همۀ سؤال اینجاست که در روابطمان، چقدر نمی‌دانیم؟ یا چرا این‌قدر می‌دانیم؟

چهارشنبه ۲۳ شهریور ۱۴۰۱ - ۰۰:۰۰
کنجکاوِ همدیگر بمانید
وقتی به شهر جدیدی وارد می‌شوید‏ همه‌چیز برایتان تازگی دارد. خیابان‌ها‏‏، کوچه‌ها، آدم‌ها، مغازه‌ها و لهجه‌ها. هیچ چیز را بلد نیستید و همین باعث می‌شود کنجکاو همه‌چیز و همه جا باشید. این حس تازگی و نابلدی و کنجکاوی چقدر دوام دارد؟ آیا همین حس را به شهری دارید که در آن بزرگ شده‌اید‏؟ جواب خیلی‌ها «نه» است؛ چون می‌گویند: «شهر محل زندگی که شهر خودمان است؛ بلدش هستیم.» تا حالا شده در شهرتان، از همان کوچه و خیابان همیشگی عبور کنید و مغازه‌ها و ساختمان‌ها و اتفاقات جدید کشف کنید؟ برای من همین دو سه هفته پیش اتفاق افتاد. یک‌دفعه چشمم به تابلوی داروخانه‌ای خورد که تاحالا و در مسیر هرروزه ندیده بودمش. اول شک کردم نکند این داروخانه تازه‌تأسیس باشد؛ ولی کمی سرم را که بالا بردم دیدم دو تابلوی دیگر هم از همان داروخانه بود و قدیمی بود و ندیده بودمش. فرداهایش پارچه‌فروشی را در همسایگی همان داروخانه دیدم که وسایل پارچه‌ای آشپزخانه داشت. تا قبل از دیدن داروخانه فکر می‌کردم آنجا را خوب بلد شده‌ام؛ اما فقط فکر می‌کردم. حالا به شک افتاده‌ام: لابد خیلی چیزها در محله‌مان هست که زیروبمشان را نمی‌شناسم. آنجا دیگر برایم خیابانی نیست که مثل کف دست بشناسمش و شاید کمی شبیه شده باشم به کسی که برای دفعات اول است که به این خیابان وارد می‌شود. شاید همین که دیده‌ام داروخانه از چشمم رد شده و متوجهش نشده‌ام، باعث شده تا چیزهای جدیدی هم در آن پارچه‌فروشی ببینم.ک نجکاو بمانید. اما کنجکاوی پیش‌نیاز می‌خواهد: باید چیزی باشد که ندانیمش و رمزآلود باشد و بخواهیم از آن سر در بیاوریم. این همان جایی است که در حالت «نمی‌دانم» هستیم و جست‌وجوگریم تا کشف کنیم. خیالات برمان می‌دارد که بلدیم همان اتفاقی که برای شهر محل زندگی می‌افتد و آرام‌آرام فکر می‌کنیم همه‌جایش را بلدیم‏، درباره انسان‌ها هم می‌افتد. وقتی در ارتباط با کسی قرار می‌گیریم‏، یواش‌یواش می‌شناسیمش، بلدش می‌شویم و تمرکزمان می‌رود روی «من می‌دونم تو الان منظورت فلانه». ناگهان یک روز از خواب بیدار می‌شویم و می‌بینیم همه‌چیزدان طرفمان هستیم و البته بهتر بگوییم: خیال می‌کنیم بلدیم. برای همین چیز دیگری نمی‌ماند که یادش بگیریم‎؛ چون خیال برمان می‌دارد که هرچه را باید، قبلاً یاد گرفته‌ایم. حتی فکر می‌کنیم او را از حفظیم؛ اما بخش‌هایی از وجودش را به‌خاطر همین حس بلدبودن، کشف نکرده‌ایم. آدم‌های آشنا مثل همان کوچه پس‌کوچه‌های محله‌مان هزارها هزارتودارند که هیچ وقت تمام و کمال یادشان نمی‌گیریم. هیچ‌وقت مثل کف دستمان نمی‌شوند. کنجکاو، آدم‌های آشنا، زندگی مشترک، بیایید بلد نباشیم اصلاً شاه‌کلید همین است: کنجکاو بمانید. اما کنجکاوی پیش‌نیاز می‌خواهد: باید چیزی باشد که ندانیمش و رمزآلود باشد و بخواهیم از آن سر در بیاوریم. این همان جایی است که در حالت «نمی‌دانم» هستیم و جست‌وجوگریم تا کشف کنیم. آن آدمی که روبه‌رویمان نشسته است، همان‌قدر تا ابد شنیدن و کشف‌کردن دارد که یک شاخه گل؛ که خیابانی از یک شهر؛ که قرمه‌سبزی مامان‌‌پز... و همۀ سؤال اینجاست که در روابطمان، چقدر نمی‌دانیم؟ یا چرا این‌قدر می‌دانیم؟ نه‌فقط راه پایداری زندگی مشترک که رمز سرزندگی و عادی‌نشدن و پرشورماندن زندگی‌ها همین بلدنبودن است. کسی که بلد نیست، «نمی‌داند» و کسی که نمی‌داند، کنجکاو است که بداند و بشنود و بفهمد و یاد بگیرد. کنجکاوِ هم بمانید. به عافیت باشید.

پربازدیدها

پربحث‌ها