حقّ و باطل در بارگاه پادشاه روم
وقتى جریان امیر المۆمنین علیه السلام و معاویه به پادشاه روم رسید كه دو نفر بر سر ملك با یك دیگر به جنگ پرداختهاند پرسید از كجا خارج شدهاند؟ گفتند یكى از كوفه و دیگرى از شام. پادشاه به وزراء خود گفت بگردید ببینید مىتوانید از تجار عرب كسى را بیابید كه آنها را براى من توصیف نماید. دو نفر تاجر شامى براى او آوردند و دو نفر از تجار مكه. از اینها امتیازات آن دو را پرسید. قیافههاى آنها را توضیح دادند به خزینهدار خود گفت لیستها را بیاورید. آنها را آوردند نگاه كرد. گفت مردى در شام قیام كرده گمراه است و آن كس كه در كوفه قیام نموده هادى است .
براى معاویه نوشت كه داناترین افراد خانواده خود را برایم بفرست و براى امیر المۆمنین علیه السلام نیز نوشت كه داناترین افراد خانواده خود را بفرست تا از این دو فرستاده سۆالاتى را بشنوم و در انجیل نگاه كنم و بگویم كدامیك شایسته این مقام هستید و بر سلطنت خود بیم داشت. معاویه فرزندش یزید را فرستاد و امام على علیه السلام نیز فرزند خود امام حسن مجتبى را. یزید كه وارد شد دست پادشاه روم را بوسید و بعد سر او را. امام حسن علیه السلام كه وارد شد فرمود: خدا را شكر كه یهودى و نصرانى و مجوس و خورشید پرست و ماه پرست و بت پرست و گاوپرستم قرار نداد مرا پیرو دین حنیف مسلمانم كرد و از مشركینم قرار نداد. بعد نشست و چشم بالا نكرد. وقتى پادشاه روم آن دو را مشاهده كرد هر دو را بیرون فرستاد و از هم جدا كرد.
ابتدا یزید را به حضور پذیرفت. از خزائن خود سیصد و سیزده صندوق خارج كرد كه در آن تمثال انبیاء وجود داشت و آن تمثالها را زینت كرده بودند به آرایش هر پیامبر مرسلى.
یكى از آن تمثالها را به یزید نشان داد. یزید نشناخت. یكى یكى نشان داد. هیچ كدام را نشناخت و جوابى نداد. بعد از ارزاق خلایق و ارواح مۆمنین كه كجا جمع مىشوند پرسید و از ارواح كفار كه كجایند بعد از مرگ سۆال كرد، هیچ كدام را نمىدانست.
بعد امام حسن علیه السلام را خواست. گفت: ابتدا یزید بن معاویه را خواستم تا او بفهمد كه تو چیزهائى را كه او نمىداند مىدانى چیزهائى را كه پدرت مىداند پدر او نمىداند. براى من پدر تو و او را توصیف نمودهاند در انجیل نگاه كردم دیدم محمد است و وزیر او على است و در اوصیا كه نگاه كردم دیدم پدرت وصى است.
فرمود هر چه مایلى از انجیل از من بپرس و آنچه در تورات و قرآن است تا برایت بازگو كنم ان شاء الله.
وقتى امام حسن علیه السلام سۆالاتش را جواب داد پادشاه روم نگاهى به یزید بن معاویه نمود و گفت فهمیدى كه چنین اطلاعاتى را جز نبى مرسل یا وصى همكار او كه خداوند به او امتیاز كمك به پیامبرش را داده یا عترت پیامبر كس دیگرى نمىداند
پادشاه تمثالها را یكى پس از دیگرى به آن حضرت نشان داد و حضرت آن ها را با توضیح ، معرّفى مى نمود؛ و نیز مجسّمه هائى از فرعون و سلاطین گذشته را نشان وى داد و حضرت آن ها را با صفات و خصوصیّاتشان معرّفى مى كرد، تا آن كه در نهایت مجسّمه اى را بیرون آورد كه وقتى حضرت آن را دید گریان شد، پادشاه روم علّت گریه امام علیه السلام را جویا شد؟
فرمود: این صفت جدم محمد است كه محاسن انبوه داشت و شانه پهن و گردنى بلند و پیشانى گشاده و دماغ باریك و دندانهاى باز خوش صورت و مویهاى پیچیده و مجعد و خوش بو و خوش صحبت و فصیح كه امر به معروف و نهى از منكر مىكرد و عمرش به شصت و سه سال رسید. چیزى بعد از خود به جاى نگذاشت مگر انگشترى كه بر آن نقش بود: «لا اله الا الله محمد رسول الله» و به دست راست مىكرد ... .
