خاک های نرم کوشک

  • میوه ، به شرط ....

    میوه ، به شرط ....

    گاهی جلسات گردان خیلی طول می کشید. یک بار که بنا شد چند دقیقه ای استراحت کنیم، یکی از بچه ها گفت: آقا، تدارکات بره یه چیزی بیاره تا بخوریم، ما که خیلی ضعف کردیم. بعد از این که به توافق رسیدند،…

  • دختر کوچکی که فرمانده شد

    دختر کوچکی که فرمانده شد

    یک روز عبدالحسین با موتور آمد دنبالم. گفت: بیا بریم یک شناسایی بکنیم و برگردیم. منطقه فکه، رمل شدیدی داشت. نیرو باید حداقل سی، چهل کیلومتر پیاده روی می کرد تا بعد بتواند توی رمل، هفت، هشت کیلومتر…

  • زن من و صد حوریه

    زن من و صد حوریه

    حاجی توی بیمارستان هفده شهریور بستری بود. یک روز پدرم رفت ملاقاتش. وقتی برگشت، گفت: بابا این فرماندت عجب مردیه! گفتم: چطور ؟

  • شهید برونسی و تعهد به کار

    شهید برونسی و تعهد به کار

    بالاخره یک روز تصمیم گرفتم شبانه دور زمین را دیوار بکشم. رفتم پیش اوستا عبدالحسین و جریان را به اش گفتم. گفت: