سه‌شنبه ۲۱ دی ۱۳۸۹ - ۰۰:۰۰
ثواب جمع ‏کن‏های فراری!
ثواب جمع ‏کن‏های فراری! من و علی تازه به گردان آمده بودیم و فقط همدیگر را می‏شناختیم! دوست داشتم به اطراف سرک بکشم و بفهمم در کجا هستم و دوست و رفیقی پیدا کنم، امّا مگر علی می‏گذاشت؟ دم به دقیقه وقتی می‏دید بی‌کارم و می‏خواهم به سیاحت و بازدید از اطراف بروم، یقه‏ام را می‏گرفت و غرولندکنان می‏گفت: گوش کن سعید، من و تو نیامده‏ایم اینجا عمرمان را به بطالت بگذرانیم. اینجا جبهه‏اس، وقتی بردن‏مان خط مقدم یا عملیات با دشمن می‏جنگیم و وقتی اینجا در اردوگاه هستیم باید کار خیر بکنیم و ثواب جمع کنیم. پس بازیگوشی را بگذار کنار و دنبال من بیا! بد مصب انگار مأمور شده بود که مرا از تفریحات و گشت و گذار ممنوع کند و برای آخرتم توشه و ثواب جمع کند. هر چی می‏گفتم: آخر این همه آدم اینجا پلاس‏اند، آن وقت من بدبخت باید به فکر ثواب و روز قیامت باشم؟ علی تو چشمانم خیره می‏شد و صدا کلفت می‏کرد که: من با دیگران کار ندارم، اما مادرت تو را به من سپرده. باید مراقبت باشم. ـ ترمز کن ببینم، چی چی مادرت تو را به من سپرده؟ هم مادر تو و هم مادر من ما را به هم سپردند. زرنگی نکن! ـ من از تو پنج روز بزرگ ‌ترم. به حرف بزرگ‌ تر گوش کن! دیگر داشتم از دستش ذله می‏شدم. شده بودیم مسئول نظافت دور و اطراف و شستن رخت چرک‏ها و ظرف و ظروف نشسته کنار منبع آب. کشیک می‏کشید و همین که می‏دید یکی لباسش کنار منبع آب مانده. دستم را می‏کشید و می‏رفتیم سراغ لباس‏ها. از بس لباس و ظرف شسته بودم، کف دستانم مثل آینه برق می‏زد! بس که جارو زده بودم، داشتم کمردرد می‏گرفتم. واکس زدن پوتین بچه‏ها و تمیز کردن سلاح دیگران که بماند! آن روز جمعه هم گیر داد که برویم حمام و غسل جمعه بگیریم که کلی ثواب دارد. بین راه بقچه حمام به بغل گفتم: می‏گویم علی، با این همه ثواب که من و تو جمع کردیم تا صد پشتمان هم گارانتی به بهشت می‏روند و روی جهنم را نمی‏بینند. علی ترش کرد و گفت: با همین حرفها ثوابت را از بین می‏بری. ـ بابا تو چه قدر مقدس شده‏ای. حتی پیش نماز مسجدمان هم این قدر سفت و سخت به جمع کردن ثواب نچسبیده که تو چسبیدی. ـ آنجا را ببین. آخ جان لباس نشسته! داشت گریه‏ام می‏گرفت. ـ علی تو را به خدا بی‏خیال شو. من فقط می‏خواهم ثواب غسل جمعه را ببرم. ثواب شستن لباس مردم مال خودت. ـ من رفیق نیمه‌ راه نیستم. دو تایی شریک‏ایم! بی‏معرفت کم که نمی‏آورد! بالای کابین حمام صحرایی روی در یک‌ دست لباس به من و علی چشمک می‏زد. تو حمام هم شیر آب باز بود و یک نفر زیر دوش خودش را می‏شست. لباس‏ها را برداشتیم و رفتیم کنار منبع آب و شروع کردیم به شستن. علی ساکت بود. برای اینکه سر حرف را باز کنم، گفتم: علی نظرت راجع به فرمانده گردان چیه؟ ـ چطور؟ ـ من که ازش خیلی می‏ترسم. با آن صدای کلفتش وقتی کله سحر داد می‏زند: از جلو، از راست نظام! برق از چشمانم می‏پرد. ـ داری غیبت می‏کنی‏ها. دو پا داشتم و دو پای دیگر قرض کردم و الفرار! لحظه‏ای بعد دیدم که علی هم دوان پشت سرم می‏آید. هر دو در حالی که هنوز نعره فرمانده از حمام صحرایی به گوش می‏رسید از آنجا دور شدیم! دیگر نمی‏دانم کدام بیچاره‏ای لباس‏های خیس را برای فرمانده برد و چه بر سرش آمد! ـ چه غیبتی؟ منظورم اینه که با آن چشمان عقابی و ریزش اگر به هر کی چشم غره برود طرف حتماً خودش را خیس می‏کند. اگر داد بزند که طرف خودش را سبک هم می‏کند! و به حرف خودم خندیدم. علی ترش کرد و گفت: باید بروی ازش حلالیت بخواهی. غیبت کردی. خنده روی صورتم ماسید. تته پته‏ کنان گفتم: منظوری نداشتم. خواستم حرفی زده باشم. علی جدی و محکم گفت: من این حرف‌ها سرم نمی‏شود. یا می‏روی ازش حلالیت می‏طلبی یا خودم این کار را می‏کنم. ـ بیچاره آن وقت جفت‏مان را با یک پس گردنی از گردان بیرون می‏کند. ـ عیبی ندارد. من.... ناگهان یک جیغ بنفش بلند شد و بعد نعره گوش‏ نواز فرمانده گردان از داخل کابین حمام صحرایی بدنم را لرزاند. آهای ی ی ی! کدام بی‏مزه لباس‏های مرا از اینجا برداشت؟! به پشت روی زمین افتادم. علی خشکش زده بود. بار دیگر نعره فرمانده در و پیکر حمام صحرایی را لرزاند: وای به حال کسی که لباس‏های مرا برده. بشمار سه لباس‏ها را بیاورد والّا پوست کله‏اش را می‏کنم. فهمیدم باید چکار کنم. در حال بلند شدن گفتم: من اصلاً دوست دارم جهنمی بشوم. برو هم لباسش را بده. هم برای غیبت ازش حلالیت بگیر. و دو پا داشتم و دو پای دیگر قرض کردم و الفرار! لحظه‏ای بعد دیدم که علی هم دوان پشت سرم می‏آید. هر دو در حالی که هنوز نعره فرمانده از حمام صحرایی به گوش می‏رسید از آنجا دور شدیم! دیگر نمی‏دانم کدام بیچاره‏ای لباس‏های خیس را برای فرمانده برد و چه بر سرش آمد! مطالب خواندنی : دانلود کتاب داماد فرمانده فرزندان ایرانیم نظررهبر درمورد کتاب"خداحافظ کرخه" صد قدم به راست، پنجاه تا به چپ‏ ایرانی گیلانی زدید به خاک ریز ! چاخان چی های محله آمیرزا عبدالطمع پفك‌خوری عراقی‌ها شكست قهرمان فینال كشتی آسیا ترکش ولگرد نویسنده : داوود امیریان تنظیم : رها آرامی - فرهنگ پایداری تبیان

پربازدیدها

پربحث‌ها