خدا عاشق من شده... استعداد به خاک افتاده... از اين که مي ديدم درسش را رها کرده و آمده جبهه تاسف مي خوردم .با آن هوش سرشاري که داشت مي توانست مدارج علمي را در مدت کوتاهي طي کند ، اما ... . چند باري نصيحتش کردم که سراغ درسش برود . به خيال خودم مي گفتم :"حيف داداش حسن است که درس نخواند! حيف هوش و استعداد حسن است" آن روز در پادگان دوکوهه اخرين باري بود که نصيحتش کردم! وقتي دوباره گفتم که برود سراغ درسش و قدر استعدادش را بداند ، عصباني شد و گفت :" داداش! تو که در شهر زندگي مرا ديده اي. من به خاطر معشوقم چهل روز بدون سحري روزه گرفتم و قبل از افطار پاي برهنه از حوزه المهدي مشهد تا حرم پياده رفتم و از امام رضا (ع) شهادت خواستم . آن قدر اين جا مي مانم تا مزدم را بگيرم !" حسن سرانجام در بيست و هفتم بهمن شصت و چهار در عمليات والفجر هشت در فاو مزدش را گرفت.... .... در وصيت نامه اش نوشته بود :"پدر عزيز و مادر گرامي هدفم از آمدن به مشهد براي درس خواندن نبود. آمدم تا يک پيش مقدمه اي براي شهادت آماده کنم و چون خيلي کثرت گناه کمرم را خم کرده است از خدا مي خواهم که هنگام شهادت با سخت ترين وضع جانم را از جسم ناسوتيم جدا کند که ديگر طاقت فراق از معبود را ندارم و نمي توانم بيشتر از اين از او دور باشم." خدا مي داند چه استعداد هاي درخشاني چون حسن براي حفظ اين آب و خاک به خاک افتادند... آن قدر براي شهادت نذرهاي سخت کرد و به جا آورد تا خدا حقيقتاً مزدش را داد... . دوري از معشوق ما را هم آزار مي دهد که براي وصالش ... شهيد حسن سربندي فراهاني ..... مرخصم کنيـــــد! به خاطر جراحاتي که در عمليات برداشته بود مدتي در بيمارستان بستري بود ... هر بار که دکترش براي معاينه بالاي سرش مي آمد با اصرار مي خواست که او را مرخص کنند ولي دکتر اجازه نمي داد... کادر بيمارستان اين سماجت او را گذاشته بودند به حساب دلتنگي اش براي خانواده! بالاخره يک روز که دکترش وارد اتاقش شد دوباره شروع به اصرار کرد ، اين بار هم دکتر قبول نکرد ... اما سعيد کوتاه نيامد و با التماس به دکتر گفت :" آخه آقاي دکتر اگه من مرخص بشم لااقل يک تخت خالي مي شه و مي تونيد يک مجروح ديگه رو بستري کنيد! مسلماً او از من سزاوارتره! " دکتر با شنيدن اين حرفها شگفت زده مانده بود... . ..... در وصيت نامه اش نوشته بود :" هيچ کس با چند ماه و چند سال جبهه بودن نمي تواند از خود رفع تکليف کند ." يعني هميشه بايد در ميدان جهاد باشي ، يعني هميشه رزمنده بودن ، يعني ... . شهيد سعيد رجبي فاضل خدا عاشق من شده... ..... شب قبل از عمليات بود ... صورت معصوم محمد جور ديگري شده بود ... راستش درخشش فوق العاده اي داشت ... اين را نه تنها من، بلکه همه فهميده بودند... به او گفتيم : محمد چرا صورتت اين جوري شده ؟ لبخندي زد و گفت : "من که عاشق خدا بودم ، شايد خدا هم اين دفعه عاشق من شده و مرا به نزد خود مي برد! " راست مي گفت انگار ... انگار که نه حتما! چون بعد از ظهر روز بيست و يکم بهمن شصت و چهار ، جزيره ام الرصاص سکوي پروازش شد... ..... محمد به دوستانش گفته بود :" خوشا به حال رزمنده شهيدي که پيکر پاکش تکه تکه شود و امام زمان تکه هاي بدنش را جمع کند و بر آن نماز گذارد و دفن کند... ." گويا محمد به اين آرزويش رسيد ، چون پيکرش در همان جزيره براي هميشه مفقود ماند ... شايد امام زمان تکه هاي بدن او را ... . شهيد محمد شريفي تنظيم براي تبيان رضايي منبع :خاطراتي از شهداي روحاني