سه‌شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۹۱ - ۰۰:۰۰
قامتِ فتوّت
قامتِ فتوّت لبخند علی علیه‏السلام رنگ می‏گیرد. فرشتگان، تولّد دستانی را جشن می‏گیرند که قرار است روزی رایت حماسه را برافروزد. پهلوانی به عالم چشم می‏گشاید که پهلوانان عالم به نامش اقتدا می‏کنند. پهلوانی که فرزند مردی است که کوهِ رشادت و جوانمردی است؛ فرزندِ شیرزنی است که به او شیر شهامت نوشاند. کوه مردی که ذره‏ای از احترام برادرش حسین علیه‏السلام فرو نگزارد. حسین علیه‏السلام امام بود و ابوالفضل، برادرِ امامت. حسین علیه‏السلام ولی بود و ابوالفضل، هم رکابِ ولایت. آری، نوزادی در گهواره خفته است که علمدار لشکر حسین علیه‏السلام خواهد بود. سلام، ای غیرت مجسّم! ای قامتِ فتوّت! سلام، ای چشم‏هایی که آب را شرمنده نجابت خود خواهی کرد! سلام، ای دست‏هایی که رودخانه‏های زمین، به جستجویشان سر گردانند! سلام، ای پیشانی بلندی که آیینه آسمان است! ای پدر فضل! فضیلت دستان تو که به حالتِ آب و روشنی بریده شدند، هنوز بر شاخه‏های خاک، سنگینی می‏کنند. اقیانوس‏ها به وسعتت گواهی داده‏اند و صنوبران کهنسال، به زبان تو تکلم می‏کنند. درهای بسته را با نگاهی می‏گشایی، گویی تمام کلیدهای جهان در دست توست؛ آخر تو «باب الحوایجی» «یا ابوالفضل»! تو می‏آیی و از این پس، برادری و جوانمردی، قانون جهان خواهد شد توفان در رکاب خوش آمدی، ای آن که توفان در رکاب داری و شانه‏های ستبرت، کوهستان را می‏سراید! چشمانِ اردیبهشتی‏ات چون دو پنجره گشوده به آسمان است که پرندگان فضیلت بر آنها ترانه می‏خوانند. زمین از تو می‏روید «فرزند پدر خا ک»! چون به شمشیرها نگاه کنی، به زمین می‏افتند و نخل‏ها قامت قیامتت را ستایش می‏کنند. واژه‏ها کوچکتر از آنند که تو را تصویر کنند، ای صاحب فضیلت‏های بی‏شمار! آن‏چنان بزرگی که بی‏تو، تاریخ کربلا ناتمام می‏ماند. دست‏های بریده‏ات هنوز چون دو بال سرخ بر شانه‏های فرات، خطِ خون می‏کشد. چون بر اسب می‏نشینی، هفت آسمان به پیشوازت می‏آیند و سنگ‏ها زیر سمِ اسبت دود می‏شوند. برادری‏ات، زبانزد قبایل است. یا عباس! زمین تو را کم دارد که این‏چنین در خود مچاله مانده است. چون بیایی، آفتاب از چارسو در بر می‏گیردمان و کوچه‏ها، عبور گام‏هایت را کِل می‏کشند. چون تو بیایی، شاعرانه‏ترین ترانه‏هایم به شکوفه می‏نشینند. چشمانِ اردیبهشتی‏ات چون دو پنجره گشوده به آسمان است که پرندگان فضیلت بر آنها ترانه می‏خوانند. زمین از تو می‏روید «فرزند پدر خا ک»! چون به شمشیرها نگاه کنی، به زمین می‏افتند و نخل‏ها قامت قیامتت را ستایش می‏کنند ای بزرگ! هفت پشتت به خورشید می‏رسد، مردانگی درا عماق جانت ریشه دوانده است، فریادت دل نامردمان را می‏لرزاند و سکوتت، شگفت‏انگیزترین فریادهاست. هنوز از مشک‏ها بوی نفس‏های تو می‏تراود و آب هر روز، تصویر با شکوه تو را قاب می‏گیرد این بادها از سرزمین گیسوانت خاطره‏ها به همراه دارند. ای «راز رشید» ام‏البنین! عشق در تو به بلوغ رسید، آن هنگام که زاده شدی و خاک از آن روز که خون تو را مکید، تبدار است. اقیانوس‏ها به وسعتت گواهی داده‏اند و صنوبران کهنسال، به زبان تو تکلم می‏کنند. درهای بسته را با نگاهی می‏گشایی، گویی تمام کلیدهای جهان در دست توست؛ آخر تو «باب الحوایجی» «یا ابوالفضل»! تو می‏آیی و از این پس، برادری و جوانمردی، قانون جهان خواهد شد. بخش تاریخ و سیره معصومین تبیان محمدسعید میرزایی معصومه داوودآبادی

پربازدیدها

پربحث‌ها