعني با حکمت ارتباط دارد. اما بين هنر ديني و هنر غير ديني، تفاوت‌هايي وجود دارد. در واقع هنر ديني، هنر عرضي و دنيوي است و هنر ديني طولي است. از ميان تمام موجودات عالم، خداوند انسان را راست قامت آفريده است و در اين ميان مطلب سري نهفته است و عبث نيست. به تعبير قرآن افمن يمشي مکبا علي وجهه اهدي ام من يمشي علي سواء السبيل. آيا کسي که چهار دست و پا و واژگونه راه مي‌رود به هدايت نزديکتر است يا کسي که به راه راست مي‌رود؟ اينکه انسان راست قامت آفريده شده است يک معناي سمبليک دارد؛ يعني قامتي دارد راست و عمودي و طولي، و به تعبير قرآن مکبا علي وجهه يعني واژگونه نيست و بنابراين اين امر بايد در تمامي مظاهر وجود انسان جلوه گر باشد. هنر انسان و تفکر انسان بايد عمودي باشد. دين هم يک مسئله عمودي است يعني به طرف خداست، يعني يک امر صرف دنيوي نيست. بنابراين هنر حقيقي هميشه به اصطلاح طولي يا عمودي است نه افقي و دنيوي. بزرگي گفته است اگر انسان در يک کليساي واقعي يا در يک مسجد بايستد، فکر مي‌کند که در مرکز عالم ايستاده است يعني تمام عالم را به بالا مي‌بيند ولي اگر در يک کليسا يا مسجد غير ديني بايستد (چون امکان دارد کليسا يا مسجدي باشد که جنبه مقدسي نداشته باشد يا سبکي داشته باشد که سبک غير ديني باشد) در آن حالت فکر مي‌کند که در مرکز عالم نيست، فکر مي‌کند مثلاً در وسط تهران يا پاريس ايستاده است. يعني وجود زميني را احساس مي‌کند و افقي به سوي عالم بالا ندارد. از خصوصيات ديگر هنر مقدس اين است که مبني بر سمبوليزم يا رمز و تمثل است. سمبل به معناي انداختن يا پرتاب کردن است، يعني مثل سکويي است که انسان در آن ايستاده و از آنجا به مراتب عالي پرتاب مي‌شود. يک سمبل مثل آئينه شفافي است که حقايق عالم ملکوت را جلوه‌گر مي‌کند. يک سمبل يک امر وجودي است و اساس وجود بر سمبوليزم است. قرآن مبتني بر سمبوليزم است يعني براي ما مثالي مي‌زند و با آن مثال يک قاعده و اصل وجودي را برايمان تبيين مي‌کند تلک الامثال نضربها للناس و ما يعقلها الاالعالمون، يعني ما اين مثالها را مي‌زنيم ولي آن عالم است که معناي حقيقي مثال و رمز را در مي‌يابد و از معناي ظاهري به معناي حقيقي رسوخ مي‌کند. اصولاً سمبوليزم اساس خلقت و اساس وحي الهي است و هنر مقدس مبتني بر علم سمبوليزم است، يعني هر چيزي در هنر مقدس در واقع رمز يک حقيقت برتر است، رمزي است که انسان را به حقايق برتر هدايت مي‌کند و به مُثُل اعلا مي‌رساند و در نتيجه باعث نوعي شهود محض مي‌شود. يک سمبل، برخلاف آنچه امروزه تصور مي‌کنند وضعي و قراردادي نيست، يک امر حقيقي و وجودي است. سمبل حقيقت را طبق يک قانون وجودي بيان مي‌کند، سمبل در عين اينکه در يک صورت ظاهر شده است، در عين حال راه به بي‌نهايت دارد. انسان را به بي‌نهايت و به طرف حق هدايت مي‌کند و شفافيت دارد. مثل آيينه در عين اينکه يک چيز است ولي انسان را به حقايقي مطلق هدايت مي‌کند. حالا آيا به اين معني است که هر هنرمند سنتي از سمبوليزم آگاه است؟ ممکن است آگاه باشد يا نباشد، ولي وحي و جهانبيني ديني او را در حالتي قرار مي‌دهد که حقايق را از طريق ايمان شهود مي‌کند، چون مومن و معتقد است با فراست ايماني و اتصال به سنت ديني اين حقايق را مشاهده مي‌کند و آن را در هنر خودش متجلي مي‌سازد. سمبوليزم در هنر غير ديني اصلاً وجود ندارد، مگر به معناي کاذب و قراردادي که هيچ اصل و اساسي در آن وجود ندارد. چنانکه قبلاً ذکر شد، هنر تابع قوانين ظهور است. ( مميزات هنر اسلامى ) ( هنر سنتي،هنر مقدس ) ● نويسنده: غلامرضا - اعواني ● منبع: سايت - باشگاه انديشه - به نقل از کتاب حکمت و هنر معنوي تنظيم:اميد واضحي آشتياني_حوزه علميه تبيان

برچسب‌ها

پربازدیدها

پربحث‌ها