یکشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸۸ - ۰۰:۰۰
یک صحن کبوتر
یک صحن کبوتر خسته از راه، میان ماشین در کنار پدرم خوابیدم پلک‏هایم که به هم افتادند خواب یک صحن کبوتر دیدم صبح، وقتی که دو چشمم وا شد شادمان، مثل گلی خندیدم آخر از پنجره‏ی توی اتاق گنبد زرد رضا را دیدم دل من- مثل کبوتر- پر زد رفت و بر شانه‏ی گلدسته نشست اشک در چشمه‏ی چشمم جوشید بغض آیینه شد امّا، نشکست پدر آماده شد از من پرسید: «دوست داری که تو را هم ببرم؟» گفتم: «آری، ولی آنجا چه کنم؟» مادرم گفت: «زیارت، پسرم!» گرچه زود آمده بودیم، ولی در حرم، جای نشستن کم بود هر کسی با «او» چیزی می‏گفت گوییا با همه کس، محرم بود هر کجا رفتیم، آنجا پُر بود پر زنجوای دل و دست دعا یک طرف قصه‏ی پر غصّه‏ی درد یک طرف ذکر «غریب الغربا» در رواق حرم پر نورش کاش دست دل من، رو می‏شد می‏شدم من، آن آهوی غریب باز او « ضامن آهو » می‏شد. جواد محقق تنظیم:بخش کودک و نوجوان ********************************* مطالب مرتبط فصل سرخ لاله ها پرستوی دلم دست خدا

پربازدیدها

پربحث‌ها