حاجت سبز آمدم تا برایت بگویم رازهاى بزرگ دلم را بر ضریحت دخیلى ببندم تا كنى چاره اى مشكلم را آمدم با دلى تنگ و خسته تا به پاى ضریحت بمیرم یا كه اى ضامن آهو از تو حاجتم را اجابت بگیرم حاجتم سبز چون روح جنگل حاجتم پاك و ساده چو دریاست حاجتم آرزویى بزرگ است حاجتم مثل یك خواب زیباست من كویرى عطشناك و خشكم من بلد نیستم راه دریا تو بیا و نشانم ده از لطف سرزمینى كه سبز است و زیبا یا شبى كه پر از غصه هستم یك ستاره شود میهمانم من ز دردم برایش بگویم او شود همدم و همزبانم آمدم با دلى تنگ و خسته بغض هم بر گلویم نشسته خواستم حاجتم را بگویم حرف من در زبانم شكسته على رضا حكمتى» تهیه و تنظیم: بخش عترت و سیره تبیان