پنجشنبه ۱۵ اسفند ۱۳۸۱ - ۰۰:۰۰
نیامدی
" نیامدی" چشمم به راه ماند و تو از در نیامدی این جمعه هم گذشت و تو آخر نیامدی؟ باغی نمانده است که آخر نیامدی بستان در انتظار تو بر گل نشسته است یک لحظه هم به یاد صنوبر نیامدی شمشادهای باغ ، ز داغ تو سوختند رفتی ز صحن دیده و دیگر نیامدی در آن خزان، خزان غم انگیز فصل عشق اما شبی به خواب کبوتر نیامدی پرواز ِ با حضور تو خواب و خیال ماست با آنکه تو، هنوز زخاور نیامدی؟ مهرت چگونه در دل ما خانه کرده است؟ ای غایب از نظر ، که به منظر نیامدی باور نمی کنم که فراموشمان کنی حتی سراغ این دل پرپر نیامدی مرغ دل شکسته پرم شد اسیر تو جز در نسیم گلشن باور نیامدی رفتم به کوه و دشت که پیدا کنم تو را کاظم جیرودی

پربازدیدها

پربحث‌ها