یکشنبه ۱ آذر ۱۳۸۸ - ۰۰:۰۰
تفاهم بین ماهی گیر و خرس
تفاهم بین ماهی گیر و خرس روزی پیرمردی در کنار ساحل دریاچه‏ی مورد علاقه‏اش ماهی‏گیری می‏کرد، اما نتوانسته بود چیزی بگیرد. بالاخره خسته شد و به سمت کلبه‏اش رفت. وقتی نزدیک در ورودی رسید، متوجه شد که در کلبه باز است. پیرمرد که تعجب کرده بود به آرامی به سمت در رفت و نگاهی به داخل کلبه کرد. یک خرس بزرگ سیاه آنجا بود. خرس داشت چوب پنبه‏ی بطری شیره را با دندانش می‏کشید. ناگهان شیره‏ها روی زمین ریخت و خرس پنجه‏اش را روی آن کشید و همه جا کثیف شد. پیرمرد ترسو نبود. او به پشت کلبه رفت، سرش را از پنجره داخل کرد و فریاد بلندی کشید. خرس از جا پرید و به سرعت از در خارج شد؛ اما خرس خیلی عجیب می‏دوید. پیرمرد متوجه شد که خرس پای آغشته به شیره را بالا گرفته تا شیره‏ها کثیف نشود. خرس به سمت ساحل دریاچه دوید. روی پاهای عقبی‏اش ایستاد و پنجه‏ی آغشته به شیره‏اش را بالا گرفت. به زودی همه‏ی زنبور ها، مگس‏ها و پشه‏ها به پنجه چسب‏ناک شیرین، هجوم بردند. سپس خرس با پنجه‏ی پوشیده از مگس به آب زد. او پنجه‏اش را بالای آب نگه داشته بود. ناگهان یک ماهی قزل‏آلای بزرگ از آب بیرون آمد و سعی کرد تا مگس‏ها را بگیرد. خرس ضربه‏ای به او زد و آن را به سمت ساحل پرت کرد. سپس ماهی دیگری برای گرفتن مگس‏ها به هوا پرید و دوباره یکی دیگر. هر بار که ماهی‏ای برای گرفتن مگس از آب بیرون می‏پرید، خرس آن را به ساحل پرت می‏کرد. به زودی تپه‏ای از ماهی درست شد. بالاخره خرس به این نتیجه رسید که به اندازه‏ی کافی ماهی گرفته و به سمت ساحل رفت. او مقدار زیادی ماهی گرفته بود و ماهی گیر به او حسادت می‏کرد. پیرمرد هیچ ماهی‏ای نگرفته بود. او مدتی به خرس که مقدار زیادی ماهی قزل‏آلا می‏خورد نگاه کرد و شکمش به قاروقور افتاد. او برای شام فقط مقداری نان و هر چه از شیره باقی مانده بود، داشت. بالاخره خرس دست از خوردن برداشت و به سمت بوته‏ها، جایی که پیرمرد پنهان شده بود، نگاه کرد. خرس ایستاد و بقیه‏ی ماهی‏ها را در یک ردیف چید. سپس به سمت ساحل رفت در حالی که مدام به سمت بوته‏ها، جایی که پیرمرد ایستاده بود نگاه می‏کرد. پیرمرد از بین بوته‏ها بیرون آمد و به سمت ساحل رفت. خرس شش عدد ماهی قزل‏آلای بزرگ برای او باقی گذاشته بود. او در کناره‏ی جنگل ایستاده بود و نگاه می‏کرد. پیرمرد فریاد زد: «خیلی ممنون.» خرس پنجه‏اش را که حالا تمیز شده بود تکان داد و در میان انبوه درختان ناپدید شد. پیرمرد گفت: «خوب، این اولین بار است که یک خرس ، قیمت شیره را به من می‏پردازد.» پیرمرد دیگر هیچ گاه خرس شکار نکرد. فریده فرهادی پوپک تنظیم:بخش کودک و نوجوان ************************************** مطالب مرتبط این صدای چیست؟ لانه ی قارقاری دوستی به جای دشمنی میمون و تاب بازی خرگوشی که می‏خواست عجیب باشد موش می خوری یا آبگوشت؟! آرزوی موش کوچولو کدومشون مامانه منه؟! یک خواب سوسکی کلاغ زاغی

پربازدیدها

پربحث‌ها