آبی بلند را می‌اندیشم، و هیاهوی سبز پایین را. ترسان از سایهی خویش، به نیزار آمده‌ام. تهی بالا می‌ترساند، و خنجر برگها به روان فرو می‌رود...

سه‌شنبه ۱۱ دی ۱۳۸۶ - ۰۰:۰۰
خوابی در هیاهو
خوابی در هیاهو آبی بلند را می‌اندیشم، و هیاهوی سبز پایین را. ترسان از سایهی خویش، به نیزار آمده‌ام. تهی بالا می‌ترساند، و خنجر برگها به روان فرو می‌رود. دشمنی كو، تا مرا از من بَـركند؟ نفرین به زیست: تپش كور! دچار بودن گشتم، و شبیخونی بود. نفرین! هستی مرا برچین، ای ندانم چه خدایی موهوم! نیزه ی من، مرمر بس تن را شكافت و چه سود، كه این غم را نتواند سینه درید. نفرین به زیست: دلهره شیرین! نیزه‌ام- یار بیراهه‌های خطر- را تن می‌شكنم. صدای شكست، در تهی حادثه می‌پیچد. نی‌ها بهم می‌ساید. ترنم سبز می‌شكافد: نگاه زنی، چون خوابی گوارا، به چشمانم می‌نشیند. ترس بی سلاح مرا از پا می‌فكند. من – دشمن زیبا- شبنم نوازش می‌افشاند. من – نیزه زار کهن- آتش می شوم. دستم را می‌گیرد و ما – دو مردم روزگاران كهن – می‌گذریم. به نی‌ها تن می‌ساییم، و به لالایی سبزشان گهواره ی روان را نوسان می‌دهیم. آبی بلند خلوت ما را می‌آراید.

برچسب‌ها

پربازدیدها

پربحث‌ها