تردیدهای زیستن شما کدام یک از برنامه های زیر را برای زیستن خود انتخاب کرده اید؟ شاید بد نباشد در آستانه سال نو به شیوه های زیستن خویش بیندیشیم. 1. من دارای مقصدی هستم كه همه چشم به آن دوختهام. تصویری از مقصد در اندیشهام استوار است. 2 .من مقصد نمیشناسم. همه راه است و مسافت: الف. من فقط به مسیر و راه دل بستهام. راهی برگزیدهام و تلاش میكنم از جاده منحرف نشوم. گویی صراط مستقیم همین است. ب. راهها متعدد و من با اختیار همه راهها را به اضطرار و اضطراب طی میكنم. مهم این است كه همیشه در راه باشم. 3 .من نه مقصد دارم و نه راهی. بله راهها متعدند اما همه این مسیرها گویی از پیش پیموده شدهاند؛ همه مسافتها از قبل طراحی و هموار شدهاند. هیچ كدام از آن من نیست. حتی اگر راهی را كشف كنم به دلیل اتصافش به راه، باز هم از پیش راه است. پس من به بیراهه میروم. راهی را هموار میكنم. هر جای پای من مشعلی برای نیامدگان است. 4 .من نه مقصد و نه راه را به رسمیت میشناسم. و نه راهی را تاسیس میكنم. شاید به دلیل اینكه هیچ آغازی وجود ندارد. همه راهها از میانه شروع میشوند. ابداع مسیر ممكن نیست. گویی مالكیت همه راهها مشاع است. پس من به راه دل نمیبندم. من فقط میروم. رفتن، هنر من، غایت من و آغاز من است؛ مسیر و مقصد من است. دل بستن به مقصد و مسیر میتواند مرا لختی برای همیشه از رفتن باز دارد. اگر به مقصد چشم بدوزم بالاخره خواهم رسید و از رفتن باز خواهم ماند. این نحوه رهیدن و سلوك نیازمند شیخ و مرید نیست. 5 .آیا من خودم میروم یا برده می شوم؟ بر اساس برنامهام باید خود رفتن، رفتن و رفتن را انجام دهم. اما شاید بدتر نباشد اگر افسار مركبم را چیزی یا پدیدهای به دست گیرد كه مولویصفتان آن را عشق نامیدهاند. پس من كه نه مسیر و نه مقصد را میشناسم همان به كه ببرندم. من برنامه میریزم كه عاشق شوم. مهم حلول عشق در وجود من است. باید خود را به گزنه عشق بزنم تا خارخاری از جنس بیقراری و آشفتگی، نصیبم شود. و به قول باباطاهر همدانی، پسندن آنچه را جانان پسندد. اگر برای «خودرَویم» مبنایی وجود ندارد، چون حصر در زمان و مكان هستم، و نمیتوانم از كیفیت، كمیت، أینیت، جهت، مقدار، نحوه و مسیر رفتنم را مشخص كنم. در عالمی گرفتارم كه خود جَهان است. مرتضی بحرانی گروه جامعه و سیاسی تنظیم برای تبیان: امیرمحمد پارسی