پادشاه گفت ما در انجیل مىیابیم كه داراى ملكى بود كه به دو نوادهاش مىرسید آیا چنین چیزى وجود داشت؟
فرمود: صحیح است.
پرسید: آیا براى شما باقى مانده؟
فرمود: نه.
پادشاه گفت: این اولین فتنه این امت است بر مردم و بر قدرت پیامبر و اصحاب ذریه خودش كه از آنها قائم به حق است آمر به معروف و ناهى از منكر.
بعد پادشاه پرسید از هفت چیز كه خداوند آفرید و در رحمى قرار نداشتهاند.
امام حسن علیه السلام فرمود: آدم بعد حوا، سپس قوچ ابراهیم، بعد ناقه صالح، سپس ابلیس ملعون، بعد مار و پس از آن كلاغى كه در قرآن نام برده شده .
سپس از ارزاق خلایق پرسید.
فرمود: ارزاق خلایق در آسمان چهارم است كه به اندازه نازل مىشود و با مقدار معینى بسط و گسترش مىیابد. آنگاه از ارواح مۆمنین پرسید كه بعد از مرگ كجایند؟
فرمود: در صخره بیت المقدس جمع مىشوند در هر شب جمعه و آن عرش كوچك خدا است. از آنجا خدا زمین را گسترده و به سوى آن مىپیچد و از همان جا محشر است و از آنجا خداى زمین را گسترده و به سوى آن مىپیچد و از همان جا محشر است و از آنجا خداى عزیز استیلا بر آسمان جست و همچنین ملائكه.
بعد از ارواح كفار پرسید كه در كجا جمع مىشوند؟
فرمود در سرزمین حضر موت پشت شهر یمن سپس خداوند آتشى از مشرق و آتشى از مغرب مىفرستد و دو باد شدید مىوزد و مردم محشور مىشوند كنار صخره بیت المقدس هر كه مستوجب بهشت باشد وارد بهشت مىشود و هر كه مستوجب آتش باشد داخل آن مىشود ... .
گفت: ابتدا یزید بن معاویه را خواستم تا او بفهمد كه تو چیزهائى را كه او نمىداند مىدانى چیزهائى را كه پدرت مىداند پدر او نمىداند. براى من پدر تو و او را توصیف نمودهاند در انجیل نگاه كردم دیدم محمد است و وزیر او على است و در اوصیا كه نگاه كردم دیدم پدرت وصى است
وقتى امام حسن علیه السلام سۆالاتش را جواب داد پادشاه روم نگاهى به یزید بن معاویه نمود و گفت فهمیدى كه چنین اطلاعاتى را جز نبى مرسل یا وصى همكار او كه خداوند به او امتیاز كمك به پیامبرش را داده یا عترت پیامبر كس دیگرى نمىداند. دشمنان آنها دلهاشان در زیر پرده جهل تاریك شده دنیا را بر آخرت و هواى نفس را بر دین خود اختیار كردهاند و از ستمكارانند.
یزید سكوت كرد و سر به زیر انداخت با شرمسارى.
پادشاه بسیار احترام به امام حسن علیه السلام كرد و جایزه گرانى تقدیم داشت.
گفت از خدا بخواه بمن تشرف به دین شما را عنایت كند شیرینى سلطنت بین من و این عمل فاصله شده. گمانم یك بدبختى مهلك و عذاب دردناكى باشد. یزید برگشت پیش معاویه پادشاه روم طى نامهاى براى او نوشت:
آن كس كه خداوند به او علم ارزانى داشته و حكم به تورات و انجیل و زبور و فرقان مىنماید شایسته خلافت است.
و براى على بن ابى طالب علیه السلام نوشت:
حق با توست و خلافت از آن تو. خاندان پیامبر شما و فرزندانت هستید با كسى كه به جنگ پرداختهاى ادامه بده كه خداوند او را بدست تو عذاب خواهد كرد و بعد دچار آتش جهنم براى ابد خواهد شد زیرا كسى كه با تو پیكار كند در انجیل یافتهام كه لعنت خدا و ملائكه و تمام مردم بر اوست و بر او باد لعنت اهل آسمانها و زمینها.
بخش تاریخ و سیره معصومین تبیان
منبع: بحارالانوار، ج 10، ص 132 (نقل از کتاب «احتجاجات»، ترجمه بحارالأنوار از موسی خسروی، ج2، ص 128)